تنها موندن با خود مزخرفم. بهتر از بودن با کس دیگه ای بود..
چقدر زمان و چند سال نیاز هست تا برامون روشن شه توی زندگی مهمتر از خودمون هیچکس نیست..؟
اون دیگه نمیتونه منو بگیره از خودم.
وقتی کسی رو دوست داری یا باهاش صمیمی هستی... یعنی اینکه داری این اجازه رو بهش میدی که اگه دلش خواست بتونه دلت رو بشکنه. بتونه برینه به حس و حالت..
خیلی اینکارو کردم به امید اینکه شاید اینبار دلم نشکنه.. نشد.
چقدر حال و هوام تخمی بود امروز. اتفاق هایی که افتاد مثل بهم زدن میموند..
بهم زدن با کسی که خوشت میاد ازش. اون از چشمات افتاده. ولی تکه ای از وجودت هنوز دوسش داره.. ادامه دادن سخت.. ادامه ندادن پر هزینه..
یه جاهایی دیگه سر بودم.. مغزم کار نمیکرد. دلخور.. دلگیر. اه گوه تو این شیوه زندگی جدا.. دلم کوه و بیابون میخواد.. یه جایی که گم و گور شد توش. و بین این آدمها نبود ترجیحا..
چه فصل سردیست فصل زردِ تنهایی
ته تهش باز من میمونمو دلتنگی و این وبلاگ.. و یه مشت حرف..