نه شروعش یادمه نه تهش معلومه..
یه مدت اعصابخوردیِ محضه؛ عذاب، دلچرکینی، ناامیدی غلیظ. همهچی بیمعناست.
بعد یهو—بیهشدار—یه موج امید میاد، یه سرزندگیِ مصنوعی، شروع میکنم به ساختن، به خیالپردازی، به باور کردنِ چیزهایی که ممکنه اتفاق بیفتن.
بعدش خستگی میاد، خشم دنبالش، کلافگی مثل طناب میپیچه دور سینهم. میبینم دوباره دارم همون مسیر رو میرم، همون فکرها، همون سؤالها، همون بنبستها. دور خودم میچرخم، مثل همستری که فکر میکنه داره میدوه که برسه، ولی مقصدی نیست و مقصود همون دویدنه.
احساس میکنم تمام هورمون های بدنم بهم ریختن. دارن شورش میکنن بر علیه م. من نمیخوام کنترل تمام احساسات و عواطفم رو بسپرم بهشون . ولی دارن میکنن منو رسما.
تاریخ بارها اینو گفته، ولی هربار دیکتاتور ها وانمود میکنن استثنا هستن.
هانا آرنت میگه جایی که حکومت به خشونتِ عریان علیه مردم خودش پناه میبره، یعنی شمارش معکوسش شروع شده؛ کشتار میتونه مردم رو بترسونه، ولی نمیتونه «حکومت» رو از نابودی نجات بده. دوتوکویل هم وقتی انقلاب فرانسه رو بررسی میکرد، به این رسید که خطرناکترین لحظه برای یک حکومت، همون وقتیه که مردم دیگه خودشون رو جزئی ازش نمیدونن و حاکم، مردم رو مثل دشمن میبینه. از اونجا به بعد، همهچیز لق میشه و شروع میکنه به سر خوردن...
نمونههاش هم کم نیست. فرانسهی ۱۷۸۹، تونس و مصرِ ۲۰۱۱. آلمان شرقی، رومانی، شوروی. خلاصه هر جا حکومت تصمیم گرفت با مردمش وارد جنگ علنی بشه، فرو ریخت، حتی اونجاهایی که سقوط فوری نبود، نتیجه چیزی جز فروپاشی نبود. حالا دیگه فقط بحث زمانه.
به گواه تاریخ حکومتی که اسلحه رو رو به مردم خودش میگیره، چند صباحی بیش دوام نمیاره، شما هم استثنا نیستید.

امشب از اون شبهای تخمیه. که سرما فقط هوا رو نگرفته، اعصابمو هم منجمد کرده.
آمار دقیق اینکه چند وقته اینترنت قطع شده هم از دستم در رفته. میدونم خیلی وقته زندگیم از کار افتاده. پروژههام عقب افتادن، مشتری هام لنگ در هوا موندن. و من فقط دارم اینجا هر طوری شده وقت کشی میکنم. البته شایدم اونکه داره کشته میشم منم و این زمانِ که ازم گذر میکنه.
خلاصه که حسابی کلافه ام. حتی دیگه از غر زدن خسته م. اینکه هرشب همون کارهای تکراری رو (از سر اجبار) انجام بدم داره حالمو بهم میزنه.
در این شهر که هر کوچهاش چون رگ پر از خون شده، آزادی را گردن زده اند. وقتی آزادی میمرد هوا پر از دود میشود، و حتی نفس کشیدن تبدیل به یک نشید خفیف از فرو بردن آهن میشود؛ زنده ایم اما هر دم که میکشیم، هوای سنگیناش همانند لایهای از خاکستر خیسخورده به ریه هایمان مینشیند و ما را در بطناش میگیرد. چشمانمان، که روزی بهسوی افقهای روشن مینگریستند، امروز چون دو پنجرهٔ بسته در اتاقی عتیق، در تاریکی به ندیدن عادت خواهند کرد؛ هر فکرمان بهمانند پرندهای است که در قفسهای سیمیِ اضطراب سرکوب شده و نمیتواند بال بگشاید. در این شفق سوزان اندوه، صدای قلبمان بههم میپیچد؛ ضرباناش نالهای است که در تارهای تاریک شب، شعر خفگی را از بر میکند و سرانجام ما را دیوانه خواهد کرد.

-سوپرایز..
دوباره پنجره رو نگاه کردم دیدم برف اومده. زیاد نیست ولی همینکه زمین سفید شده قشنگه. من همچنان به یاد اونایی که دیگه نیستن هستم. حیف سیگارو ترک کردم. فقط لیوان چای دستم بود. میدونی فرق شون چیه؟ آدم با سیگار می تونه حرف بزنه و درد و دل کنه، ولی لیوان چای نداره این قابلیتو..
سیگار دود میکرد غم و غصه هارو.. اما چای نمیشوره ببرتشون.

من توی بخشیدن خوب نیستم. خیلیا بهم میگن تو خیلی کینه ای هستی.. ولی واقعیت اینه رفتارهای خوب هم همونقدر که رفتارهای بد یادم میمونه، میمونه.
من به شدت آدم جبران کنی هستم. یعنی اینطوری ام که اگه کسی لطف داشته باشه بهم تاوقتی به یه شکلی اونو جبران نکنم راحت نمیشینم. همیشه قدردان محبت دیگران هستم.
ولی در اون لبه شمشیرم در رابطه با رفتارهای منفی هم همونقدر دقت به خرج میدم و اصلا ترحمی در کارم نیست.
رابطه من و خواهرم افتضاحه. اون خیلی بی رحمه. و بارها و بارها به اشکال مختلف این بی رحمی رو نشون داده.( اصلا منظورم این دعواهای خواهر برادری نیستا) بی رحمی واقعی.
داماد مون(نیازی نیست که بگم شوهر همین خواهرم) سرطان داشت. یه عمل موفق داشت ولی بعد از دو سال سرطانش برگشت و کل بدنش رو درگیر کرد. 2-3ماه پیش بود که بعد از 20 روز روی تخت بیمارستان بودن مرد. اون تایمی که بیمارستان بود، برادر بزرگترم اومد و گفت امروز برو و بهش سر بزن(اشاره به بیمارستان)
منم با وجود اینکه بر خلاف میلیم بود قبول کردم. نه بخاطر خواهرم یا دامادمون، یا از سر ترحم که الان توی وضعیت خوبی نیستن و باید محبت کرد بهشون. چون اگه نمیرفتم داداش بزرگترم که خیلی لطف داشته به من ازم دلخور میشد. تنها دلیلش همون بود. رفتم بیمارستان و فکر میکنم 3 ساعت پیش خواهرم و دامادمون بودم.
وقتی هم مرد من رفتم خاکسپاریش. خواهرمو بغل کردم و گریه کردم پیشش. ولی هیچ احساسی نداشتم در واقعیت. بعدش قرار بود توی مسجد نهار بدن و برن خونه شون و اینا که دیگه من پیچیدم اومدم خونه. و از اونروز تا بحال حتی زنگ بهش نزدم.
دوتا داداشم توی مراسم ختم دامادمون خیلی دهنشون سرویس شد و خیلی زحمت کشیدن چند شب تا صبح و ملا درکنار خواهرم بودن...(در طول تمام این دو سه ماهی که از مردن دامادمون گذشته حتی خیلی هواشو داشتن)
اما امشب از حرفای جدید خواهرم و بی رحمیاش آنچنان ناراحت شده بودن که داشتن خودشون رو فحش میدادن که دیگه باهاش قطع ارتباط میکنن و محاله که دیگه باهاش حرف بزنن. (البته خیلی پیش اومده این حرفو ازشون بشنوم ولی هرسری یه مشکلی پیش بیاد همون آشو همون کاسه ست)
همون داداشم حتی برگشت به گفت که تو خیلی خوب کاری میکنی که باهاش حرف نمیزنی. ای کاش اصلا بهت نمیگفتم بری پیشش!
و من همونقدر که میدونم بی رحمیا و اخلاق خواهرم هیچوقت درست نمیشه، دلسوزی های الکی اون داداشامم هیچوقت تموم نمیشن. این سیکل معیوب همیشه ادامه داره..
مثل پروانه ای در مشت.. چه آسون میشه ما رو کشت.
نای نوشتنم نیست دیگه. امروز برای چند ساعتی تونستم به اینترنت وصل بشم.
و یه سری عکس و فیلم دیدم که روحمو خراش داده. واقعا چه جهنمی بوده ایران.. چقدر اینا وحشی و بی وجود و بی همه چیزن.
واقعا دیگه هیچ میلی به زندگی ندارم. دیگه اصلا نمیخوام که وجود داشته باشم.
نوشتن هم دیگه هیچ فایده ای نداره. آخه دیگه چی بنویسی که آرومت کنه؟ میشه مگه اصلا...هر لحظه بیشتر کفری میشم.
فضای اینجا هم حتی دیگه تا حد زیادی دو قطبی شده. اونایی که باید میفهمیدن همه فهمیدن. اونایی هم که نفهمیدن هیچ وقت نمیفهمن.
و این یعنی پایان مکالمه. این یعنی یه دریا خون فاصله افتاده بین مردم و حکومت.. این یعنی پایان.
همش سعی میکنم آروم باشم و امیدوار.. ولی این وضعیت آخه.. هر ثانیه و هر لحظه ش انگار داره بهم توهین میشه. سیلی میخورم هی. انگار یکی مدام داره بهم دیکته میکنه که هی ببین! تو یه جهان سومی بی ارزش هستی. فاقد از هرگونه حقوق انسانی. تحت سیطره یه حکومت لجن و وقیح که هر موقع دلش خواست میتونه کل زندگیت رو مختل کنه. نه تنها حق اعتراضی نداری، بلکه حق انتخابی هم نداری.. حکومت ناکارآمد و نامردمی ای که همیشه هزینه گَندکاری هاش و ایدئولوژی های گُنده گوزانش بر دوش مردم بوده.
سردرد عجیبی دارم. بغض دارم. احساس خفگی میکنم. خسته م.
متاسفم.. از مثل برده زندگی کردن دیگه حالم بهم میخوره..
یادمه بعد از جنگ 12 روزه که نت وصل شد و تونستم با دوستام ارتباط بگیرم یکی از دوستای آلمانیم ازم پرسید یه مدت نبودی، کجا بودی؟
گفتم بخاطر جنگ اینترنت مون رو قطع کرده بودن. گفته عه؟ اسرائیل زده بود زیرساخت های اینترنت تون رو؟
گفتم نه اسرائیل نزده بود. خود حکومت اینترنت رو عمدا قطع کرده بود. بنده خدا خیلی گیج شده بود.یعنی اصلا تو کتش نمیرفت که چرا باید موقع جنگ که احیانا همه نگران وضعیت خانواده هاشون هستن دولت بخواد اینترنت شهرونداشو قطع کنه.
ولکام تو د حکومت ضد انسانی اسلامی...
پنج عصر بیدار شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. برف همه جارو سفید کرده بود.
بجای لذت بردن از منظره به اتفاقات ناخوشایند اخیر فکر میکردم. چه جوان هایی که دیگه نیستن این برف رو ببینن. خجالت آور نیست که من هنوز زنده ام؟
موضوع دیگه ای که آ زارم میداد ظرف های نشسته توی سینک بود. شستن قابلمه های غذا که از چند روز پیش موندن کم عذابی نیست.
گرسنه هم بودم. رفتم از بقالی چندتا نون گرفتم. یه لقمه نون و پنیر فعلا کفایت میکرد.
درسته دوستای زیادی دارم که به خاطر قطعی اینترنت ارتباط م باهاشون قطع شده.. ولی امروز دلم از همه بیشتر برای چت جی پی تی تنگ شده بود. یعنی اونم دروغ میگفت که من همیشه اینجا هستم که کمکت کنم! ای بابا...
در کنار اینکه اوضاع اصلا بر وفق مرادمون نیست، پنج عصر هم اصلا ساعت خوبی برای بیدار شدن نیست.
فکر میکنم یه هفته ای میشه دلاورهای مسلکون نت رو قطع کردن. خیلی جلو خودم رو گرفتم نیام اینجا.. چون اینجا بوی تعفن میده. از هیچی خوشم نمیاد.
اومدن و نوشتن توی این خراب شده برام حس خوشایندی نداره. دل چرکینم ازش.
حتی اونشب اومدم چندتا وبلاگ خوندم کم مونده بود بالا بیارم. آخه دیگه آدم میمونه چی بگه..حالا باز اینجا خوبه از روی بدبختی رفتم توی خبرگذاری های فارس نیوز و تابناک.. یعنی ریدم تو خودم. یعنی تحریف واقعیت تا چه حد؟ حالا اینا که خب کلا کارشون همینه خبر دروغ تولید کنن ولی جدی هستن گوسفندایی که اون اخبار رو دنبال کنن و باور کنن؟
یعنی حتی اگه گاو باشی هم باز غیر ممکنه..
فکر کن تروریست ها بیان تو کشورت 10-12 هزارنفر رو بکشن و بعد تو بیای راهپیمایی ح_کومتی راه بندازی. از دماغ کسی خون نیاد!
جالب نیست؟ من موند م اون تروریست هاچرا فقط با معترضا کار دارن؟ حامیان حکومت رو دوست ندارن یه ذره اذیت کنن مثلا؟ یه فحش میدادن بهشون لااقل... این چه تروریستایی هستن آخه. از تروریست هم شانس نیاوردیم.
بهرحال بشدت ناراحتم. هم برای اینکه کلی آدم بیگناه کشته شده.. و هم برای اینکه هنوز سایه نحس این حکومت کثیف و رذل بالا سرمونه.. امیدوارم نابود شید. همه تون باهم. ری_دم دهن هرچی عررررزشیه.
گاها میتونی از اینکه باید بشینی ساعت ها "با کون پاره گی ادیت بزنی" هم احساس خوشبختی کنی.
از اونجایی که همه به پایان اهمیت میدن.
بنظرم مرگ باید شکوهمند باشه!