جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

آقای فردرپوس

نمیدونم چرا وقتی مردم از یه سلبریدی خوششون میاد سعی میکنن تحت هر شرایطی اکلیک برینن براش. یا سفیدشوئی کننش. این قضیه عادل فردوسی پور که تازه ترند شده یه نمونه بارز از این مسئله ست. طرف چون عادل رو دوست داره به هر دری میزنه که سفیدش کنه.. چرا چون نمیتونه به خودش بقبولونه که یه آدم مادر جیندای حکومتی رو دوست داره.. برای من عادل فردوسی پور با اون مجری گوش تلخ پاورقی ابدا تفاوتی ندارن. بلکه عادل رو حتی مادر جیــــنداتر از اون میدونم. اون حداقل تکلیفش روشنه و چسبیده به یه ور.. نه اینکه مثل عادل هم از توبره بخوره هم از آخور.. ولی اصل حرفم اینه: بنظر من هیچ مشکلی نداره اگه ما به واسطه هنر یه شخص اونو دوست داشته باشیم و حالا بهردلیلی اون شخص مادرجیندا باشه! یعنی از نظر سیاسی سمت مخالف ما باشه.. محسن چاووشی هم موزیکای خفنی داشت ولی خب خودش کیفی از آب دراومد.. یا مثلا تتلو موزیکای خوبی داشت ولی از بعد شخصیتی یه آدم کســــخل بدرد نخور بود.. اینکه چون من هنر یه آدم رو دوست دارم دلیل نمیشه بشینم دفاع کنم از خود اون شخص. اصلا اینکه آدما سعی میکنن یه سلبریدی رو سفید کنن دلیلیش اینه که خودشون خودخواه و خود برتر بین هستن.. فکر میکنن همیشه انتخاباشون درسته... اصلا نمیتونن قبول کنن که ممکنه با تمام ادعاشون اشتباه کنن و از یه آدم مادر جیندا حمایت کنن.. آقا بپذیرید.. بپذیرید که یه آدم مادر جیندارو دوست دارید. این پذیرفتنه خیلی مهمه..سفیدش نکنید، شهامت داشته باشید و بپذیرید که به اشتباه و از روی تعصب از اون شخص دارید دفاع میکنید..

آه عمیق

"مچکرم از همه اونایی که باعث شدن دنیای به جای زشت تری برای ما تبدیل بشه. دست تک تکشونو میبوسم که با سیلی زدن تو گوش خوبیا.
ما این وسط خیلی چیزا داشتیم که از بین رفت، اما مهم نیس. یه روزی همه چیز درست میشه و ماهم میشیم همون آدم خوبی که بودیم."



متن بالا رو من ده سال پیش نوشتم!! من ده ساله منتظر روزای خوبم..! و فقط اوضاع داره تخمی تر میشه هر روز.... مگه میشه آخه :)))))

در انتظار تایید

حالم بده، مثل پسری که هزینه کرده  ادکلن با یه بوی جدید گرفته ولی نیست اون دختره که بوشو تایید کنه..

فوبیا قطع شدن نت دارم..
مسخره ست ولی تصور اینکه  یه روز پاشییم ببینیم دوباره ریدن تو نت واقعا تبدیل به یه کابوس شده برام..خیلی از ذهنم رد میشه که مثلا چه خاکی باید بریزم سرم اگه این اتفاق افتاد.

معمولی

آی‌کیوم پایین نیست. درک و شعور به اندازه‌ی زیادی دارم؛ حتی فکر می‌کنم اونقدر زیاده که نصفش رو هم به یکی ببخشم، هیچ کمبودی حس نکنم.

هرچند خیلی آدم باحوصله‌ای نیستم در مواجهه با آدما، ولی برای معاشرت‌های کوتاه خوبم. خوش‌اخلاقم. احترام گذاشتن رو بلدم و همین توقع رو هم از دیگران دارم. هیچ ریلیشن‌شیپی نداشتم که تهش با آه و نفرین تموم شده باشه. همه‌شون شیک و مجلسی تموم شدن، با کلی آرزوی موفقیت و احترام متقابل.

برای اون دایره‌ی دوستای صمیمیم، تا دلت بخواد آدم امن و قابل اعتمادی هستم.

از موفقیت بقیه ناراحت نمی‌شم، از زمین خوردنشون هم خوشحال نمی‌شم. اگه چیزی رو بلد نباشم، راحت می‌گم بلد نیستم. اگه اشتباه کنم، سعی می‌کنم بپذیرمش. هیچ نیازی هم ندارم که همیشه آخرین حرف رو من بزنم یا ثابت کنم از همه بیشتر می‌فهمم.زیاده خواه نیستم. در تمام طول عمرم سعی کردم منطقی باشم و خودمو بروز نگه دارم. تفکرات عهد حجری ندارم. تا حد زیاد به پرایوسی آدما احترام میذارم و دخالت توی مسائل زندگی دیگران هیچوقت برام جذاب نبوده..

ولی میدونی همه اینا صرفا باعث میشن من یه آدم معمولی باشم، نه بیشتر
 یعنی هیچکدوم از اینا دستاورد نیستن که بهشون افتخار کنم یا بکنمشون توی چشم دیگران.
در واقع من هیچ گوه خاصی نیستم جز یه آدم معمولی که سعی کرده مثل یه آدم حسابی رفتار کنه.  که اونم وظیفه م بوده. وظیفه هر آدم متمدنی در واقع....

قوی موندن یه تصمیم نیست، یه اجبارِ

فاقد اهمیت

توی بی‌توجهی و نادیده گرفتن آدم‌هایی که دوست‌داشتنی نیستند(تخمی هستن)، مهارت بالقوه‌ای دارم.
این مهارت در طول سال‌ها اون‌قدر توی ذهنم پرورش پیدا کرده که خیلی وقت‌ها حتی قبل از اینکه چیزی به اسم دلخوری شکل بگیره، طرف از ذهنم حذف می‌شه.

من با تکیه بر یه سری پالس‌هایی که از رفتار آدم‌ها نسبت به اطرافیان، محیط کار و سبک زندگیشون می‌گیرم، با درصد کمی خطا، یه جور عیارسنجی ازشون انجام می‌دم. بعد توی ذهنم یه شبیه‌سازی از برخورد احتمالی‌شون با خودم و اخلاقم می‌سازم.

اگر از این فیلتر رد نشن، هیچ‌وقت به اون سطح از صمیمیت نمی‌رسن که بخوان توی زندگیم تأثیر جدی بذارن.
یعنی شاید در حد حضور یا ارتباط باقی بمونن، اما دیگه قدرتی برای خط‌خطی کردن یا مشوش کردن ذهنم ندارن؛ این قدرت از همون ابتدا ازشون سلب شده.

به جرات می‌تونم بگم این یکی از بی‌رحمانه‌ترین عادت‌های منه.
و نکته عجیبش اینه که خیلی از این «قربانی‌ها» حتی متوجه هم نمی‌شن که همچین اتفاقی براشون افتاده. 

نوشته های زمان برخطی

این حجم از کلافگی طبیعی نیست. انگار تمام موجودیتم هدف قرار گرفته شده. رفته بودم انباری. چیزی رو جابجا میکردم و بخش خیلی کوچیکی از گوشت دستم کنده شد. چیز مهمی نیست ولی یجوری میسوزه انگار چیز مهمیه. هی نگاه میکنم بهش. با اینکه زخم کوچیکیه و حتی بتادین و رسیدگی لازم نداره اما خیلی داره میسوزه و همین رفته روی مخم. درست مثل بالا نیومدن بلاگ اسکای.   از اونم خیلی عصبانی ام و میشه گفت بخش عظیم کلافگیم به خاطر همونه. چه وضعیتی.. انگار هر لحظه طنابی که دور گردنمون انداختن تنگ تر میشه. چه بدبخت شدیم. حتی بلاگ اسکای هم دریغ میشه ازمون :(  توی مود خوبی نیستم. احساس میکنم باید بخوابم. به شدت بدم میاد از این فایل وردی که توی دسکتاپم ساختم تا بنویسیم. من دلم اینو نمیخواد. از هر چیز آفلاینی متنفرم.. احساس خفگی بهم میدن.

-این متن متعلق به اسفند 04 هستش-