اون پست رویاهای اسیدی رو تبدیل کردم به یه مونولوگ که خودم باور دارم تا حدی کیرینج شده
البته میتونست بدتر از اینم باشه. ولی خب ذاتا آدم خوش سلیقه ای هستم و در بدترین حالت یه چیز معمولی میسازم :))
اصلا شما برید گوش بدید و بعد اینجا با لایک و دیس لایک نظر بدید. دیسلایک نکنید لطفا
واقعا خیلی دردناکه سه دهه از زندگی و عمر ارزشمندم بین این گنده گوزهای متوهم همیشه پیروز سپری شده. اینها که با هر چیز انسانی غریبه هستن. مرگ رو عافیت میدونن، بدبختی رو عزت. در دنیاشون کسی شایسته ست که تعصب و اعتقادات خرکی تری داشته باشه..بدور از منطق انسانی. هرچه عمیق تر با فضیلت تر. از شکست هاشون حماسه میسازن و اصولا همیشه پیروزن.. قابل هضم نیست اینهمه وقاحت. اصلا چطور ممکنه یه آدم به این درجه از حماقت نزول کنه؟ چطور ممکنه تمامی تعاریف و کلید واژه هاتون 180 درجه با واقعیت منافات داشته باشه؟ شما کی هستید؟ چی هستید؟ چرا اینقدر عرضه ندارید که هزینه باورها و اعتقادات تخمی تخیلی تون رو خودتون متحمل بشید؟ چرا اینقدر در برابر همه حقیر هستید و فقط زورگویی و تهدیداتون واسه مردم دست خالی هستش؟
ای من ریدن به رگ و ریشه تون. متنفرم از هرچیزی که اپسیلونی رنگ و بوی شما رو داشته باشه.
ضعفم توی فیلم و سریال دیدن این روزها بیش از همیشه خودش رو نشون میده.
داشتم Poor Things میدیدم — ده دقیقه اولش بودم، و همون ده دقیقه کافی بود تا بفهمم ما، توی این زندگیِ حال حاضر، در هر لحظه، با شدیدترین شکلِ ممکن، دوزِ مخلوطی از تمامِ احساساتِ متضاد رو نفس میکشیم.
واقعا نشستن و دیدن یه همچین فیلمی کمک میکنه به “حواسپرتی”؟ وقتی زندگی واقعی مون شبیه مرحله آخر کال آو دیوتیه؟
وحشت و ترس، دلهره و اضطراب و خستگی، امید و پوچی، انفجارهای مهیب واقعی و مرگ مرگ...
همه در یک قاب، همزمان پخش میشن اینجا.. چه فیلمی میتونه تا این حد جذابیت داشته باشه که بتونه حواس من رو برای ساعاتی از این جهنم واقعی پرت کنه؟ چه احساسی رو میخواد در من برانگیخته کنه که خودم 10X شدیدترشو چند دقیقه پیش تجربه نکرده باشم؟
تو قشنگی،
مثل شبی که آخوندا میرن،
شبی که سکوت سنگی نیم قرنی ما درهم میشکنه،
و زندگی، نفس تازهای میکشه.
صبحی طلوع میکنه که بوی ترس نمیده،
و عشق، دوباره با صدای بلند توی دلامون قهقه میزنه.


شما آدم های فوق العاده ای هستید.
دوست ندارم اینجا به نوشتن ادامه بدم. همون 1درصد خایمال های رژیم که اینجا در رفت آمدن حالمو بهم میزنن و باعث میشن که دیگه نخوام در مجاورت افکار تخمی شون باشم.
تو فکر اینم -اگه قرار باشه بنویسم- برم یه یه چنل تلگرام بزنم و اونجا شروع کنم به نوشتن. البته مطمئن نیستم شاید اینکارو کردم.
بعد از اینکه تونستم به نت وصل بشم، توی واتساپ به یکی از مشتریهام پیام دادم؛ در واقع بعد از دو هفته جواب پیامی رو که برام فرستاده بود،دادم.
بندهخدا یه ذره ذوق کرد وقتی دوباره صدای منو شنید. گفت این روزها صدای هرکسی رو از ایران میشنوه خوشحال میشه.
با هم راجع به یکی از پروژههای قبلی صحبت کردیم. گفت قراره یهکم اصلاح و تغییر داشته باشه. بعدش دوتا کار جدید هم برام فرستاد که خودش توی این مدت با کانوا طراحی کرده بود، ولی از نتیجه راضی نبود. گفت: «میخوام یه آدم حرفهای مثل شما روش کار کنه.»
منم که از بیکاری دیوونه شده بودم، قبول کردم. گفتم دو سه روزه تحویل میدم، ولی بعدش دیگه اصلاً دل و دماغ کار کردن نداشتم.
ایلاستریتور و فتوشاپ رو باز میکنم، بعد میشینم اخبار توییتر و تلگرام رو چک میکنم. به این دوست، به اون دوست زنگ میزنم و ساعتها همینجوری میگذره… آخرش هم هیچی. 2روز گذشته و هنوز من هیچ کاری نکردم. امیدوارم فردا از این منفعل بودنه درآم و بشینم مثل تراکتور کار کنم و تمومش کنم اینارو..
زندهام،
و همین فعل ساده
مثل سنگی در گلویم گیر کرده است.
نه از آنرو که زندگی را دوست ندارم،
بلکه چون سایهی کسانی که دیگر نفس نمیکشند
روی هر دم و بازدمم افتاده.
از آن شب سردی که
کفِ آسفالت
با خون
همآغوش شد،
صداها
زودتر از اجساد
دفن شدند.
دیوارها یاد گرفتند
که گلولهها
سریعتر از شعارها
به مقصد میرسند؛
و خیابان فهمید
عدالت
حقیقتی ست
که دیر از راه میرسد.
شبی که زندگی
برای بسیاری
نیمهکاره ماند،
و ما یاد گرفتیم
وقتی وقاحت
به کمال برسد،
جنایت
میتواند
قانونی شود.