از آخرین باری که ژاله را دیده بودم هم چندین سال میگذشت. چهره معصوم و دوست داشتنی بدون آرایشش هنوز توی ذهنم بود. که البته حالا خیلی بزرگ تر شده و ژاله تا توانسته بود آن را زیر آرایشش پنهان کرده بود. ژاله از آن دسته آدمهایی بود که حالت معمولی چهره شان همواره همراه با لبخند است. تا جایی که یادم هست او همیشه میخندید و در عین حال خیلی هم خجالتی بود. هنوز آن لبخند را روی چهره اش داشت. ولی کمرنگ تر. وقتی حرف میزد به صورتش خیره میشدم و چهرهء الانش را با چهرهء بدون آرایشش که توی ذهنم بود مقایسه میکردم. چقدر بی روح تر شده بود.
همه برگ ها را پخش کردم. و تی سریع اولین برگ را به زمین امد. متین هم یک نخ سیگار از بسته marlboro روی میز برداشت و روشن کرد. و کام اول را به حدی عمیق کشید که احساس کردم همین حالا با اولین پک سیگارش تا فیلتر خواهد سوخت. دودش را بصورت کجکی به سمت بالا داد. بوی سیگار حسابی خانه را پر کرده بود. از ژاله پرسیدم:«تو نمیخوای سیگار روشن کنی؟»
ژاله بلافاصله گفت:«اتفاقا من این سوالو میخواستم از تو بپرسم. تو هنوزم سیگار نمیکشی؟»
خندیدم و گفتم:«نه و هنوزم نمیدونم چرا نه!»
و متین گفت:«مگه ما که میکشیم دلیل دارم؟ اتفاقا ما باید جواب پس بدیم که چرا سیگار میکشیم»
تی رو به من کرد و پرسید:«تو از اینکه سرطان بگیری میترسی؟»
جواب دادم:«راستش تا حالا بهش فکر نکردم که آیا از سرطان میترسم یا نه، ولی دلیل سیگار نکشیدنم این نیست که بخوام سلامتیم رو حفط کنم»
متین گفت:«من از اینکه سرطان بگیرم میترسم ولی سیگار میکشم» بعد یک کام عمیق دیگر از سیگارش گرفت.
ژاله گفت:«بنظر من شاید سیگار تو درازمدت آدمو نابود کنه ولی برای کوتاه
مدت بهترین مسکن برای اعصابِ. میدونی بعضی وقتا اگه آدم سیگار نکشه ممکنه
به جاش کارای وحشتناک تری کنه»
تی با تکان دادن سرش حرف های ژاله را
تایید کرد و گفت:« اتفاقا من یه بار میخواستم خودمو بکشم. یعنی واقعا میخواستم اینکارو کنم. گفتم بذار آخرین سیگار عمرمو بکشم بعدش خودمو میکشم، ولی سیگارمو که کشیدم نظرم عوض شد»
یک نخ سیگار از marlboro روی میز برداشتم. متوجه بودم که چشمهای همه دارند حرکات مرا دنبال میکنند. و یکجوری که بهش آسیب نرسد گذاشتمش داخل جیب پیراهنم. بعد به ژاله و تی نگاه کردم و گفتم:«محض احتیاط من اینو نگه میدارم»
سه تایی خندیدند و من پیش خودم فکر کردم شاید روزی یاد گرفتم چطور با سیگار کشیدن خودم را آرام کنم.
[ادامه دارد؟]
میگن انسان ذاتا کمال گراست. نه؟
ولی خب متاسفانه خیلیا از روی گشادی یا حالا هرچی به کمال نمیرسن. میشه از این دوتا جمله نتیجه گرفت و گفت: «انسان ذاتا گشاده و در صورتی به کمال میرسه که به گشادیش غلبه کنه» با اینکه جمله ش خیلی فلسفی نیست، و شاید خیلی سطحی باشه ولی با واقعیت جور در میاد.