جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

دست و دلم به کار نمیره. نمیدونم از از گشادیه یا استرس!

در باب مملکت داری :))

یکی از عادت های ذهنم رویابافی در رابطه با ایرانه، اینطوری که اگه مثلا من به مدت 10 سال همه کاره این کشور بودم چه کارهایی میکردم و مسائل مختلف چطور حل میکردم. گاهی اوقات واقعا به چالش های بزرگی بر میخورم و ذهنم خیلی درگیرش میمونه تا به یه راه حل منصفانه برسه... تو وقتی حاکم یک کشور باشی، همیشه بین خوب و بد انتخاب نمیکنی. خیلی وقت‌ها اصلا نمیدونی تصمیمی که امروز میگیری در نهایت به نتیجه خوبی میرسه یا نه. بعضی از تصمیم‌ها اونقدر پیچیده‌ان که شاید سال‌ها طول بکشه تا مشخص بشه درست بودن یا اشتباه. تو باید امروز درباره چیزی تصمیم بگیری که نتیجه واقعیش شاید ده سال بعد معلوم بشه.

 حالا سوال اینجاست؛ وقتی هنوز مطمئن نیستی، چطور از تصمیمت دفاع میکنی؟ چقدر به تحلیل و قضاوت خودت اعتماد داری؟ اگر چند سال اول همه‌چیز برخلاف انتظارت پیش بره، حاضری همچنان روی همون مسیر بمونی یا عقب‌نشینی میکنی؟ از کجا میفهمی که داری هزینه‌ی یک تصمیم درست رو میدی، نه اینکه روی یک اشتباه پافشاری میکنی؟ شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های حکومت‌داری همین باشه. اینکه بین قطعیت و تردید زندگی کنی. اینکه مجبور باشی برای تصمیم‌هایی مسئولیت بپذیری که موقع گرفتنشون، هیچ‌کس از جمله خودت نمیدونه آخرش به کجا میرسن.

 از دور که نگاه میکنی، خیلی از راه‌حل‌ها بدیهی به نظر میرسن، ولی وقتی سعی میکنی همه‌ی پیامدهاشون رو ببینی، ماجرا پیچیده میشه. مثلا ممکنه یه تصمیم از نظر اقتصادی درست باشه، ولی از نظر اجتماعی هزینه داشته باشه. یا برعکس.

 مثلا این قضیه های مسلمونای لندن رو دید که کم کم دارن کنترل کامل یه سری از محله های لندن رو میگیرن. افراط گرایی میکنن. یا مثلا بجای اینکه برن دادگاه میرن پیش قاضی های مسلمون که بر اساس قوانین شریعت بینشون داوری کنن... کلی از دانشگاه ها نمازخونه و غذای حلال در اختیارشون میذارن. بانک ها قوانین مالی بر اساس شریعت بهشون ارائه میدن...

 این وحشتناکه؟ یا کاملا نرمال و طبیعی؟

 و یه سوال اساسی اینجا هست. یه حکومت تا چه حد باید خودش رو با گروه‌های فرهنگی مختلف تطبیق بده و از چه نقطه‌ای به بعد باید بر ارزش‌های مشترک ملیش تاکید کنه؟ تا چه حدی باید نرم برخورد کنه و از کجا باید وارد برخورد رادیکال بشه؟

 موضوع خیلی مهم بعدی اینه که، قدرت متمرکز توی یه حکومت باعث نظم و انسجام میشه، ممکنه با پیشرفت‌های سریع و چشمگیر همراه باشه، ولی در عین حال خطر بزرگی برای آزادی‌های فردی و حق انتخاب مردمه. از اون طرف، هرچقدر قدرت بین نهادهای مختلف پخش بشه، احتمال سوءاستفاده کمتر میشه، اما تصمیم‌گیری هم کندتر و پیچیده‌تر میشه و ناهماهنگی زیاد تر میشه و این خودش میتونه تبدیل به یه ضعف بزرگ بشه.. بنظر میرسه یه کشمکش دائمی بین «کارآمدی» و «آزادی» وجود داره. من خودم فکر میکنم میشه از تجربه‌های موفق و ناموفق کشورهای مختلف استفاده کرد و به یک سیستم حکومتی رسید که هم قدرتمند باشه و هم از آزادی‌ها و حقوق مردم محافظت کنه. این ایده روی کاغذ خیلی منطقی به نظر میاد، اما وقتی عمیق‌تر میشی باز هم میبینی همینم خیلی ساده نیست. و مشکلاتش کم‌کم خودشون رو نشون میدن.

 کشورها فقط مجموعه‌ای از قوانین و نهادها نیستن؛ هر کدوم تاریخ، فرهنگ، ارزش‌ها و ذهنیت‌های متفاوتی دارن. چیزی که توی یک جامعه جواب داده، لزوما توی جامعه‌ی دیگه هم نتیجه‌ی مشابهی نخواهد داشت و اینجاسسسست که کار سخت میشه! مثلا ممکنه یک قانون یا ساختار سیاسی در یک کشور باعث ثبات و پیشرفت بشه، اما همون ساختار در کشوری دیگه به تنش و بن‌بست ختم بشه. چون مردم، انتظارات، باورها و حتی تعریفشون از مفاهیمی مثل آزادی، عدالت یا اقتدار با هم فرق داره. برای همین حکومت‌داری بیشتر از اینکه شبیه مهندسی باشه، شبیه پزشکیه؛ نمیشه یک نسخه‌ی واحد رو برای همه تجویز کرد.

 در کل بخوام بگم موفقیت یک کشور فقط به خوب بودن قوانینش وابسته نیست، بلکه به این بستگی داره که اون قوانین چقدر با واقعیت‌های جامعه‌ای که قراره توش اجرا بشه هماهنگه! شما میتونی نهادها رو کپی کنی، اما نمیتونی نتایج مشابهی از اون نهادها داشته دریافت کنی..وقتی یه نهاد از یه کشور دیگه کپی میشه در واقع میاد روی بستری از فرهنگ، تاریخ، باورهای اجتماعی و رفتار جدیدی از مردم قرار میگیره و بدبختی های خودشو داره خلاصه.. 

سرم درد گرفت انقدر نوشتم  حالا انگار واقعا یه مملکت دارم که باید به امورش رسیدگی کنم!!! برم که کلی کاااااار دارم...

سر در بلاگ اسکای

توی اون روزهایی که دسترسی به همه‌چیز قطع شده بود و عملاً کار و زندگیمون تعطیل شده بود، یه دلخوشی کوچیک داشتیم: اینجا با چند آدم حسابی آشنا شده بودیم و نوشته‌هاشون رو می‌خوندیم. همین ارتباط‌های کوچیک کمک می‌کرد یه کم زمان بگذره و حال‌وهوامون بهتر بشه..با اینکه من کلا خیلی حال نمیکردم با فضای کلی(!) اینجا ولی بسته شدن یهوییش و قطع ارتباط با اون آدما واقعا ناراحت کننده بود. نتیجه میگیریم که  پلتفرم های ایرانی رو اقعا باید رید توش..

+ مخاطب های عزیز این وبلاگ (به استثنا گوساله های عرزشی البته) امیدوارم که حال و زندگیتون خوب باشه. خواستید بگید آدرس چنل تلگرامو براتون بفرستم.

بعدا نوشت: بچه ها متاسفانه من یادم رفت بگم. دوستان عزیزی که مخاطب این وبلاگن ولی هیچوقت کامنت نذاشتن یا خودشون وبلاگ نویس نیستن و من هیچ شناختی ندارم نسبت بهشون رو نمیتونم جوین چنل تلگرامم کنم. از اون چند نفری که برای اولین بار پیام گذاشتن و درخواست دادن عذر میخوام.