بیدار شدم. مامان هنوز نمیدونه خاله فوت شده. یه چندماه بسیار تخمی در انتظارمونه.. امیدوارم مامان بتونه هندل کنه...همین یه خواهرو داشت. + خاله کرونا گرفته بود. دو هفته ای بود توی بیمارستان بستری بود.
با وجود همه تیرهگی های دنیا، یکی از چیزایی که باعث میشه زندگی رو دوست داشته باشم اینه که میتونم از ساعت دو شب تا یازده صبح توی اتاقم با خودم تنها باشم..