جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

دیروقتِ شبِ قبلی

دارم میمیرم از خواب.
منتظرم این آپدیت تموم شه و برم بتمرررگم. 
یه دونه آهنگ تو اینستا دیدم. اومدم با پی سی دانلودش کردم همینطور که گذاشته بودم پلی بشه خوابم برد..
این خوابای کوتاه و بی کیفیت پشت سیستم همیشه جزو شیرین ترین خوابامن. جایی که ذهنم در تمنای چند دقیقه بیدار موندن بیشتره ولی بدنم چراغارو خاموش میکنه و میره... 
و وقتی بیدار میشم درد شدید عضله های گردنم اولین چیزیه که این خواب شیرین رو زهرمار میکنه...

فکت آو د دِی

ما بیشتر از آدم‌ها، به نسخه‌ای که ازشون توی ذهن‌مون می‌سازیم وابسته می‌شیم. و اگه دست بر قضا با آدمی روبه‌رو بشی که تفاوت نسخه‌ی واقعیش با اون نسخه‌ی ساخته‌ی ذهنت یکی باشه، اون‌وقت احتمالاً با یکی از کمیاب‌ترین اتفاقات زندگی روبه‌رو شدی؛ اون همون آدمیه که به حدی برات آشناست که میتونی همه رفتارا و کارهاشو  پیش‌بینی کنی. اونم نه از روی حدس و گمان، از روی شناخت!
میدونی چی ناراحتش میکنه، کِی عصبانی میشه، چه چیزی خوشحالش می‌کنه، از چه حرفایی بدش میاد، سوپرایز بشه چیکار می‌کنه، بخواد سوپرایزت کنه چیکار میکنه..
این قابل پیش‌بینی بودنه نه تنها خسته کننده نیست بلکه خیلی هم شیرینه مثل قند. 

شبی با خیال تو هم‌خونه شد دِل

تو این زمونه شانس آشنا شدن با آدم خوب خیلی کمه؛ شانس به‌دست آوردن اون آدم خوب، خیلی خیلی خیلی کمتر.

پای دود

سال نود و هشت بود. سامان هیچوقت تنهایی نمی رفت سیگار بکشه. معمولا یکی رو با خودش میبرد. میگفت یه نخ سیگار براش زیاده و  نصفشو میخواد بکشه. توهم تَرک داشت! برای همین یکی رو با خودش میبرد که همراهیش کنه.
من سیگاری نبودم ولی گاها باهاش میرفتم که تنها نره. نصفی از سیگارشم براش میکشیدم که احساس غربت نکنه...
حال میداد. سامان آدم باحالی بود. 

شبِ قبل از روزِ صبحِ کاری

بعد از این چند روز مریضی دیشب چندساعت خیلی مفید نشستم کارهایی که عقب افتاده بودنو انجام دادم و همین صبح هم برای راحیل فرستادم. طبق معمول کیف کرد و کلی تعریف و تمجید. خلاصه خودمم عشق کردم که اینقدر کار درست و مشتری مدار هستم 
بعنوان صبحانه یه دونه از اینک کیکای نادری با نوشابه خوردم. ظرفارو هم شستم و مسواکم زدمو و الان آماده‌م برم بخوابم.

برای تو


تصویر: chatgpt
پریشان خاطر آن آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت
من از سمت سپاه عشق بازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت می‌کشد ماه از گلِ رویت

Boy to boys

برای عشق ورزیدن باید تا یه حدی هنرمند باشی. نباید از اینایی باشی که  لحظاتو هدر میدن..
مگه میشه عاشق باشی و گل یادت بره؟ حالا گل اصلا به کنار،  یعنی وقتی گل نمیگیری نمیخوای در طول روز به خودت زحمت بدی یه بیت شعر حفظ کنی براش؟  یه شعر در وصف لبش، یه شعر در وصف چشاش، خنده هاش، موهاش، راه رفتنش حتی..وقتی  از دیدنش حَظ کردی باید یه کاری کنی دیگه! مگه معشوقه‌ت نیست؟ صرفا "دوست دارم" زیادی ساده نیست؟ میدونم مخشو زدی و اون خیلی وقتا اصلا توقعی نداره ولی خب نباید بذاری حسی که نسبت بهش داری لابلای گرفتاری های تخمی زندگی کمرنگ بشه.حواست باید به لاو لایفت باشه، مطمئن باشی که زنده ست و نفس میکشه، رهاش کنی به امان خدا کم کم خودتم همه چیز از یادت میره. کلا خاصیت‌مونه. چیزی که همیشه هَی و حاضر باشه به مرور عادی میشه. حالا این عادی شدنه بد نیست ولی عادیه دیگه.. از پیک‌ش فاصله گرفته.

یه سرما خوردگی ساده

بعد از نبودنت،
بینیم رسماً عزادارت شده.
صبح و شب داره برات اشک می‌ریزه،
بیشتر از من دلتنگته.

گلوم می‌سوزه از غم دوریت،
هرچی آب و چای می‌خورم فایده نداره.
غم دوریت درد داره آخه :(

استخونامم گرفتار یه درد ابدی شدن.
یه جوری بدن‌درد دارم که انگار دیشب با هفت نفر دعوا کردم
و هر هفت‌تاشون هم منو کتک زدن  آی آی

گاهی می‌لرزم،
گاهی عرق می‌کنم،
گاهی بی‌حالم،

غذا هم که نمی‌خورم،

رفتم دکتر،
یه نگاه کرد و خیلی راحت گفت:

«ویروسه. چند روز استراحت کن، مایعات بخور.»

ویروس؟

ای دکتر جان!!

این آبریزش بینی نیست،
اشکِ چشمامه که راه خروج اضطراری پیدا کرده.

این گلودرد نیست،
بغضه.

این بدن‌درد نیست،
جای خالی آغوش اونه که به استخونام فشار آورده.

این بی‌حالی هم نیست،
مشخصا بدون اون انگیزه‌ای برای ادامه‌ی زندگی ندارم.

البته ممکنه هم واقعاً ویروس باشه  


خودت

آخرش باز خودتی و خودت و خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودتو خودت وخودت.

بی‌کلاس‌ترین فلاکت‌زده‌های تاریخ

یه چیزی که هیچ‌وقت نفهمیدم اینه که چرا بعضیا وقتی میگن «من آدم رکّی‌ام»، انگار دارن یه ویژگی خیلی مثبتی از خودشون اشاره می‌کنن.

عزیز من،  برای اینکه هر چیزی که از مغزت رد میشه رو بدون فیلتر تحویل بقیه بدی باید بصورت دیفالت دارای مقدار اندکی فهم و شعور باشی، در غیر اینصورت بجای رُک بودن خیلی بی ادب و مادرجیندا به نظر میرسی :(

آدم جار نزنی ام

دوستم استوری گذاشته بود:
"a boy with a good heart never wins btw"
میخواستم بگم لاااااااااشی تو خودتو پسر خوب در نظر میگیری؟؟؟؟؟؟
 وااااات؟؟؟؟ من باید اونو استوری میکردم ولی خب مخاطبای توی اینستاگرامم آخرین کسائی هستن که میخوام راجع به وضعیت عاطفیم اطلاعی داشته باشن.

تست اعتماد بنفس

صبح پا شدم دیدم راحیل برام چندتا عکس از آخرین محصول چاپی که براش طرحشو زدم فرستاده. تازه از چاپ خونه اومده بود.
قبل از اینکه ویساشو بشنوم داشتم به عکس ها نگا میکردم و میگفتم اینا چرا اینقدر زشت و کج و معوجن. یا خدا نکنه توی خروجی گرفتن بگایی داده باشم؟
فهمیدم اعتماد به سقفم بعد از این قضیه اخیر آسیب دیده و دیگه مثل قبل حس شکست ناپذیریم فعال نیست.. اینکه بطور پیش فرض ایراد اول رو از خودم دیدم برام جدید بود. 
خلاصه ویسارو  باز کردم و دیدم ای آقا..
 راحیل داره بال در میاره از نتیجه کارها و خیلی هم راضیه و همه چیز پرفکت انجام شده.. دلیل اینم که عکسا کج و معوج بودن به دلیل کم استعدادی خودش توی عکاسی و تنظیم نور بوده. 
خلاصه کلی تعریف کرد. تشکر کرد و تهشم گفت "خوشحالم که دارمتون!"
معمولا هرموقع خیلی حال میکنه اینو میگه.
منم تشکر بک دادم و خلاصه و از ایموجی های  احترام فرستادم. فوبیا دارم از اینکه با صاب کار یا کارفرما زیاد خودمونی شم. این وقتایی که ازم تعریف میکنه قشنگه ها ولی خب بالاخره میرسه یه روزی که اون توقع داره کمبوداشو درک کنم!
اصلاً به نظرم یکی از خطرناک‌ترین اتفاقات ممکن در رابطه کاری اینه که کارفرما به این نتیجه برسه شما آدمی هستی که «درکش می‌کنی». از یه جایی به بعد،
 دیرکرد پرداخت میشه: «شرایط پیش اومده دیگه»
کار فوری میشه: «تو که خودت می‌دونی چقدر برام مهمه»
و ساعت کاری هم میشه: «فقط این یه مورد کوچیکه»
اصلا نباید زیر بارش بری... من در حد توان سعی میکنم کار حرفه ای بهت تحویل بدم و بابتشم تو داری پول حرفه ای به من میدی. هرچیز دیگه ای این وسط اضافه ست.
 راحیلم چندبار شده برام عکس فرستاده از حلزون و منظره قطار و این داستانا.. باحال بوده ها ولی من همیشه اینطوری بودم که خب چی باید بگم الان؟ "چه حلزون زیبایی؟"  یا "واووو عجب منظره ای؟"
یا مثلا بعضی وقتا حتی زیادی اینفو میده که دوروبرش چه خبره.. چیکارا کرده. من اصلا دوست ندارم این تبدیل بشه به یه عادت..
خلاصه من تا میتونم سعی میکنم بدون اینکه آدم وحشتناکی بنظر بیام خیلی سوسکی رابطه کاری مو  همینطور"حرفه ای" و تا حد کنترل شده ای "صمیمی" حفظ کنم.

AS IT WAS

یه وضعیت ذهنی وجود داره که تو سعی میکنی رویاهایی که مردن رو  زنده کنی،  نه برای اینکه بخوای به جقیقت بپیوندن. بلکه برای اینکه اینبار خودت با دستای خودت سلاخی شون کنی... مثل یه جور انتقام گرفتن میمونه.

یه جورائی در ادامه پست قبلی

آهنگ گوش دادم.
پورن دیدم.
ترید هیجانی کردم.
گیم زدم.
وبلاگ خوندم.
و نوشتم.
اون دایره سبز کنار عکس پروفایلش توی اینستا روشن بود. و من همچنان در تعجب که واقعا چرا هنوز سین نزده.
البته نه برای اینکه هنوز امیدوار باشم. متعجبم از اینکه آیا این بخشی از مسئولیت اجتماعی ما نیست؟ یعنی تو به عنوان یه انسان با فهم و شعور و احساسات وظیفه خودت نمیدونی در جواب ابراز علاقه صادقانه یه آدم حداقل مسئولیت کوچیکی نشون بدی؟ این بی اعتنایی و بی توجهی کِرِدیت داره مگه؟
یه جمله ای بود که میگفت اگه میخوای اخلاق واقعی آدمارو بسنجی، ببین با آدمهایی که هیچ نفعی براش ندارن چطوری رفتار میکنه..
و این رفتار از نظر من مردوده..اصلا فرقی نداره اون شخص چقدر فاصله داشته باشه با معیارهات. میتونی خیلی محترمانه رَدِش کنی بره.آرزو کنی براش که پارتنر مناسبشو پیدا کنه.. اینطوری همه چیز 6x بهتر نیست؟
نمیدونم. این حداقل توقع من از یه آدم 30 و خورده ای ساله ست.. و واقعا نمیخوام باور کنم که توی این دنیا همینم توقع زیادیه از یه آدم...

در ادامه پست قبلی

خانومی حتی دیگه جواب نداد. 
یاد اون پسر افغان توی اینستا افتادم که جوک میگه. میگفت: باز خوبه شما به یکی میگید دوست دارم، بهتون میگه: "مرسی"، من به یکی گفتم دوست دارم، بهم گفت: "عیب نداره!"
واقعا بدترین جواب "نه" نیست. این بی توجهی که وقتی هنوز مکالمه بسته نشده لفت بدی و دیگه سین نکنی خدائیش از "نه" گفتن خیلی بدتر نیست؟
آیا من که اینهمه صادقانه و مودبانه پا پیش گذاشته بودم سزاوار این نبودم کمی محترمانه تر برخورد بشه باهام؟ 
همیشه یه حالتی بدتر از اون چیزی که خودتو آماده کردی پیش میاد. وقتی این مدلی تموم میشه برای من مدت طولانی تری زمان میبره که قضیه رو هضم کنم..
البته بالاخره درست میشه. 
در ضمن صائب 400 سال پیش به ما هشدار داده بود که "جگر شیر نداری سفر عشق مکن"