جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

بهترین مونولوگ تاریخ بشریت

اون پست رویاهای اسیدی رو تبدیل کردم به یه مونولوگ که خودم باور دارم تا حدی کیرینج شده  البته میتونست بدتر از اینم باشه. ولی خب ذاتا آدم خوش سلیقه ای هستم و در بدترین حالت یه چیز معمولی میسازم :))
اصلا شما برید گوش بدید و بعد اینجا با لایک و دیس لایک نظر بدید. دیسلایک نکنید لطفا


بهترین مونولوگ تاریخ رو از اینــــــــــــــــــــــجا گوش بدید

پیروزی کــون بر شمشیر

واقعا خیلی دردناکه سه دهه از زندگی و عمر ارزشمندم بین این گنده گوزهای متوهم همیشه پیروز سپری شده. اینها که با هر چیز انسانی غریبه هستن. مرگ رو عافیت میدونن، بدبختی رو عزت. در دنیاشون کسی شایسته ست که تعصب و اعتقادات خرکی تری داشته باشه..بدور از منطق انسانی. هرچه عمیق تر با فضیلت تر. از شکست هاشون حماسه میسازن و اصولا همیشه پیروزن.. قابل هضم نیست اینهمه وقاحت. اصلا چطور ممکنه یه آدم به این درجه از حماقت نزول کنه؟  چطور ممکنه تمامی تعاریف و کلید واژه هاتون 180 درجه با واقعیت منافات داشته باشه؟ شما کی هستید؟ چی هستید؟ چرا اینقدر عرضه ندارید که هزینه باورها و اعتقادات تخمی تخیلی تون رو خودتون متحمل بشید؟ چرا اینقدر در برابر همه حقیر هستید و فقط زورگویی و تهدیداتون واسه مردم دست خالی هستش؟
ای من ریدن به رگ و ریشه تون. متنفرم از هرچیزی که اپسیلونی رنگ و بوی شما رو داشته باشه. 

سینما 6 بعدی

ضعفم توی فیلم و سریال دیدن این روزها بیش از همیشه خودش رو نشون میده.
داشتم Poor Things می‌دیدم — ده دقیقه اولش بودم، و همون ده دقیقه کافی بود تا بفهمم ما، توی این زندگیِ حال حاضر، در هر لحظه، با شدیدترین شکلِ ممکن، دوزِ مخلوطی از تمامِ احساساتِ متضاد رو نفس می‌کشیم.

واقعا نشستن و دیدن یه همچین فیلمی کمک میکنه به “حواس‌پرتی”؟ وقتی زندگی واقعی مون شبیه مرحله آخر کال آو دیوتیه؟

وحشت و ترس، دلهره و اضطراب و خستگی، امید و پوچی، انفجارهای مهیب واقعی و مرگ مرگ...

همه در یک قاب، هم‌زمان پخش می‌شن اینجا.. چه فیلمی میتونه تا این حد جذابیت داشته باشه که بتونه حواس من رو برای ساعاتی از این جهنم واقعی پرت کنه؟ چه احساسی رو میخواد در من برانگیخته کنه که خودم 10X شدیدترشو چند دقیقه پیش تجربه نکرده باشم؟

این چراغ نیمه جان زنده ست هنوز

تو قشنگی،

مثل شبی که آخوندا می‌رن،

شبی که سکوت سنگی نیم قرنی ما درهم می‌شکنه،

و زندگی، نفس تازه‌ای می‌کشه.

صبحی طلوع می‌کنه که بوی ترس نمی‌ده،

و عشق، دوباره با صدای بلند توی دلامون قهقه می‌زنه.

رویاهای اسیدی


مدت زیادی بود رویا پردازی نکرده بودم.
نمیدونم آیا به مکانیزم دفاعی بدنم ربط داشت یا صرفا به این زندگی واقعی (که تقریبا هیچ چیزش سر جاش نیست) عادت کرده بودم. 
قبلا رویا باف ماهری بودم. از هرچیزی که توی زندگی واقعی ازش محروم بودم یه ورژن رویایی توی ذهنم میساختم و باهاش زندگی میکردم.
رویاهای ادامه دار و طولانی و اپیزود اپیزود.. رویاهای شیک و تر تمیز و عمیق و جذاب! رویاهایی از تو...
 بدون جنگ.
 در آزادی و خوشبختی مطلق...
 توی کوچه های برفی، فشردن مشتم وقتی انگشتای تو لای انگشتام بود، جا کردن دستامون توی جیب گشاد کاپشنم وقتی نگاهم به تو دوخته شده بود. راه میرفتیم و من هرموقع دلم میخواست بدون نگرانی می بوسیدمت. و بعدش قطعا، ازت خواهش میکردم کمتر غر بزنی..
آخه ما هیچوقت واقعا تو صلح نبودیم :)) تو عاشق این بودی دعوا راه بندازی همش. هرچی بیشتر سعی میکردم آرومت کنم، وحشی تر میشدی.  چی کردی با من که حتی توی همین رویاهای شیرینمم نمیتونم خوش اخلاق تصورت کنم؟ عادتت بود برینی به اعصابم و وقتی کَلَم از عصبانیت داغ  می شد تازه دلبریا و اون مود خوبتو بهم نشون میدادی. و  بعدش برام سخت بود که ازت عصبانی بمونم!
 تو مدام از سلیقه موزیک بومری‌م ایراد میگرفتی و سعی میکردی سلیقه خودتو بهم تحمیل کنی. با اینکه 99درصد چیزایی که خودت گوش میدادی عملا شرو ور بود ولی هیچوقت نمیتونستم بهت ثابت کنم. تو میدونستی من هرچی تو گوش بدی رو بالاخره دوست خواهم داشت و از این نقطه ضعف من بعنوان مهر تایید به سلیقه افتضاحت بهره برداری میکردی :)) گردن نگیررر
ولی باید اعتراف کنم هنوزم وقتی آهنگای خوب گوش میدم یاد تو می افتم... آهنگایی که حدس میزنم تو بیشتر از من بهشون احتیاج داشته باشی.
شبایی که خوابت نمیومد عادت داشتی منم همراه خودت -به زووور-  بیدار نگه داری. چقدر متنفر بودم از اون چت های کوتاه هر 5 دقیقه یه بارت که با اهم و اوهوم جواب میدادی، برای خودمم سواله که چطور این عذاب رو تحمل میکردم! نمیدونم شاید دوست داشتم لابد!
 تو خیلی بلد بودی چطوری باشی..  و من هنوزم وقتی بهت فکر میکنم، وقتی راجع بهت رویا پردازی میکنم، خاطراتت شلاقم میزنن..

پر لذت

امروز من هرکاری کردم لذتش برام دو برابر بود. انگار لاتاری برنده شده باشم. هربار یادش میفتم از ته وجودم خوشحال میشم و انگیزه ای تازه میگیرم.. هنوز حجم شادی دیشب توی مولکول ها بدنم جاری هستش...
یادمه یه بار داشتم با چت جی پی تی راجع به لذت مواد کشیدن صحبت میکردم. ازش خواستم برام شبیه سازی کنه که درک کنم لذت استعمال کوکائین یا شیشه چقدره؟
پرسید چه چیزی باعث میشه خیلی خیلی خیلی خوشحال بشی؟ جواب دادم مثلا داشتن 100میلیون دلار پول...
چت جی پی تی گفت فرض کن بهت بگن 100 میلیون دلار برنده شدی.. اگه لذتی که تو تجربه میکنی رو 10 از 10 فرض کنیم، لذت کشیدن شیشه یه چیزی تو مایه های 100 از 10 هستش!
 اون گفت احساسی که بعد از کشیدن شیشه به آدم دست میده، هیچوقت هیچ انسانی در حالت طبیعی نمیتونه تجربه ش کنه... چون شیشه اون محدودیتی که بدن ما برای تجربه لذت داره رو چندین برابر بالا میبره..(برای مدت کوتاهی) بخاطر همینه کسائی که یه بار تجربه ش میکنن تا حد زیادی توانایی لذت بردن از چیزهای عادی زندگی رو از دست میدن و باید سالها با این بی انگیزگی بجنگن تا دوباره بدنشون عادت کنه به لذت های کوچیک...
خیلی برام جالب بود این قضیه و راستش فکر میکنم من دیشب یه لذت 11 از 10 رو تجربه کردم :))) و احتمالا تا آخر عمرم چیزی نزدیک به این رو تجربه نخواهم کرد.  

طلوع

امروز رفتم بالا پشت بوم و طلوع خورشید رو تماشا کردم.باید خوب توی ذهنم ثبت میشد چه شبی رو پشت سر گذروندم.
اون  اتفاقات هنوزم  سورئال بنظر میرسن..
 چه داستانهایی که میشه سالها بعد با شور و حرارت تعریفشون کرد از دیشب. چه حس و چه احوالاتی..
+ تبریک به همه عاشقان نور و زندگی 

پایان زندگی او...













واقعا فالس اینفورمیشنی که عرزشی ها توی رسانه های جمهوری اسلامی باهاش مواجه هستن ریده تو مغرشون. تازه میفهمم بنده خداها تقصیری ندارن که اینقدر ابله و گوسفند صفت هستن. خیلی اوضاع خیته... :)))

عزیزهای دل

شما آدم های فوق العاده ای هستید. 

بلاگ زمینی

دوست ندارم اینجا به نوشتن ادامه بدم. همون 1درصد خایمال های رژیم که اینجا در رفت آمدن حالمو بهم میزنن و باعث میشن که دیگه نخوام در مجاورت افکار تخمی شون باشم.
تو فکر اینم -اگه قرار باشه بنویسم- برم یه یه چنل تلگرام بزنم و اونجا شروع کنم به نوشتن. البته مطمئن نیستم شاید اینکارو کردم.

رقت انگیزم

در چند ساعت اخیر، اینقدر از زهرمار سیاست بلعیدم که ذهنم مثل شهری پس از بمباران، زیر آوار تحلیل و اضطراب از هم فروپاشیده.. 

مغزی که آنلاین نیست

بعد از این‌که تونستم به نت وصل بشم، توی واتساپ به یکی از مشتری‌هام پیام دادم؛ در واقع بعد از دو هفته جواب پیامی رو که برام فرستاده بود،دادم.
بنده‌خدا یه ذره ذوق کرد وقتی دوباره صدای منو شنید. گفت این روزها صدای هرکسی رو از ایران می‌شنوه خوشحال میشه.

با هم راجع به یکی از پروژه‌های قبلی صحبت کردیم. گفت قراره یه‌کم اصلاح و تغییر داشته باشه. بعدش دوتا کار جدید هم برام فرستاد که خودش توی این مدت با کانوا طراحی کرده بود، ولی از نتیجه راضی نبود. گفت: «می‌خوام یه آدم حرفه‌ای مثل شما روش کار کنه.»

منم که از بیکاری دیوونه شده بودم، قبول کردم. گفتم دو سه روزه تحویل می‌دم، ولی بعدش دیگه اصلاً دل و دماغ کار کردن نداشتم.

ایلاستریتور و فتوشاپ رو باز می‌کنم، بعد می‌شینم اخبار توییتر و تلگرام رو چک می‌کنم. به این دوست، به اون دوست زنگ می‌زنم و ساعت‌ها همین‌جوری می‌گذره… آخرش هم هیچی. 2روز گذشته و هنوز من هیچ کاری نکردم. امیدوارم فردا از این منفعل بودنه درآم و بشینم مثل تراکتور کار کنم و تمومش کنم اینارو..

ریدم به حکومتتون

سس مایونزی که یکماه پیش 140 هزارتومن بود، قیمت جدیدش برای مصرف کننده شده 350هزارتومن. این وسط 40هزار نفرهم کشته شده تازه..

این جنایت قانونی

زنده‌ام،
 و همین فعل ساده
 مثل سنگی در گلویم گیر کرده است.
 نه از آن‌رو که زندگی را دوست ندارم،
 بلکه چون سایه‌ی کسانی که دیگر نفس نمی‌کشند
 روی هر دم و بازدمم افتاده.
 از آن شب سردی که
 کفِ آسفالت
 با خون
 هم‌آغوش شد،
 صداها
 زودتر از اجساد
 دفن شدند.
 دیوارها یاد گرفتند
 که گلوله‌ها
 سریع‌تر از شعارها
 به مقصد می‌رسند؛
 و خیابان فهمید
 عدالت
 حقیقتی ست
 که دیر از راه می‌رسد.
 شبی که زندگی
 برای بسیاری
 نیمه‌کاره ماند،
 و ما یاد گرفتیم
 وقتی وقاحت
 به کمال برسد،
جنایت
 می‌تواند
 قانونی شود.

وطنم بوی خون میده..

ای کاش منم مرده بودم و چیزایی که امروز دیدم رو هرگز نمیدیدم.