یکی از عادت های ذهنم رویابافی در رابطه با ایرانه، اینطوری که اگه مثلا من به مدت 10 سال همه کاره این کشور بودم چه کارهایی میکردم و مسائل مختلف چطور حل میکردم. گاهی اوقات واقعا به چالش های بزرگی بر میخورم و ذهنم خیلی درگیرش میمونه تا به یه راه حل منصفانه برسه... تو وقتی حاکم یک کشور باشی، همیشه بین خوب و بد انتخاب نمیکنی. خیلی وقتها اصلا نمیدونی تصمیمی که امروز میگیری در نهایت به نتیجه خوبی میرسه یا نه. بعضی از تصمیمها اونقدر پیچیدهان که شاید سالها طول بکشه تا مشخص بشه درست بودن یا اشتباه. تو باید امروز درباره چیزی تصمیم بگیری که نتیجه واقعیش شاید ده سال بعد معلوم بشه.
حالا سوال اینجاست؛ وقتی هنوز مطمئن نیستی، چطور از تصمیمت دفاع میکنی؟ چقدر به تحلیل و قضاوت خودت اعتماد داری؟ اگر چند سال اول همهچیز برخلاف انتظارت پیش بره، حاضری همچنان روی همون مسیر بمونی یا عقبنشینی میکنی؟ از کجا میفهمی که داری هزینهی یک تصمیم درست رو میدی، نه اینکه روی یک اشتباه پافشاری میکنی؟ شاید یکی از سختترین بخشهای حکومتداری همین باشه. اینکه بین قطعیت و تردید زندگی کنی. اینکه مجبور باشی برای تصمیمهایی مسئولیت بپذیری که موقع گرفتنشون، هیچکس از جمله خودت نمیدونه آخرش به کجا میرسن.
از دور که نگاه میکنی، خیلی از راهحلها بدیهی به نظر میرسن، ولی وقتی سعی میکنی همهی پیامدهاشون رو ببینی، ماجرا پیچیده میشه. مثلا ممکنه یه تصمیم از نظر اقتصادی درست باشه، ولی از نظر اجتماعی هزینه داشته باشه. یا برعکس.
مثلا این قضیه های مسلمونای لندن رو دید که کم کم دارن کنترل کامل یه سری از محله های لندن رو میگیرن. افراط گرایی میکنن. یا مثلا بجای اینکه برن دادگاه میرن پیش قاضی های مسلمون که بر اساس قوانین شریعت بینشون داوری کنن... کلی از دانشگاه ها نمازخونه و غذای حلال در اختیارشون میذارن. بانک ها قوانین مالی بر اساس شریعت بهشون ارائه میدن...
این وحشتناکه؟ یا کاملا نرمال و طبیعی؟
و یه سوال اساسی اینجا هست. یه حکومت تا چه حد باید خودش رو با گروههای فرهنگی مختلف تطبیق بده و از چه نقطهای به بعد باید بر ارزشهای مشترک ملیش تاکید کنه؟ تا چه حدی باید نرم برخورد کنه و از کجا باید وارد برخورد رادیکال بشه؟
موضوع خیلی مهم بعدی اینه که، قدرت متمرکز توی یه حکومت باعث نظم و انسجام میشه، ممکنه با پیشرفتهای سریع و چشمگیر همراه باشه، ولی در عین حال خطر بزرگی برای آزادیهای فردی و حق انتخاب مردمه. از اون طرف، هرچقدر قدرت بین نهادهای مختلف پخش بشه، احتمال سوءاستفاده کمتر میشه، اما تصمیمگیری هم کندتر و پیچیدهتر میشه و ناهماهنگی زیاد تر میشه و این خودش میتونه تبدیل به یه ضعف بزرگ بشه.. بنظر میرسه یه کشمکش دائمی بین «کارآمدی» و «آزادی» وجود داره. من خودم فکر میکنم میشه از تجربههای موفق و ناموفق کشورهای مختلف استفاده کرد و به یک سیستم حکومتی رسید که هم قدرتمند باشه و هم از آزادیها و حقوق مردم محافظت کنه. این ایده روی کاغذ خیلی منطقی به نظر میاد، اما وقتی عمیقتر میشی باز هم میبینی همینم خیلی ساده نیست. و مشکلاتش کمکم خودشون رو نشون میدن.
کشورها فقط مجموعهای از قوانین و نهادها نیستن؛ هر کدوم تاریخ، فرهنگ، ارزشها و ذهنیتهای متفاوتی دارن. چیزی که توی یک جامعه جواب داده، لزوما توی جامعهی دیگه هم نتیجهی مشابهی نخواهد داشت و اینجاسسسست که کار سخت میشه! مثلا ممکنه یک قانون یا ساختار سیاسی در یک کشور باعث ثبات و پیشرفت بشه، اما همون ساختار در کشوری دیگه به تنش و بنبست ختم بشه. چون مردم، انتظارات، باورها و حتی تعریفشون از مفاهیمی مثل آزادی، عدالت یا اقتدار با هم فرق داره. برای همین حکومتداری بیشتر از اینکه شبیه مهندسی باشه، شبیه پزشکیه؛ نمیشه یک نسخهی واحد رو برای همه تجویز کرد.
در کل بخوام بگم موفقیت یک کشور فقط به خوب بودن قوانینش وابسته نیست، بلکه به این بستگی داره که اون قوانین چقدر با واقعیتهای جامعهای که قراره توش اجرا بشه هماهنگه! شما میتونی نهادها رو کپی کنی، اما نمیتونی نتایج مشابهی از اون نهادها داشته دریافت کنی..وقتی یه نهاد از یه کشور دیگه کپی میشه در واقع میاد روی بستری از فرهنگ، تاریخ، باورهای اجتماعی و رفتار جدیدی از مردم قرار میگیره و بدبختی های خودشو داره خلاصه..
سرم درد گرفت انقدر نوشتم
حالا انگار واقعا یه مملکت دارم که باید به امورش رسیدگی کنم!!! برم که کلی کاااااار دارم...


پنجره رو باز کردم. چه هوایی. چه بوی بارونی.. اووووم. این هوا به این زیبایی یه دختر بهونه گیر اما خجالتی کم داره. از اینا که دلشون خرید میخواد ولی روشون نمیشه مستقیم بگن. که به زور دستشو بگیری و در حالی که امتناع میکنه هیچی دلش نمیخواد ببریش بازار و کوله شو پر کنی از خوراکی هایی که دلش میخواد. یه جوری که خیالت راحت باشه تا 13 بدر گشنه نمیمونه دیگه..
یه موضوعی که خیلی کنجکاویم رو برانگیخته و تعجب میکنم که چرا هیچ اخباری ازش پوشش داده نمیشه قیمت دلاره!
من مطمئنم هر وقت دیگه ای بود از این موضوع یه حماسه میساختن و ازش بعنوان بزرگترین دستاورد اقتصادی قرن یاد میکردن! ولی مثل اینکه الان خیلی زشته اون عرررررزشی بخت برگشته بفهمه بعد از شهادت مبارک آقاشون قیمت دلار طی دو هفته از 175تومن رسید به 140 تومن و همچنان داره به سقوط ادامه میده!
+ پی نوشت: اینقدر براتون غیرقابل باور بود گفتم نمودارشو بذارم. این نمودار قیمت دلار در یکماه گذشته ست. دیگه خودتون از روی نمودار راحت میتونید بفهمید سقوطش از کجا و به چه دلیل بوده 

یکی از دوستام خیلی بارشه از نظر سیاسی. اسم ها و قایع و تاریخ ها به طرز شگفت انگیزی خوب یادش میمونه. فکر نمیکنم از رجل سیاسی ایران،- از زمان رضا خان تا به امروز- شخص مهمی وجود داشته باشه و این دوستم شناخت یا اطلاعاتی نسبت بهش نداشته باشه. توی تلگرام، توی توئیتر(اکس حاضر)، کلی پیج و شخص رو دنبال میکنه و خلاصه تمام جریانات و اتفاقات سیاسی رو رصد میکنه. قبلا که بیرون میرفتیم پیش میومد گاها گوشی شو دربیاره و مشغول چک کردن اخبار و پیج ها بشه...
دیروز که باهم دونفری رفته بودیم بیرون اونم می نالید از نداشتن دسترسی به اینترنت و منابع و پیج های خبری درست درمون..
بعد یه جا دیدم بنده خدا گوشی رو درآورد. بله رو باز کرد و شروع کرد به خوندن اخبار کسشعر کانال گیزمیز
یعنی بختتو مررررد.. افول یه نخبه سیاسی رو با چشمام شاهد بودم و اینقدر برام خنده دار بود که به خودشم گفتم. چه بگایی رفتیم...
این روزها کمتر اخبار دنبال میکنم. بیشتر گیم میزنم و میخورم و میخوابم. یه بازی دارم شبیه ساز مزرعه ست. همه چیز دارم توش.
گربه و مرغ و گاو و گوسفند. 
یکی از گاوام اسمش اینه:
توی این بازی اولش با هیچی شروع میکنی و من برای هر چیزی که بدست آوردم واقعا کلی زحمت کشیدم. این خونه زندگی الکی جمع نشده

از اونجایی که ذهن بیزنسی فوق العاده قوی ای دارم محصولاتی که کشاورزی میکنم رو مستقیم با قیمت مفت صادر نمیکنم. یه کمپانی ساخت مربا برای خودم راه انداختم و این یعنی محصولاتمو با 350% سود بیشتر روانه بازار میکنم. 

تنها چیزی که اصلا توش موفق نبودم ازدواج و بچه دار شدن بوده.
با اینکه توی سال سوم از بازی هستم و تا الان باید سروسامون گرفته بودم (چون اگه با یکی ازدواج کنی میتونی بخشی از کارهای مزرعه رو بدی اون انجام بده و سریعتر پیشرفت میکنی)
ولی اینطوری بودم که چی؟ مگه من مردم زنم بخواد تو کارهای مزرعه کمک کنه؟
خودم تنهایی انجامشون میدم.
البته یکی دیگه از موانع این بود که بدست آوردن دل دخترا توی بازی هم واقعا کار سختیه. خیلی سخت تر از جون کندن توی مزرعه..
باید هر روز یه بار باهاشون حرف بزنی و هی کادوهایی که دوست دارن ببری براشون تا این 10 تا قلب فرندشیپ پر بشه و بعد ازشون خواستگاری کنی.. ولی سختیش اینه خودشون نمیگن از چی خوششون میاد. هی هر روز باید کادو بدی بهشون تا کم کم متوجه سلیقه و علایق شون بشی و این واقعا کار سختیه.. تازه اگه ندونسته چیزی بدی بهشون که دوست ندارن تاثیر منفی میذاره و اون قلب هایی که بدست آوردی از بین میره..
این سه تا دختر خوشگل گزینه های اول من بودن.
ولی خب همونطور که میبینید اصلا موفق نبودم توی قرمز کردن قلباشون 

البته الان دیگه فقط متمرکز شدم روی abigail و خیلی دوسش دارم. یه بار رفتم دم ساحل دیدم نشسته داره دریا رو نگاه میکنه و دیگه دلم رفت براش :)))
نمیدونم با این وضع چند سال طول میکشه که دلشو بدست بیارم ولی دارم روش کار میکنم.
بچه هایی که تو جنگ فعلی بدنیا میان، تو جنگ قبلی درست شدن :))
من هنوز امیدوارم.
کاش میشد جای اون موج انفجار، فقط نوازش موجهای آروم آب رو کنار ساحل حس کنی. ای کاش همه اون موشکهایی که دیدی، فقط موشکهای کاغذی بودن که باد اونها رو با خودش میبرد.کاش هیچوقت نفسنفس زدنات از ترس و دلهره نبود، و از شورِ لمسِ عشق و لذتِ زندگی بود.
چه شانسی آوردیم که شیشه های خونه نشکست... ولی برق مون بلافاصله قطع شد. مامان زهرترک شده و من باید حواسم بهش باشه..
این یکی دیگه خیلی نزدیک بود. چه بوی باروتی... چه موج انفجاری...ما که ریدیم.
خوبه باز گاز و آب وصله.. شاید لازم باشه مامان رو ببرم خونه دایی م اینا.. خیلی میترسه.
تجربه سهمگینی بود. تکرار میکنم تف به روت جمهوری اسلامی که از بدو تولدم هرچی بدبختی کشیدم باعث و بانیش تو بودی