دارم میمیرم از خواب.
منتظرم این آپدیت تموم شه و برم بتمرررگم.
یه دونه آهنگ تو اینستا دیدم. اومدم با پی سی دانلودش کردم همینطور که گذاشته بودم پلی بشه خوابم برد..
این خوابای کوتاه و بی کیفیت پشت سیستم همیشه جزو شیرین ترین خوابامن. جایی که ذهنم در تمنای چند دقیقه بیدار موندن بیشتره ولی بدنم چراغارو خاموش میکنه و میره...
و وقتی بیدار میشم درد شدید عضله های گردنم اولین چیزیه که این خواب شیرین رو زهرمار میکنه...
ما بیشتر از آدمها، به نسخهای که ازشون توی ذهنمون میسازیم وابسته میشیم. و اگه دست بر قضا با آدمی روبهرو بشی که تفاوت نسخهی واقعیش با اون نسخهی ساختهی ذهنت یکی باشه، اونوقت احتمالاً با یکی از کمیابترین اتفاقات زندگی روبهرو شدی؛ اون همون آدمیه که به حدی برات آشناست که میتونی همه رفتارا و کارهاشو پیشبینی کنی. اونم نه از روی حدس و گمان، از روی شناخت!
میدونی چی ناراحتش میکنه، کِی عصبانی میشه، چه چیزی خوشحالش میکنه، از چه حرفایی بدش میاد، سوپرایز بشه چیکار میکنه، بخواد سوپرایزت کنه چیکار میکنه..
این قابل پیشبینی بودنه نه تنها خسته کننده نیست بلکه خیلی هم شیرینه مثل قند.
سال نود و هشت بود. سامان هیچوقت تنهایی نمی رفت سیگار بکشه. معمولا یکی رو با خودش میبرد. میگفت یه نخ سیگار براش زیاده و نصفشو میخواد بکشه. توهم تَرک داشت! برای همین یکی رو با خودش میبرد که همراهیش کنه.
من سیگاری نبودم ولی گاها باهاش میرفتم که تنها نره. نصفی از سیگارشم براش میکشیدم که احساس غربت نکنه...
حال میداد. سامان آدم باحالی بود.

برای عشق ورزیدن باید تا یه حدی هنرمند باشی. نباید از اینایی باشی که لحظاتو هدر میدن..
مگه میشه عاشق باشی و گل یادت بره؟ حالا گل اصلا به کنار، یعنی وقتی گل نمیگیری نمیخوای در طول روز به خودت زحمت بدی یه بیت شعر حفظ کنی براش؟ یه شعر در وصف لبش، یه شعر در وصف چشاش، خنده هاش، موهاش، راه رفتنش حتی..وقتی از دیدنش حَظ کردی باید یه کاری کنی دیگه! مگه معشوقهت نیست؟ صرفا "دوست دارم" زیادی ساده نیست؟ میدونم مخشو زدی و اون خیلی وقتا اصلا توقعی نداره ولی خب نباید بذاری حسی که نسبت بهش داری لابلای گرفتاری های تخمی زندگی کمرنگ بشه.حواست باید به لاو لایفت باشه، مطمئن باشی که زنده ست و نفس میکشه، رهاش کنی به امان خدا کم کم خودتم همه چیز از یادت میره. کلا خاصیتمونه. چیزی که همیشه هَی و حاضر باشه به مرور عادی میشه. حالا این عادی شدنه بد نیست ولی عادیه دیگه.. از پیکش فاصله گرفته.
بعد از نبودنت،
بینیم رسماً عزادارت شده.
صبح و شب داره برات اشک میریزه،
بیشتر از من دلتنگته.
گلوم میسوزه از غم دوریت،
هرچی آب و چای میخورم فایده نداره.
غم دوریت درد داره آخه :(
استخونامم گرفتار یه درد ابدی شدن.
یه جوری بدندرد دارم که انگار دیشب با هفت نفر دعوا کردم
و هر هفتتاشون هم منو کتک زدن
آی آی
گاهی میلرزم،
گاهی عرق میکنم،
گاهی بیحالم،
غذا هم که نمیخورم،
رفتم دکتر،
یه نگاه کرد و خیلی راحت گفت:
«ویروسه. چند روز استراحت کن، مایعات بخور.»
ویروس؟
ای دکتر جان!!
این آبریزش بینی نیست،
اشکِ چشمامه که راه خروج اضطراری پیدا کرده.
این گلودرد نیست،
بغضه.
این بدندرد نیست،
جای خالی آغوش اونه که به استخونام فشار آورده.
این بیحالی هم نیست،
مشخصا بدون اون انگیزهای برای ادامهی زندگی ندارم.
البته ممکنه هم واقعاً ویروس باشه 

آخرش باز خودتی و خودت و خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودت.
یه چیزی که هیچوقت نفهمیدم اینه که چرا بعضیا وقتی میگن «من آدم رکّیام»، انگار دارن یه ویژگی خیلی مثبتی از خودشون اشاره میکنن.
عزیز من، برای اینکه هر چیزی که از مغزت رد میشه رو بدون فیلتر تحویل بقیه بدی باید بصورت دیفالت دارای مقدار اندکی فهم و شعور باشی، در غیر اینصورت بجای رُک بودن خیلی بی ادب و مادرجیندا به نظر میرسی :(
خانومی حتی دیگه جواب نداد.
یاد اون پسر افغان توی اینستا افتادم که جوک میگه. میگفت: باز خوبه شما به یکی میگید دوست دارم، بهتون میگه: "مرسی"، من به یکی گفتم دوست دارم، بهم گفت: "عیب نداره!"
واقعا بدترین جواب "نه" نیست. این بی توجهی که وقتی هنوز مکالمه بسته نشده لفت بدی و دیگه سین نکنی خدائیش از "نه" گفتن خیلی بدتر نیست؟
آیا من که اینهمه صادقانه و مودبانه پا پیش گذاشته بودم سزاوار این نبودم کمی محترمانه تر برخورد بشه باهام؟ 

همیشه یه حالتی بدتر از اون چیزی که خودتو آماده کردی پیش میاد. وقتی این مدلی تموم میشه برای من مدت طولانی تری زمان میبره که قضیه رو هضم کنم..
البته بالاخره درست میشه.
در ضمن صائب 400 سال پیش به ما هشدار داده بود که "جگر شیر نداری سفر عشق مکن"