البته توی خدمت خیلی چیزا
میبینی و یاد میگیری. فضای پادگان با تمامی فضاعایی که قبلا توش بودی تفاوت
داره. جو سنگین روزهای تکراریش گاهی اوقات دیوانه کننده ست.. آسایشگاه،
صبحگاه، لباس های سبز زیتونی، شامگاه، سلف، بوفه، فرمانده گروهان، یقلوی،
بدو رو، رژه، نظافت، نگهبانی، برجک، پانچو، سرما، گرما، تنهایی، غربت،
پوتین، واکس، نماز جماعت، گت، آنکادر، پا مرغی، کلاشینکف، صف جمع، میدان
تیر، اسلحه، دژبان، ارشد، گردان، فرمانده پادگان، پا فنگ، پیش فنگ، وسایل
تشریفات. خاموشی، بیدارباش و کلی اصطلاح های دیگه که درکشون فقط از پس
اونایی برمیاد که خودشون توی پادگان بودن.
دوستی ها.. خنده ها...گریه ها...
واقعیتش
اینه که من اون دوماه دوران آموزشیم رو با هیچ دوماه دیگه از زندگیم عوض
نمی کنم. نه اینکه خوش گذشته باشه بهم. اتفاقا برعکس، خدا میدونه چقدر سخت
بود. ولی ارزششو داشت. 700 کیلومتر دورتر از شهرم، 700 کیلومتر دور از
خانواده. توی جهنم سردی که هواش آوازه فراوانی داره. ..