من بندهی اون خترم که با یه چهرهی کاملاً نچرال و نهایتاً یه برق لب ساده بیاد سر قرار...>>>>>>> نگم نگم نگم
به نظرم بد نیست توی بایوم صراحتاً بنویسم که ردفلگم دخترای متعصب، مذهبی و خرافاتیان. البته از اونایی هم که مدام از انرژی و ارتعاش و این چیزا حرف میزنن خوشم نمیاد. شاید حالا نسبت به گروههای قبلی یه مقدار قابلتحملتر باشن، ولی خب نــــع. نیستمشون.
این روزا فقط دنبال چیزای راحتم. هیچ چیزو خیلی جدی نمیگیرم. حوصلهم هم خیلی ندارم. دلم میخواد همهچی تا جای ممکن ساده باشه. دوست ندارم چیزی رو برای کسی توضیح بدم. اصلا همین نوشتنه هم یه ذره داره اذیتم میکنه...بییی سیی یسسیهنیعتهیسشعیسششیسه
نمیشد همینطور دستامو رو کیبورد بزنم و خودش چیزی که منظورمه رو تایپ کنه؟
خلاصه، تصمیمم رو گرفتم. باید 70 میلیون تومن از تترهام رو نقد میکردم و سفارش رو ثبت میکردم.
تبدیل تتر به ریال رو انجام دادم و منتظر موندم پول به حسابم واریز بشه. حدود چهار ساعت طول کشید تا صرافی پول رو بریزه به حسابم. بالاخره پول نشست و با خیال راحت رفتم سراغ دیجیکالا که سفارشم رو ثبت کنم.
ولی...
ای دل غافل! دیدم تخفیف مانیتورِ تموم شده بود!
نمیدونم چرا یه درصد فکر اینجارو نکرده بودم. چرا فکر نکردم ممکنه تا پول بشینه به حساب تخفیف تموم شه.ناراحتم. و البته کمی خستهام هستم.
هفته پیش راحیل بهم گفت دنبال ادمین اینستاگرامم، کسی رو سراغ داری یا خودت میتونی انجامش بدی؟
بهش گفتم هم یکی رو سراغ دارم و هم میتونم خودم انجامش بدم، ولی خودم ماهی 300دلار میگیرم براش.
اولش یکمی با قیمتم حال نکرد، و گفت بیا یکی دوماه موقتی کار کنیم اگه نتیجه خوب بود همین قیمت اوکیه ولی فعلا 150دلار در ماه باشه.
قبول کردم. و کلی هم تشکر کرد که با اون قیمت قبول کردم.
اولش کمی استرس داشتم که خیلی توی مخم بره ولی دو سه روز که گذشت دیدم به لطف هوش مصنوعی همه چیز خیلی راحت تر از چیزیه که تصور میکردم.
یه تقویم محتوایی آماده کردم که نهایتا روزی نیم الی یک ساعت آماده کردنش طول میکشه، چون اولا 15 سال تجربه دارم و دوما طی این مدت همکاریم با راحیل دیگه همه محصولاتش رو شناختم و ذائقه ش هم دستم اومده. چندبارم اعلام رضایت کرده که کیفیت کارا خیلی عالیه و خوشحاله که منو داره 
ولی خب فیلم هندی که نیست همه چیز خوب تموم شه..
سردرد جدید اینجاست که توی این یه هفته متا دوبار منو از اکانت پرت کرده بیرون و برای راحیلم پیام اومده که پسوردشو عوض کنه، و این اصلا خبر خوبی نیست.
من رو داره به عنوان یه فرد مهاجم در نظر میگیره! چون حتی پست ها و ریلزهایی که آپلود کرده بودم رو پاک کرده.
حالا اگه عن بازی های متا گل کنه ممکنه تمام پیج های دیگه راحیل هم تحت تاثیر قرار بگیره.
خلاصه اصلا نمیدونم چرا این اتفاق افتاده و چیکار باید کنم.
بدون شک خوشمزه ترین چیزی که امسال خوردم و خیلی دوست داشتم و همش هم نگرانم تموم بشه، همین خیارشورهائیه که زندایی درست کرده و یه دونه از این بطری های یک و نیم لیتریشو هم برای ما آورده..
همین الان سه تاشو بلعیدم و دیدم اینقدر خوشمزه ست که اصلا دوست ندارم راجع به موضوع دیگه ای حرف بزنم.
دارم میمیرم از خواب.
منتظرم این آپدیت تموم شه و برم بتمرررگم.
یه دونه آهنگ تو اینستا دیدم. اومدم با پی سی دانلودش کردم همینطور که گذاشته بودم پلی بشه خوابم برد..
این خوابای کوتاه و بی کیفیت پشت سیستم همیشه جزو شیرین ترین خوابامن. جایی که ذهنم در تمنای چند دقیقه بیدار موندن بیشتره ولی بدنم چراغارو خاموش میکنه و میره...
و وقتی بیدار میشم درد شدید عضله های گردنم اولین چیزیه که این خواب شیرین رو زهرمار میکنه...
ما بیشتر از آدمها، به نسخهای که ازشون توی ذهنمون میسازیم وابسته میشیم. و اگه دست بر قضا با آدمی روبهرو بشی که تفاوت نسخهی واقعیش با اون نسخهی ساختهی ذهنت یکی باشه، اونوقت احتمالاً با یکی از کمیابترین اتفاقات زندگی روبهرو شدی؛ اون همون آدمیه که به حدی برات آشناست که میتونی همه رفتارا و کارهاشو پیشبینی کنی. اونم نه از روی حدس و گمان، از روی شناخت!
میدونی چی ناراحتش میکنه، کِی عصبانی میشه، چه چیزی خوشحالش میکنه، از چه حرفایی بدش میاد، سوپرایز بشه چیکار میکنه، بخواد سوپرایزت کنه چیکار میکنه..
این قابل پیشبینی بودنه نه تنها خسته کننده نیست بلکه خیلی هم شیرینه مثل قند.
سال نود و هشت بود. سامان هیچوقت تنهایی نمی رفت سیگار بکشه. معمولا یکی رو با خودش میبرد. میگفت یه نخ سیگار براش زیاده و نصفشو میخواد بکشه. توهم تَرک داشت! برای همین یکی رو با خودش میبرد که همراهیش کنه.
من سیگاری نبودم ولی گاها باهاش میرفتم که تنها نره. نصفی از سیگارشم براش میکشیدم که احساس غربت نکنه...
حال میداد. سامان آدم باحالی بود.

برای عشق ورزیدن باید تا یه حدی هنرمند باشی. نباید از اینایی باشی که لحظاتو هدر میدن..
مگه میشه عاشق باشی و گل یادت بره؟ حالا گل اصلا به کنار، یعنی وقتی گل نمیگیری نمیخوای در طول روز به خودت زحمت بدی یه بیت شعر حفظ کنی براش؟ یه شعر در وصف لبش، یه شعر در وصف چشاش، خنده هاش، موهاش، راه رفتنش حتی..وقتی از دیدنش حَظ کردی باید یه کاری کنی دیگه! مگه معشوقهت نیست؟ صرفا "دوست دارم" زیادی ساده نیست؟ میدونم مخشو زدی و اون خیلی وقتا اصلا توقعی نداره ولی خب نباید بذاری حسی که نسبت بهش داری لابلای گرفتاری های تخمی زندگی کمرنگ بشه.حواست باید به لاو لایفت باشه، مطمئن باشی که زنده ست و نفس میکشه، رهاش کنی به امان خدا کم کم خودتم همه چیز از یادت میره. کلا خاصیتمونه. چیزی که همیشه هَی و حاضر باشه به مرور عادی میشه. حالا این عادی شدنه بد نیست ولی عادیه دیگه.. از پیکش فاصله گرفته.