یه شیشه پاک کن جدید اکتیو خریدم و میزمو باهاش تمیز کردم... ببین انقدرررری بوش خوبه که انگار از بهشت اومده... هر بار بوش به مشامم میرسه پرت میشم به بچگیام.
نمیدونم اون آدامس پولای قدیمی رو کسی یادشه یا نه.. ولی یجورایی بوش شبیه به اوناست.

نمیدونم چرا وقتی مردم از یه سلبریدی خوششون میاد سعی میکنن تحت هر شرایطی اکلیک برینن براش. یا سفیدشوئی کننش. این قضیه عادل فردوسی پور که تازه ترند شده یه نمونه بارز از این مسئله ست. طرف چون عادل رو دوست داره به هر دری میزنه که سفیدش کنه.. چرا چون نمیتونه به خودش بقبولونه که یه آدم مادر جیندای حکومتی رو دوست داره.. برای من عادل فردوسی پور با اون مجری گوش تلخ پاورقی ابدا تفاوتی ندارن. بلکه عادل رو حتی مادر جیــــنداتر از اون میدونم. اون حداقل تکلیفش روشنه و چسبیده به یه ور.. نه اینکه مثل عادل هم از توبره بخوره هم از آخور.. ولی اصل حرفم اینه: بنظر من هیچ مشکلی نداره اگه ما به واسطه هنر یه شخص اونو دوست داشته باشیم و حالا بهردلیلی اون شخص مادرجیندا باشه! یعنی از نظر سیاسی سمت مخالف ما باشه.. محسن چاووشی هم موزیکای خفنی داشت ولی خب خودش کیفی از آب دراومد.. یا مثلا تتلو موزیکای خوبی داشت ولی از بعد شخصیتی یه آدم کســــخل بدرد نخور بود.. اینکه چون من هنر یه آدم رو دوست دارم دلیل نمیشه بشینم دفاع کنم از خود اون شخص. اصلا اینکه آدما سعی میکنن یه سلبریدی رو سفید کنن دلیلیش اینه که خودشون خودخواه و خود برتر بین هستن.. فکر میکنن همیشه انتخاباشون درسته... اصلا نمیتونن قبول کنن که ممکنه با تمام ادعاشون اشتباه کنن و از یه آدم مادر جیندا حمایت کنن.. آقا بپذیرید.. بپذیرید که یه آدم مادر جیندارو دوست دارید. این پذیرفتنه خیلی مهمه..سفیدش نکنید، شهامت داشته باشید و بپذیرید که به اشتباه و از روی تعصب از اون شخص دارید دفاع میکنید..
"مچکرم از همه اونایی که باعث شدن دنیای به جای زشت تری برای ما تبدیل بشه. دست تک تکشونو میبوسم که با سیلی زدن تو گوش خوبیا.
ما این وسط خیلی چیزا داشتیم که از بین رفت، اما مهم نیس. یه روزی همه چیز درست میشه و ماهم میشیم همون آدم خوبی که بودیم."
متن بالا رو من ده سال پیش نوشتم!! من ده ساله منتظر روزای خوبم..! و فقط اوضاع داره تخمی تر میشه هر روز.... مگه میشه آخه :)))))
حالم بده، مثل پسری که هزینه کرده ادکلن با یه بوی جدید گرفته ولی نیست اون دختره که بوشو تایید کنه..
فوبیا قطع شدن نت دارم..
مسخره ست ولی تصور اینکه یه روز پاشییم ببینیم دوباره ریدن تو نت واقعا تبدیل به یه کابوس شده برام..خیلی از ذهنم رد میشه که مثلا چه خاکی باید بریزم سرم اگه این اتفاق افتاد.
آیکیوم پایین نیست. درک و شعور به اندازهی زیادی دارم؛ حتی فکر میکنم اونقدر زیاده که نصفش رو هم به یکی ببخشم، هیچ کمبودی حس نکنم.
هرچند خیلی آدم باحوصلهای نیستم در مواجهه با آدما، ولی برای معاشرتهای کوتاه خوبم. خوشاخلاقم. احترام گذاشتن رو بلدم و همین توقع رو هم از دیگران دارم. هیچ ریلیشنشیپی نداشتم که تهش با آه و نفرین تموم شده باشه. همهشون شیک و مجلسی تموم شدن، با کلی آرزوی موفقیت و احترام متقابل.
برای اون دایرهی دوستای صمیمیم، تا دلت بخواد آدم امن و قابل اعتمادی هستم.
از موفقیت بقیه ناراحت نمیشم، از زمین خوردنشون هم خوشحال نمیشم. اگه چیزی رو بلد نباشم، راحت میگم بلد نیستم. اگه اشتباه کنم، سعی میکنم بپذیرمش. هیچ نیازی هم ندارم که همیشه آخرین حرف رو من بزنم یا ثابت کنم از همه بیشتر میفهمم.زیاده خواه نیستم. در تمام طول عمرم سعی کردم منطقی باشم و خودمو بروز نگه دارم. تفکرات عهد حجری ندارم. تا حد زیاد به پرایوسی آدما احترام میذارم و دخالت توی مسائل زندگی دیگران هیچوقت برام جذاب نبوده..
ولی میدونی همه اینا صرفا باعث میشن من یه آدم معمولی باشم، نه بیشتر
یعنی هیچکدوم از اینا دستاورد نیستن که بهشون افتخار کنم یا بکنمشون توی چشم دیگران.
در واقع من هیچ گوه خاصی نیستم جز یه آدم معمولی که سعی کرده مثل یه آدم حسابی رفتار کنه. که اونم وظیفه م بوده. وظیفه هر آدم متمدنی در واقع....
توی بیتوجهی و نادیده گرفتن آدمهایی که دوستداشتنی نیستند(تخمی هستن)، مهارت بالقوهای دارم.
این مهارت در طول سالها اونقدر توی ذهنم پرورش پیدا کرده که خیلی وقتها حتی قبل از اینکه چیزی به اسم دلخوری شکل بگیره، طرف از ذهنم حذف میشه.
من با تکیه بر یه سری پالسهایی که از رفتار آدمها نسبت به اطرافیان، محیط کار و سبک زندگیشون میگیرم، با درصد کمی خطا، یه جور عیارسنجی ازشون انجام میدم. بعد توی ذهنم یه شبیهسازی از برخورد احتمالیشون با خودم و اخلاقم میسازم.
اگر از این فیلتر رد نشن، هیچوقت به اون سطح از صمیمیت نمیرسن که بخوان توی زندگیم تأثیر جدی بذارن.
یعنی شاید در حد حضور یا ارتباط باقی بمونن، اما دیگه قدرتی برای خطخطی کردن یا مشوش کردن ذهنم ندارن؛ این قدرت از همون ابتدا ازشون سلب شده.
به جرات میتونم بگم این یکی از بیرحمانهترین عادتهای منه.
و نکته عجیبش اینه که خیلی از این «قربانیها» حتی متوجه هم نمیشن که همچین اتفاقی براشون افتاده.
یکی از عادت های ذهنم رویابافی در رابطه با ایرانه، اینطوری که اگه مثلا من به مدت 10 سال همه کاره این کشور بودم چه کارهایی میکردم و مسائل مختلف چطور حل میکردم. گاهی اوقات واقعا به چالش های بزرگی بر میخورم و ذهنم خیلی درگیرش میمونه تا به یه راه حل منصفانه برسه... تو وقتی حاکم یک کشور باشی، همیشه بین خوب و بد انتخاب نمیکنی. خیلی وقتها اصلا نمیدونی تصمیمی که امروز میگیری در نهایت به نتیجه خوبی میرسه یا نه. بعضی از تصمیمها اونقدر پیچیدهان که شاید سالها طول بکشه تا مشخص بشه درست بودن یا اشتباه. تو باید امروز درباره چیزی تصمیم بگیری که نتیجه واقعیش شاید ده سال بعد معلوم بشه.
حالا سوال اینجاست؛ وقتی هنوز مطمئن نیستی، چطور از تصمیمت دفاع میکنی؟ چقدر به تحلیل و قضاوت خودت اعتماد داری؟ اگر چند سال اول همهچیز برخلاف انتظارت پیش بره، حاضری همچنان روی همون مسیر بمونی یا عقبنشینی میکنی؟ از کجا میفهمی که داری هزینهی یک تصمیم درست رو میدی، نه اینکه روی یک اشتباه پافشاری میکنی؟ شاید یکی از سختترین بخشهای حکومتداری همین باشه. اینکه بین قطعیت و تردید زندگی کنی. اینکه مجبور باشی برای تصمیمهایی مسئولیت بپذیری که موقع گرفتنشون، هیچکس از جمله خودت نمیدونه آخرش به کجا میرسن.
از دور که نگاه میکنی، خیلی از راهحلها بدیهی به نظر میرسن، ولی وقتی سعی میکنی همهی پیامدهاشون رو ببینی، ماجرا پیچیده میشه. مثلا ممکنه یه تصمیم از نظر اقتصادی درست باشه، ولی از نظر اجتماعی هزینه داشته باشه. یا برعکس.
مثلا این قضیه های مسلمونای لندن رو دید که کم کم دارن کنترل کامل یه سری از محله های لندن رو میگیرن. افراط گرایی میکنن. یا مثلا بجای اینکه برن دادگاه میرن پیش قاضی های مسلمون که بر اساس قوانین شریعت بینشون داوری کنن... کلی از دانشگاه ها نمازخونه و غذای حلال در اختیارشون میذارن. بانک ها قوانین مالی بر اساس شریعت بهشون ارائه میدن...
این وحشتناکه؟ یا کاملا نرمال و طبیعی؟
و یه سوال اساسی اینجا هست. یه حکومت تا چه حد باید خودش رو با گروههای فرهنگی مختلف تطبیق بده و از چه نقطهای به بعد باید بر ارزشهای مشترک ملیش تاکید کنه؟ تا چه حدی باید نرم برخورد کنه و از کجا باید وارد برخورد رادیکال بشه؟
موضوع خیلی مهم بعدی اینه که، قدرت متمرکز توی یه حکومت باعث نظم و انسجام میشه، ممکنه با پیشرفتهای سریع و چشمگیر همراه باشه، ولی در عین حال خطر بزرگی برای آزادیهای فردی و حق انتخاب مردمه. از اون طرف، هرچقدر قدرت بین نهادهای مختلف پخش بشه، احتمال سوءاستفاده کمتر میشه، اما تصمیمگیری هم کندتر و پیچیدهتر میشه و ناهماهنگی زیاد تر میشه و این خودش میتونه تبدیل به یه ضعف بزرگ بشه.. بنظر میرسه یه کشمکش دائمی بین «کارآمدی» و «آزادی» وجود داره. من خودم فکر میکنم میشه از تجربههای موفق و ناموفق کشورهای مختلف استفاده کرد و به یک سیستم حکومتی رسید که هم قدرتمند باشه و هم از آزادیها و حقوق مردم محافظت کنه. این ایده روی کاغذ خیلی منطقی به نظر میاد، اما وقتی عمیقتر میشی باز هم میبینی همینم خیلی ساده نیست. و مشکلاتش کمکم خودشون رو نشون میدن.
کشورها فقط مجموعهای از قوانین و نهادها نیستن؛ هر کدوم تاریخ، فرهنگ، ارزشها و ذهنیتهای متفاوتی دارن. چیزی که توی یک جامعه جواب داده، لزوما توی جامعهی دیگه هم نتیجهی مشابهی نخواهد داشت و اینجاسسسست که کار سخت میشه! مثلا ممکنه یک قانون یا ساختار سیاسی در یک کشور باعث ثبات و پیشرفت بشه، اما همون ساختار در کشوری دیگه به تنش و بنبست ختم بشه. چون مردم، انتظارات، باورها و حتی تعریفشون از مفاهیمی مثل آزادی، عدالت یا اقتدار با هم فرق داره. برای همین حکومتداری بیشتر از اینکه شبیه مهندسی باشه، شبیه پزشکیه؛ نمیشه یک نسخهی واحد رو برای همه تجویز کرد.
در کل بخوام بگم موفقیت یک کشور فقط به خوب بودن قوانینش وابسته نیست، بلکه به این بستگی داره که اون قوانین چقدر با واقعیتهای جامعهای که قراره توش اجرا بشه هماهنگه! شما میتونی نهادها رو کپی کنی، اما نمیتونی نتایج مشابهی از اون نهادها داشته دریافت کنی..وقتی یه نهاد از یه کشور دیگه کپی میشه در واقع میاد روی بستری از فرهنگ، تاریخ، باورهای اجتماعی و رفتار جدیدی از مردم قرار میگیره و بدبختی های خودشو داره خلاصه..
سرم درد گرفت انقدر نوشتم
حالا انگار واقعا یه مملکت دارم که باید به امورش رسیدگی کنم!!! برم که کلی کاااااار دارم...

