بلد بود سلام کنه ولی همیشه بدون خداحافظی میرفت.
خب دیگه. صبح شدو ما دیگه کم کم بریم بخوابیم.
گه تو اون لحظه هایی که گذشته ها رو مرور میکنی و دلت به حال سادگیت میسوزه... وای وای وای
آره. من دوست داشتم. و بخاطر همین دوست داشتن با یه سری اخلاقات کنار میومدم. نه اینکه اوکی باشم باهاشون و اذیت نشم کلا... ولی بهرحال منم میفهمم هر آدمی نقاط ضعف و قوت و اخلاقای خوب و بد داره. اینکه به روت نمیاوردم دلیل بر اوکی بودنشون نبود. اتفاقا بعضی رفتارات خیلی ناراحتم میکرد. بعضیاشون دلم رو میشکست.. ولی چون دوست داشتم اصلا به روی خودم نمیاوردم. تو در تقابل چیکار میکردی؟ آها.. همین. دِ نشد!
منم تا یه جایی میتونم به روی خودم نیارم.. اینکه همیشه واسه تو کوتاه میومدم و همیشه باهات خوش اخلاق بودم دلیلش این نبود که زندگی سرخوشانه و شاد و بدون دردسری داشتم یا حالم همیشه خوب بود..میتونستی اینطوری برداشت کنی که برای خوشحال بودن من، وجود تو کافی بود... چون همه چیز به غیر تو میشد اولویت بعدیم. که خب گویا شما ذهنیتت چیز دیگه ای بود. مهم نیست بهرحال.
بازم من میپذیرم که هر آدمی اخلاقای خاص خودشو داره. فقط یه نکته ای هست اینجا که منم از اون مدلام که اجازه نمیدم اخلاقای خاص یه آدم کل روحمو زخمی کنه.. حتی اگه به قیمت پا گذاشتن روی دل خودم باشه.
من بلدم زخمایی که میخورم رو تسکین بدم. ممکنه یکم طول بکشه.. ممکنه یه چند وقتی رو با ناراحتی بگذرونم.. ولی ته تهش باز خوب میشم.
موقع پیاز سرخ کردن همش تو فکرم بود. صداش. قیافه ش. دستاش. حرفاش رفتاراش. کارهاش. چه بلایی سر من اومده؟ اون چیکار کرد با من؟ خودم دارم اور ری اکت میکنم؟ یا واقعا داستانی بود؟ بعضا وقتا فکر میکنم نکنه از اولشم اصلا مهم نبودم؟ چطور میتونست توی بعضی مسائلی که واسه من مهمن اونقدر خونسرد باشه؟
اصلا چرا اینا برام مهمن؟ مگه تموم نشد همه چیز با احترام.. مگه خودم بهش این اجازه رو ندادم که بره.. که دیگه نباشیم باهم. پس دیگه دارم فکر چی رو میکنم.
حتی همین الانم همه چیز برگرده مطمئنم دوباره همون تصمیم رو میگیرم. ولی چرا فراموش نمیکنم. چرا یادش میفتم حالم میگیره هی.. واقعا چی تو دلم مونده..