جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

بلاگ زمینی

دوست ندارم اینجا به نوشتن ادامه بدم. همون 1درصد خایمال های رژیم که اینجا در رفت آمدن حالمو بهم میزنن و باعث میشن که دیگه نخوام در مجاورت افکار تخمی شون باشم.
تو فکر اینم -اگه قرار باشه بنویسم- برم یه یه چنل تلگرام بزنم و اونجا شروع کنم به نوشتن. البته مطمئن نیستم شاید اینکارو کردم.

رقت انگیزم

در چند ساعت اخیر، اینقدر از زهرمار سیاست بلعیدم که ذهنم مثل شهری پس از بمباران، زیر آوار تحلیل و اضطراب از هم فروپاشیده.. 

مغزی که آنلاین نیست

بعد از این‌که تونستم به نت وصل بشم، توی واتساپ به یکی از مشتری‌هام پیام دادم؛ در واقع بعد از دو هفته جواب پیامی رو که برام فرستاده بود،دادم.
بنده‌خدا یه ذره ذوق کرد وقتی دوباره صدای منو شنید. گفت این روزها صدای هرکسی رو از ایران می‌شنوه خوشحال میشه.

با هم راجع به یکی از پروژه‌های قبلی صحبت کردیم. گفت قراره یه‌کم اصلاح و تغییر داشته باشه. بعدش دوتا کار جدید هم برام فرستاد که خودش توی این مدت با کانوا طراحی کرده بود، ولی از نتیجه راضی نبود. گفت: «می‌خوام یه آدم حرفه‌ای مثل شما روش کار کنه.»

منم که از بیکاری دیوونه شده بودم، قبول کردم. گفتم دو سه روزه تحویل می‌دم، ولی بعدش دیگه اصلاً دل و دماغ کار کردن نداشتم.

ایلاستریتور و فتوشاپ رو باز می‌کنم، بعد می‌شینم اخبار توییتر و تلگرام رو چک می‌کنم. به این دوست، به اون دوست زنگ می‌زنم و ساعت‌ها همین‌جوری می‌گذره… آخرش هم هیچی. 2روز گذشته و هنوز من هیچ کاری نکردم. امیدوارم فردا از این منفعل بودنه درآم و بشینم مثل تراکتور کار کنم و تمومش کنم اینارو..

ریدم به حکومتتون

سس مایونزی که یکماه پیش 140 هزارتومن بود، قیمت جدیدش برای مصرف کننده شده 350هزارتومن. این وسط 40هزار نفرهم کشته شده تازه..

این جنایت قانونی

زنده‌ام،
 و همین فعل ساده
 مثل سنگی در گلویم گیر کرده است.
 نه از آن‌رو که زندگی را دوست ندارم،
 بلکه چون سایه‌ی کسانی که دیگر نفس نمی‌کشند
 روی هر دم و بازدمم افتاده.
 از آن شب سردی که
 کفِ آسفالت
 با خون
 هم‌آغوش شد،
 صداها
 زودتر از اجساد
 دفن شدند.
 دیوارها یاد گرفتند
 که گلوله‌ها
 سریع‌تر از شعارها
 به مقصد می‌رسند؛
 و خیابان فهمید
 عدالت
 حقیقتی ست
 که دیر از راه می‌رسد.
 شبی که زندگی
 برای بسیاری
 نیمه‌کاره ماند،
 و ما یاد گرفتیم
 وقتی وقاحت
 به کمال برسد،
جنایت
 می‌تواند
 قانونی شود.

وطنم بوی خون میده..

ای کاش منم مرده بودم و چیزایی که امروز دیدم رو هرگز نمیدیدم.

نه کاملاً ناامید، نه واقعاً امیدوار...

 نه شروعش یادمه نه تهش معلومه..
یه مدت اعصاب‌خوردیِ محضه؛  عذاب، دل‌چرکینی، ناامیدی غلیظ. همه‌چی بی‌معناست.
 بعد یهو—بی‌هشدار—یه موج امید میاد، یه سرزندگیِ مصنوعی، شروع می‌کنم به ساختن، به خیال‌پردازی، به باور کردنِ چیزهایی که ممکنه اتفاق بیفتن. 

بعدش خستگی میاد، خشم دنبالش، کلافگی مثل طناب می‌پیچه دور سینه‌م. می‌بینم دوباره دارم همون مسیر رو می‌رم، همون فکرها، همون سؤال‌ها، همون بن‌بست‌ها. دور خودم می‌چرخم، مثل همستری که فکر می‌کنه داره می‌دوه که برسه، ولی مقصدی نیست و مقصود همون دویدنه.
احساس میکنم تمام هورمون های بدنم بهم ریختن. دارن شورش میکنن بر علیه م. من نمیخوام کنترل تمام  احساسات و عواطفم رو بسپرم بهشون . ولی  دارن میکنن منو رسما.

از ترس مردم تا درسِ تاریخ

تاریخ بارها اینو گفته، ولی هربار دیکتاتور ها وانمود میکنن استثنا هستن.
 هانا آرنت میگه جایی که حکومت به خشونتِ عریان علیه مردم خودش پناه می‌بره، یعنی شمارش معکوسش شروع شده؛ کشتار می‌تونه مردم رو بترسونه، ولی نمی‌تونه «حکومت» رو از نابودی نجات بده. دوتوکویل هم وقتی انقلاب فرانسه رو بررسی می‌کرد، به این رسید که خطرناک‌ترین لحظه برای یک حکومت، همون وقتیه که مردم دیگه خودشون رو جزئی ازش نمی‌دونن و حاکم، مردم رو مثل دشمن می‌بینه. از اون‌جا به بعد، همه‌چیز لق میشه و شروع میکنه به سر خوردن...

نمونه‌هاش هم کم نیست. فرانسه‌ی ۱۷۸۹،  تونس و مصرِ ۲۰۱۱. آلمان شرقی، رومانی، شوروی. خلاصه هر جا حکومت تصمیم گرفت با مردمش وارد جنگ علنی بشه،  فرو ریخت، حتی اون‌جاهایی که سقوط فوری نبود،  نتیجه چیزی جز فروپاشی نبود. حالا دیگه فقط بحث زمانه.
به گواه تاریخ حکومتی که اسلحه رو رو به مردم خودش می‌گیره، چند صباحی  بیش دوام نمیاره، شما هم استثنا نیستید.

چون ساکِتَم خوبم؟

امشب از اون شب‌های تخمیه. که سرما فقط هوا رو نگرفته، اعصابمو هم منجمد کرده.
آمار دقیق اینکه چند وقته اینترنت قطع شده هم از دستم در رفته. میدونم خیلی وقته زندگیم از کار افتاده. پروژه‌هام عقب افتادن، مشتری هام لنگ در هوا موندن.  و من فقط دارم اینجا هر طوری شده وقت کشی میکنم. البته شایدم اونکه داره کشته میشم منم و این زمانِ که ازم گذر میکنه.
خلاصه که حسابی کلافه ام. حتی دیگه از غر زدن خسته م. اینکه هرشب همون کارهای تکراری رو (از سر اجبار) انجام بدم داره حالمو بهم میزنه. 

این خفگی واقعی ست..

در این شهر که هر کوچه‌اش چون رگ پر از خون شده، آزادی را گردن زده اند. وقتی آزادی میمرد هوا پر از دود میشود، و حتی نفس کشیدن تبدیل به یک نشید خفیف از فرو بردن  آهن می‌شود؛ زنده ایم اما هر دم که می‌کشیم، هوای سنگین‌اش همانند لایه‌ای از خاکستر خیس‌خورده به ریه هایمان می‌نشیند و ما را در بطن‌اش می‌گیرد. چشمان‌مان، که روزی به‌سوی افق‌های روشن می‌نگریستند، امروز چون دو پنجرهٔ بسته در اتاقی عتیق، در تاریکی به ندیدن عادت خواهند کرد؛ هر فکر‌مان به‌مانند پرنده‌ای است که در قفس‌های سیمیِ اضطراب سرکوب شده و نمی‌تواند بال بگشاید. در این شفق سوزان اندوه، صدای قلب‌مان به‌هم می‌پیچد؛ ضربان‌اش ناله‌ای است که در تارهای تاریک شب، شعر خفگی را از بر میکند  و سرانجام ما را دیوانه خواهد کرد.


پاکت سیگار من کو؟

-سوپرایز..
 دوباره پنجره رو نگاه کردم دیدم برف اومده. زیاد نیست ولی همینکه زمین سفید شده قشنگه. من همچنان به یاد اونایی که دیگه نیستن هستم. حیف سیگارو ترک کردم. فقط لیوان چای دستم بود. میدونی فرق شون چیه؟ آدم  با سیگار می تونه حرف بزنه و درد و دل کنه، ولی لیوان چای نداره این قابلیتو.. 
سیگار دود میکرد غم و غصه هارو.. اما چای نمیشوره ببرتشون. 

نمیتونم غریبه باشم

من توی بخشیدن خوب نیستم. خیلیا بهم میگن تو خیلی کینه ای هستی.. ولی واقعیت اینه رفتارهای خوب هم همونقدر که رفتارهای بد یادم میمونه، میمونه.
من به شدت آدم جبران کنی هستم. یعنی اینطوری ام که اگه کسی لطف داشته باشه بهم تاوقتی به یه شکلی اونو جبران نکنم راحت نمیشینم. همیشه قدردان محبت دیگران هستم.
ولی در اون لبه شمشیرم در رابطه با رفتارهای منفی هم همونقدر دقت به خرج میدم و اصلا ترحمی در کارم نیست.
رابطه من و خواهرم افتضاحه. اون خیلی بی رحمه. و بارها و بارها به اشکال مختلف این بی رحمی رو نشون داده.( اصلا منظورم این دعواهای خواهر برادری نیستا)  بی رحمی واقعی.
داماد مون(نیازی نیست که بگم شوهر همین خواهرم) سرطان داشت. یه عمل موفق داشت ولی بعد از دو سال سرطانش برگشت و کل بدنش رو درگیر کرد. 2-3ماه پیش بود که بعد از 20 روز روی تخت بیمارستان بودن مرد. اون تایمی که بیمارستان بود، برادر بزرگترم اومد و گفت امروز برو و بهش سر بزن(اشاره به بیمارستان)
منم با وجود اینکه بر خلاف میلیم بود قبول کردم. نه بخاطر خواهرم یا دامادمون، یا از سر ترحم که الان توی وضعیت خوبی نیستن و باید محبت کرد بهشون. چون اگه نمیرفتم داداش بزرگترم که خیلی لطف داشته به من ازم دلخور میشد. تنها دلیلش همون بود. رفتم بیمارستان و فکر میکنم 3 ساعت پیش خواهرم و دامادمون بودم.
وقتی هم مرد من رفتم خاکسپاریش. خواهرمو بغل کردم و گریه کردم پیشش. ولی هیچ احساسی نداشتم در واقعیت. بعدش قرار بود توی مسجد نهار بدن و برن خونه شون و اینا که دیگه من پیچیدم اومدم خونه. و از اونروز تا بحال حتی زنگ بهش نزدم.
دوتا داداشم توی مراسم ختم دامادمون خیلی دهنشون سرویس شد و خیلی زحمت کشیدن چند شب تا صبح و ملا درکنار خواهرم بودن...(در طول تمام این دو سه ماهی که از مردن دامادمون گذشته حتی خیلی هواشو داشتن)
 اما امشب از حرفای جدید خواهرم و بی رحمیاش آنچنان ناراحت شده بودن که داشتن خودشون رو فحش میدادن که دیگه باهاش قطع ارتباط میکنن و محاله که دیگه باهاش حرف بزنن. (البته خیلی پیش اومده این حرفو ازشون بشنوم ولی هرسری یه مشکلی پیش بیاد همون آشو همون کاسه ست)
همون داداشم حتی برگشت به گفت که تو خیلی خوب کاری میکنی که باهاش حرف نمیزنی. ای کاش اصلا بهت نمیگفتم بری پیشش!
و من همونقدر که میدونم بی رحمیا و اخلاق خواهرم هیچوقت درست نمیشه، دلسوزی های الکی اون داداشامم هیچوقت تموم نمیشن. این سیکل معیوب همیشه ادامه داره..

شب شد دوباره

 مثل پروانه ای در مشت.. چه آسون میشه ما رو کشت.
نای نوشتنم نیست دیگه. امروز برای چند ساعتی تونستم به اینترنت وصل بشم.
و  یه سری عکس و فیلم دیدم که روحمو خراش داده. واقعا چه جهنمی بوده ایران.. چقدر اینا وحشی و بی وجود و بی همه چیزن.
 واقعا دیگه هیچ میلی به زندگی ندارم. دیگه اصلا نمیخوام که وجود داشته باشم. 
نوشتن هم دیگه هیچ فایده ای نداره. آخه دیگه چی بنویسی که آرومت کنه؟ میشه مگه اصلا...هر لحظه بیشتر کفری میشم.
فضای اینجا هم حتی دیگه تا حد زیادی دو قطبی شده. اونایی که باید میفهمیدن همه فهمیدن. اونایی هم که نفهمیدن هیچ وقت نمیفهمن.
و این یعنی پایان مکالمه. این یعنی یه دریا خون فاصله افتاده بین مردم و حکومت.. این یعنی پایان.

ترسوها دوبار میمیرن

چیزی که توی چند روز اخیر فعالیت در اینجا متوجه شدم.. اینه که خیلی ها میترسن از حرف زدن. از اینکه به واسطه ابرازعقایدشون مشکلی براشون پیش بیاد.
خب از اونجایی که ما با یه حکومت توتالیته وحشی طرفیم کمی منطقیه این ترس. ولی بخش بزرگی از این ترس توهمه... 
دیکتاتورها دوست دارن ترسناک بنظر برسن. دوست دارن مردم ازشون حساب ببرن و از خط قرمز ها رد نشن. برای همین معمولا چندنفری رو به وحشیانه ترین شکل سرکوب میکنن تا برای دیگران درس عبرت باشن. اما نافرمانی وقتی با تعداد بالا و دسته جمعی انجام بشه دیکتاتورهارو ناتوان از سرکوب میکنه.
من خودم رو آدم شجاعی نمیدونم؛ ولی با ترس زندگی کردن هیچوقت جزو برنامه هام نبوده و نیست. یعنی حداقلش اینه که میتونم بیام اینجا بنویسم. از هرچیزی که دلم میخواد. دهنم وقتی بسته میشه که مرده باشم. هرچند در واقع هیچ علاقه ای هم به این بلاگ اسکای کوفتی ندارم، ولی حالا که از روی اجبار اینجام خودم رو آزاد میدونم عقایدم رو ابراز کنم. تا اون زمان همون جوری حرف میزنم که دوست دارم.

تف به روت ج_مهوری اس_لامی پارت 2

همش سعی میکنم آروم باشم و امیدوار.. ولی این وضعیت آخه.. هر ثانیه و هر لحظه ش انگار داره بهم توهین میشه. سیلی میخورم هی.  انگار یکی مدام داره بهم دیکته میکنه که هی ببین! تو یه جهان سومی بی ارزش هستی. فاقد از هرگونه حقوق انسانی. تحت سیطره یه حکومت لجن و وقیح که هر موقع دلش خواست میتونه کل زندگیت رو مختل کنه. نه تنها حق اعتراضی نداری، بلکه حق انتخابی هم نداری.. حکومت ناکارآمد و نامردمی ای که همیشه هزینه گَندکاری هاش و  ایدئولوژی های گُنده گوزانش بر دوش مردم بوده.

سردرد عجیبی دارم. بغض دارم. احساس خفگی میکنم. خسته م.
متاسفم.. از مثل برده زندگی کردن دیگه حالم بهم میخوره..
یادمه بعد از جنگ 12 روزه که نت وصل شد و تونستم با دوستام ارتباط بگیرم یکی از دوستای آلمانیم ازم پرسید یه مدت نبودی، کجا بودی؟
گفتم بخاطر جنگ اینترنت مون رو قطع کرده بودن. گفته عه؟ اسرائیل زده بود زیرساخت های اینترنت تون رو؟
گفتم نه اسرائیل نزده بود. خود حکومت اینترنت رو عمدا قطع کرده بود. بنده خدا خیلی گیج شده بود.یعنی اصلا تو کتش نمیرفت که چرا باید موقع جنگ که احیانا همه نگران وضعیت خانواده هاشون هستن دولت بخواد اینترنت شهرونداشو قطع کنه.
ولکام تو د حکومت  ضد انسانی اسلامی...