جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

یه احمق در سرزمین عجایب

دوست عزیز، مطلب زیر تماما چرت و پرته. پیشنهاد میدم اصلا وقت گرانبهاتو برای خوندنش هدر ندی.
(خلاصه ش اینه: میخواستم یه مانیتور بخرم، ریدم، حالا نخوندی هم نخون دیگه)

چند وقتی بود کِرمِش به جونم افتاده بود یه مانیتور جدید  بگیرم. الان کل دنیا  دارن میرن به سمت مانیتور oled ولی خب از اونجایی که ارزونترینشون از 300 میلیون شروع میشه قدرت خریدش در من نیست. همچنین مانیتور 300 میلیونی یه ستاپ یه میلیاردی هم کنارش احتیاج داره که خب اونم در توان من نیست..
خلاصه هی میگشتم ببینم یه مانیتور ارزون که ارزش خرید داشته باشه و نسبت به مانیتور قبلیم هم یه ارتقا محسوب بشه چی هست.
دیروز اتفاقی توی دیجی کالا میچرخیدم که دید عه. یکی از مانیتورهایی که مدنظر داشتم 17 درصد تخفیف خورده. یکم بالا پایین کردم و دیدم فرصت خرید خوبیه. حالا کلا قیمت های دیجیکالا بدون تخفیف غیرمنطقی هستن ولی توی جنس های تخفیف خورده من ترجیحم خرید از دیجی کالائه..چون ا از سیستم مرجوعی شون خیلی راضی ام. چندبار شده اجناس مختلفو مرجوع کردم و بدون چون و چرا خیلی سریع پولمو برگردوندن. برای همین اگه قیمت اوکی باشه خرید از دیجیکالا رو بیشتر می پسندم.

خلاصه، تصمیمم رو گرفتم. باید 70 میلیون تومن از تترهام رو نقد می‌کردم و سفارش رو ثبت می‌کردم.

تبدیل تتر به ریال رو انجام دادم و منتظر موندم پول به حسابم واریز بشه. حدود چهار ساعت طول کشید تا صرافی پول رو بریزه به حسابم. بالاخره پول نشست و با خیال راحت رفتم سراغ دیجی‌کالا که سفارشم رو ثبت کنم.

ولی...

ای دل غافل! دیدم تخفیف مانیتورِ تموم شده بود!

نمیدونم چرا یه درصد فکر اینجارو نکرده بودم. چرا فکر نکردم ممکنه تا پول بشینه به حساب تخفیف تموم شه.
 چون میتونستم اللحساب با کارت داداشم پرداخت کنم و بعد من پولو به حساب اون بزنم. چرا نکردم اینکاروو.. 
رفتم تو سایتای دیگه دیدم با قیمتی نزدیک هنوز قابل خریده. اکانت ساختم و سعی کردم سفارشو ثبت کنم. دیدم ارورهای مسخره میده.
مثلا میگفت کالای شما در سبد خرید دیگری ست! تماس گرفتم که گفتن موجودی شون تموم شده... از یه سایت دیگه پنج میلیون گرونتر پیدا کردم که دیگه واقعا حس خوبی نداشت خریدنش. همش اینطوری بودم که چرا اینقدر کند عمل کردم به نسبت اون تخفیف خوب دی جی کالا که الان بیام از یه سایت کم اعتبار گرونتر بخرم حتی.. بعد اگه یه درصد مشکلی داشته باشی چی؟احتمالا  کلی هم سردرد باید تحمل کنم برای تعویضش.
خلاصه نخریدم و گذشت. امروز صبح  دوباره داشتم پی مانیتور میگشتم. هی همون مانیتور رو هم توی دیجیکالا چک میکردم ببینم آیا دوباره تخفیف میذارن براش یا نه؟ :)) زهی خیال باطل. 

کلی گشتم دوباره و تونستم از دیجیتال پلازا 3.5 میلیون گرونتر(به نسبت قیمت تخفیف خورده)  همون مانیتور رو پیدا کنم. گفتم جهنم این سه و نیم اضافه رو میدم.
اومدم سفارش رو ثبت کنم دیدم فاکینگ 1 میلیون داره هزینه بسته بندی و ارسال میگیره!!! درسته اسمش کالای سنگینه ولی مگه یخچال داری میفرستی که یه میلیون فقط برای این بگیری؟؟ هزینه ارسال دیجیکالا 350 بود خب! بحث فقط پولشم نیستا ولی خب اینا تاثیر خیلی منفی ای توی رضایت از خرید آدم میذاره..
منم دیدم اونطوریه ادامه ندادم.
اومدم توی سایت تکنو لایف یه مانیتور همرده پیدا کردم که اونم ارزش خریدش خوب بود. با ذکر ریدم به این زندگی اصلا همینو میگیرم رفتم که سفارش رو ثبت کنم.
دیدم هزینه بسته بندی  رو زده 400.  نوع پست رو گذاشتم روی اداره پست و سفارش رو ثبت کردم. 
چند ساعت بعد که میشه همین الان دیدم تیپاکس بهم پیام داده که آرررره داریم میریم بسته تو تحویل بگیریم!!!
جااااااان؟؟ تکنو لایف خودش نمیبره بسته هارو تحویل پست بده؟ شما میرید ازشون تحویل میگیرید؟ بعد من باید کرایه اونم بدم؟؟؟ بعد اصلا من تیپاکس انتخاب نکرده بودم که...
فکر میکنم کمِ کَم باید یه تومن هم هزینه تیپاکس رو بدم حالا...
یعنی قشنگ ریدم با این مانیتور خریدنم :)))))

یه روز خوب در جهنم

 ناراحتم. و البته کمی خسته‌ام هستم.

هفته پیش راحیل بهم گفت دنبال ادمین اینستاگرامم، کسی رو سراغ داری یا خودت میتونی انجامش بدی؟

بهش گفتم هم یکی رو سراغ دارم و هم میتونم خودم انجامش بدم، ولی خودم ماهی 300دلار میگیرم براش.

اولش یکمی با قیمتم حال نکرد، و گفت بیا یکی دوماه موقتی کار کنیم اگه نتیجه خوب بود همین قیمت اوکیه ولی فعلا 150دلار در ماه باشه.
قبول کردم. و کلی هم تشکر کرد که با اون قیمت قبول کردم. 
اولش کمی استرس داشتم که خیلی توی مخم بره ولی دو سه روز که گذشت دیدم به لطف هوش مصنوعی همه چیز خیلی راحت تر از چیزیه که تصور میکردم.
یه تقویم محتوایی آماده کردم که نهایتا روزی نیم الی یک ساعت آماده کردنش طول میکشه، چون اولا 15 سال تجربه دارم و دوما طی این مدت همکاریم با راحیل دیگه همه محصولاتش رو شناختم و ذائقه ش هم دستم اومده. چندبارم اعلام رضایت کرده که کیفیت کارا خیلی عالیه و خوشحاله که منو داره 
ولی خب فیلم هندی که نیست همه چیز خوب تموم شه..
 سردرد جدید اینجاست که توی این یه هفته متا دوبار منو از اکانت پرت کرده بیرون و برای راحیلم پیام اومده که پسوردشو عوض کنه، و این اصلا خبر خوبی نیست.
من رو داره به عنوان یه فرد مهاجم در نظر میگیره! چون حتی پست ها و ریلزهایی که آپلود کرده بودم رو پاک کرده.
حالا اگه عن بازی های متا  گل کنه ممکنه تمام پیج های دیگه راحیل هم تحت تاثیر قرار بگیره. 
خلاصه اصلا نمیدونم چرا این اتفاق افتاده و چیکار باید کنم. 

خوشمزه‌ی من!

بدون شک خوشمزه ترین چیزی که امسال خوردم و خیلی دوست داشتم و همش هم نگرانم تموم بشه، همین خیارشورهائیه که زندایی درست کرده و یه  دونه از این بطری های یک و نیم لیتری‌شو هم برای ما آورده..
همین الان سه تاشو بلعیدم و دیدم اینقدر خوشمزه ست که اصلا دوست ندارم راجع به موضوع دیگه ای حرف بزنم.

دیروقتِ شبِ قبلی

دارم میمیرم از خواب.
منتظرم این آپدیت تموم شه و برم بتمرررگم. 
یه دونه آهنگ تو اینستا دیدم. اومدم با پی سی دانلودش کردم همینطور که گذاشته بودم پلی بشه خوابم برد..
این خوابای کوتاه و بی کیفیت پشت سیستم همیشه جزو شیرین ترین خوابامن. جایی که ذهنم در تمنای چند دقیقه بیدار موندن بیشتره ولی بدنم چراغارو خاموش میکنه و میره... 
و وقتی بیدار میشم درد شدید عضله های گردنم اولین چیزیه که این خواب شیرین رو زهرمار میکنه...

فکت آو د دِی

ما بیشتر از آدم‌ها، به نسخه‌ای که ازشون توی ذهن‌مون می‌سازیم وابسته می‌شیم. و اگه دست بر قضا با آدمی روبه‌رو بشی که تفاوت نسخه‌ی واقعیش با اون نسخه‌ی ساخته‌ی ذهنت یکی باشه، اون‌وقت احتمالاً با یکی از کمیاب‌ترین اتفاقات زندگی روبه‌رو شدی؛ اون همون آدمیه که به حدی برات آشناست که میتونی همه رفتارا و کارهاشو  پیش‌بینی کنی. اونم نه از روی حدس و گمان، از روی شناخت!
میدونی چی ناراحتش میکنه، کِی عصبانی میشه، چه چیزی خوشحالش می‌کنه، از چه حرفایی بدش میاد، سوپرایز بشه چیکار می‌کنه، بخواد سوپرایزت کنه چیکار میکنه..
این قابل پیش‌بینی بودنه نه تنها خسته کننده نیست بلکه خیلی هم شیرینه مثل قند. 

شبی با خیال تو هم‌خونه شد دِل

تو این زمونه شانس آشنا شدن با آدم خوب خیلی کمه؛ شانس به‌دست آوردن اون آدم خوب، خیلی خیلی خیلی کمتر.

پای دود

سال نود و هشت بود. سامان هیچوقت تنهایی نمی رفت سیگار بکشه. معمولا یکی رو با خودش میبرد. میگفت یه نخ سیگار براش زیاده و  نصفشو میخواد بکشه. توهم تَرک داشت! برای همین یکی رو با خودش میبرد که همراهیش کنه.
من سیگاری نبودم ولی گاها باهاش میرفتم که تنها نره. نصفی از سیگارشم براش میکشیدم که احساس غربت نکنه...
حال میداد. سامان آدم باحالی بود. 

شبِ قبل از روزِ صبحِ کاری

بعد از این چند روز مریضی دیشب چندساعت خیلی مفید نشستم کارهایی که عقب افتاده بودنو انجام دادم و همین صبح هم برای راحیل فرستادم. طبق معمول کیف کرد و کلی تعریف و تمجید. خلاصه خودمم عشق کردم که اینقدر کار درست و مشتری مدار هستم 
بعنوان صبحانه یه دونه از اینک کیکای نادری با نوشابه خوردم. ظرفارو هم شستم و مسواکم زدمو و الان آماده‌م برم بخوابم.

برای تو


تصویر: chatgpt
پریشان خاطر آن آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت
من از سمت سپاه عشق بازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت می‌کشد ماه از گلِ رویت

Boy to boys

برای عشق ورزیدن باید تا یه حدی هنرمند باشی. نباید از اینایی باشی که  لحظاتو هدر میدن..
مگه میشه عاشق باشی و گل یادت بره؟ حالا گل اصلا به کنار،  یعنی وقتی گل نمیگیری نمیخوای در طول روز به خودت زحمت بدی یه بیت شعر حفظ کنی براش؟  یه شعر در وصف لبش، یه شعر در وصف چشاش، خنده هاش، موهاش، راه رفتنش حتی..وقتی  از دیدنش حَظ کردی باید یه کاری کنی دیگه! مگه معشوقه‌ت نیست؟ صرفا "دوست دارم" زیادی ساده نیست؟ میدونم مخشو زدی و اون خیلی وقتا اصلا توقعی نداره ولی خب نباید بذاری حسی که نسبت بهش داری لابلای گرفتاری های تخمی زندگی کمرنگ بشه.حواست باید به لاو لایفت باشه، مطمئن باشی که زنده ست و نفس میکشه، رهاش کنی به امان خدا کم کم خودتم همه چیز از یادت میره. کلا خاصیت‌مونه. چیزی که همیشه هَی و حاضر باشه به مرور عادی میشه. حالا این عادی شدنه بد نیست ولی عادیه دیگه.. از پیک‌ش فاصله گرفته.

یه سرما خوردگی ساده

بعد از نبودنت،
بینیم رسماً عزادارت شده.
صبح و شب داره برات اشک می‌ریزه،
بیشتر از من دلتنگته.

گلوم می‌سوزه از غم دوریت،
هرچی آب و چای می‌خورم فایده نداره.
غم دوریت درد داره آخه :(

استخونامم گرفتار یه درد ابدی شدن.
یه جوری بدن‌درد دارم که انگار دیشب با هفت نفر دعوا کردم
و هر هفت‌تاشون هم منو کتک زدن  آی آی

گاهی می‌لرزم،
گاهی عرق می‌کنم،
گاهی بی‌حالم،

غذا هم که نمی‌خورم،

رفتم دکتر،
یه نگاه کرد و خیلی راحت گفت:

«ویروسه. چند روز استراحت کن، مایعات بخور.»

ویروس؟

ای دکتر جان!!

این آبریزش بینی نیست،
اشکِ چشمامه که راه خروج اضطراری پیدا کرده.

این گلودرد نیست،
بغضه.

این بدن‌درد نیست،
جای خالی آغوش اونه که به استخونام فشار آورده.

این بی‌حالی هم نیست،
مشخصا بدون اون انگیزه‌ای برای ادامه‌ی زندگی ندارم.

البته ممکنه هم واقعاً ویروس باشه  


خودت

آخرش باز خودتی و خودت و خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودت.

بی‌کلاس‌ترین فلاکت‌زده‌های تاریخ

یه چیزی که هیچ‌وقت نفهمیدم اینه که چرا بعضیا وقتی میگن «من آدم رکّی‌ام»، انگار دارن یه ویژگی خیلی مثبتی از خودشون اشاره می‌کنن.

عزیز من،  برای اینکه هر چیزی که از مغزت رد میشه رو بدون فیلتر تحویل بقیه بدی باید بصورت دیفالت دارای مقدار اندکی فهم و شعور باشی، در غیر اینصورت بجای رُک بودن خیلی بی ادب و مادرجیندا به نظر میرسی :(

آدم جار نزنی ام

دوستم استوری گذاشته بود:
"a boy with a good heart never wins btw"
میخواستم بگم لاااااااااشی تو خودتو پسر خوب در نظر میگیری؟؟؟؟؟؟
 وااااات؟؟؟؟ من باید اونو استوری میکردم ولی خب مخاطبای توی اینستاگرامم آخرین کسائی هستن که میخوام راجع به وضعیت عاطفیم اطلاعی داشته باشن.

تست اعتماد بنفس

صبح پا شدم دیدم راحیل برام چندتا عکس از آخرین محصول چاپی که براش طرحشو زدم فرستاده. تازه از چاپ خونه اومده بود.
قبل از اینکه ویساشو بشنوم داشتم به عکس ها نگا میکردم و میگفتم اینا چرا اینقدر زشت و کج و معوجن. یا خدا نکنه توی خروجی گرفتن بگایی داده باشم؟
فهمیدم اعتماد به سقفم بعد از این قضیه اخیر آسیب دیده و دیگه مثل قبل حس شکست ناپذیریم فعال نیست.. اینکه بطور پیش فرض ایراد اول رو از خودم دیدم برام جدید بود. 
خلاصه ویسارو  باز کردم و دیدم ای آقا..
 راحیل داره بال در میاره از نتیجه کارها و خیلی هم راضیه و همه چیز پرفکت انجام شده.. دلیل اینم که عکسا کج و معوج بودن به دلیل کم استعدادی خودش توی عکاسی و تنظیم نور بوده. 
خلاصه کلی تعریف کرد. تشکر کرد و تهشم گفت "خوشحالم که دارمتون!"
معمولا هرموقع خیلی حال میکنه اینو میگه.
منم تشکر بک دادم و خلاصه و از ایموجی های  احترام فرستادم. فوبیا دارم از اینکه با صاب کار یا کارفرما زیاد خودمونی شم. این وقتایی که ازم تعریف میکنه قشنگه ها ولی خب بالاخره میرسه یه روزی که اون توقع داره کمبوداشو درک کنم!
اصلاً به نظرم یکی از خطرناک‌ترین اتفاقات ممکن در رابطه کاری اینه که کارفرما به این نتیجه برسه شما آدمی هستی که «درکش می‌کنی». از یه جایی به بعد،
 دیرکرد پرداخت میشه: «شرایط پیش اومده دیگه»
کار فوری میشه: «تو که خودت می‌دونی چقدر برام مهمه»
و ساعت کاری هم میشه: «فقط این یه مورد کوچیکه»
اصلا نباید زیر بارش بری... من در حد توان سعی میکنم کار حرفه ای بهت تحویل بدم و بابتشم تو داری پول حرفه ای به من میدی. هرچیز دیگه ای این وسط اضافه ست.
 راحیلم چندبار شده برام عکس فرستاده از حلزون و منظره قطار و این داستانا.. باحال بوده ها ولی من همیشه اینطوری بودم که خب چی باید بگم الان؟ "چه حلزون زیبایی؟"  یا "واووو عجب منظره ای؟"
یا مثلا بعضی وقتا حتی زیادی اینفو میده که دوروبرش چه خبره.. چیکارا کرده. من اصلا دوست ندارم این تبدیل بشه به یه عادت..
خلاصه من تا میتونم سعی میکنم بدون اینکه آدم وحشتناکی بنظر بیام خیلی سوسکی رابطه کاری مو  همینطور"حرفه ای" و تا حد کنترل شده ای "صمیمی" حفظ کنم.