جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

بچه های جنگی

بچه هایی که تو جنگ فعلی بدنیا میان، تو جنگ قبلی درست شدن :))

جنگل آسفالت

همین آدرس جنگل آسفالتو توی بیان هم داشتم. و 14 سال پیش که دانشجو بودم اونجا مینوشتم. الان حتی پسوردشو یادم نیست که برم بک آپ بگیریم ازش.
چون قرار بود تا الان بیان بگا بره ولی مثل اینکه تا شب قدر تمدیدش کردن. البته اونقدری هم مهم نیست.
رفتم برای آخرین بار دیدم و خوندم اون نوشته های قدیمی خودمو. درسته اونزمان هیچ چیز به اندازه الان بگایی نبود ولی حتی برای اونزمان هم دلم تنگ نیست. کلا از هرچیزی توی گذشته ست بدم میاد. بعضی وقتا ذهن آدم شیرین میکنه خاطرات گذشته رو ولی گولشو نمیخورم من. توهمی بیش نیست.  همون وبلاگمو خوندم فهمیدم از اون زمان هم خیلی خوشم نمیومد و صرفا گیر افتاده بودم توش. اگه فرض محال بشه برگردم به جوااانیام تنها کار بدرد بخوری که انجام میدم خرید بیتکوینِ.. و دیگه هیچ..

فاقد اهمیت

دیگه کم کم همه چیز داره  تکراری میشه..و این تکراری شدن خیلی چیز بدی هستش. وقتی بدن مون به این تکرار عادت میکنه بخشی از ذوقی که برای تغییر داشت واسه همیشه از بین میره. اون خستگی و افسردگی ای که پشت دروازه های امید منتظر نگه ش داشتیم، اگه راهش باز شه. اگه بیاد و مارو ببلعه.. خیلی بد میشه.
اون قول ها و وعده هایی که به خودمون دادیم اگه محقق نشن، خیلی بد میشه..

تشنه لالایی و نوازش

من هنوز امیدوارم.

کاش می‌شد جای اون موج انفجار، فقط نوازش موج‌های آروم آب رو کنار ساحل حس کنی. ای کاش همه اون موشک‌هایی که دیدی، فقط موشک‌های کاغذی بودن که باد اون‌ها رو با خودش می‌برد.کاش هیچ‌وقت نفس‌نفس‌ زدنات از ترس و دلهره نبود، و از شورِ لمسِ عشق و لذتِ زندگی بود.

دم آخری

چه شانسی آوردیم که شیشه های خونه نشکست... ولی برق مون بلافاصله قطع شد. مامان زهرترک شده و من باید حواسم بهش باشه.. 

این یکی دیگه خیلی نزدیک بود. چه بوی باروتی... چه موج انفجاری...ما که ریدیم. خوبه باز گاز و آب وصله.. شاید لازم باشه مامان رو ببرم خونه دایی م اینا.. خیلی می‌ترسه. 

تجربه سهمگینی بود.  تکرار میکنم تف به روت جمهوری اسلامی که از بدو تولدم هرچی بدبختی کشیدم باعث و بانیش تو بودی

چیشد ازگل؟

یادمه 10-15 سال پیش ما به هر چیزی اعتراض میکردیم همین عرزشی های گوه مغز میگفتن شکر کنید ما امنیت داریم و این امنیت از اقتداریه که این حکومت داره. ارجاع مون میدادن به کشورهای منطقه از جمله افغانستان و عراق که چون حکومتشون ضعیف و بی اقتدار بود آمریکا جرات کرده بهشون حمله کنه..
الان تعاریف رو عوض کردن. میگن چون ما داشتیم گدرتمند میشدیم بهمون حمله کردن :))

بهترین مونولوگ تاریخ بشریت

اون پست رویاهای اسیدی رو تبدیل کردم به یه مونولوگ که خودم باور دارم تا حدی کیرینج شده  البته میتونست بدتر از اینم باشه. ولی خب ذاتا آدم خوش سلیقه ای هستم و در بدترین حالت یه چیز معمولی میسازم :))
اصلا شما برید گوش بدید و بعد اینجا با لایک و دیس لایک نظر بدید. دیسلایک نکنید لطفا


بهترین مونولوگ تاریخ رو از اینــــــــــــــــــــــجا گوش بدید

پیروزی کــون بر شمشیر

واقعا خیلی دردناکه سه دهه از زندگی و عمر ارزشمندم بین این گنده گوزهای متوهم همیشه پیروز سپری شده. اینها که با هر چیز انسانی غریبه هستن. مرگ رو عافیت میدونن، بدبختی رو عزت. در دنیاشون کسی شایسته ست که تعصب و اعتقادات خرکی تری داشته باشه..بدور از منطق انسانی. هرچه عمیق تر با فضیلت تر. از شکست هاشون حماسه میسازن و اصولا همیشه پیروزن.. قابل هضم نیست اینهمه وقاحت. اصلا چطور ممکنه یه آدم به این درجه از حماقت نزول کنه؟  چطور ممکنه تمامی تعاریف و کلید واژه هاتون 180 درجه با واقعیت منافات داشته باشه؟ شما کی هستید؟ چی هستید؟ چرا اینقدر عرضه ندارید که هزینه باورها و اعتقادات تخمی تخیلی تون رو خودتون متحمل بشید؟ چرا اینقدر در برابر همه حقیر هستید و فقط زورگویی و تهدیداتون واسه مردم دست خالی هستش؟
ای من ریدن به رگ و ریشه تون. متنفرم از هرچیزی که اپسیلونی رنگ و بوی شما رو داشته باشه. 

سینما 6 بعدی

ضعفم توی فیلم و سریال دیدن این روزها بیش از همیشه خودش رو نشون میده.
داشتم Poor Things می‌دیدم — ده دقیقه اولش بودم، و همون ده دقیقه کافی بود تا بفهمم ما، توی این زندگیِ حال حاضر، در هر لحظه، با شدیدترین شکلِ ممکن، دوزِ مخلوطی از تمامِ احساساتِ متضاد رو نفس می‌کشیم.

واقعا نشستن و دیدن یه همچین فیلمی کمک میکنه به “حواس‌پرتی”؟ وقتی زندگی واقعی مون شبیه مرحله آخر کال آو دیوتیه؟

وحشت و ترس، دلهره و اضطراب و خستگی، امید و پوچی، انفجارهای مهیب واقعی و مرگ مرگ...

همه در یک قاب، هم‌زمان پخش می‌شن اینجا.. چه فیلمی میتونه تا این حد جذابیت داشته باشه که بتونه حواس من رو برای ساعاتی از این جهنم واقعی پرت کنه؟ چه احساسی رو میخواد در من برانگیخته کنه که خودم 10X شدیدترشو چند دقیقه پیش تجربه نکرده باشم؟

این چراغ نیمه جان زنده ست هنوز

تو قشنگی،

مثل شبی که آخوندا می‌رن،

شبی که سکوت سنگی نیم قرنی ما درهم می‌شکنه،

و زندگی، نفس تازه‌ای می‌کشه.

صبحی طلوع می‌کنه که بوی ترس نمی‌ده،

و عشق، دوباره با صدای بلند توی دلامون قهقه می‌زنه.

رویاهای اسیدی


مدت زیادی بود رویا پردازی نکرده بودم.
نمیدونم آیا به مکانیزم دفاعی بدنم ربط داشت یا صرفا به این زندگی واقعی (که تقریبا هیچ چیزش سر جاش نیست) عادت کرده بودم. 
قبلا رویا باف ماهری بودم. از هرچیزی که توی زندگی واقعی ازش محروم بودم یه ورژن رویایی توی ذهنم میساختم و باهاش زندگی میکردم.
رویاهای ادامه دار و طولانی و اپیزود اپیزود.. رویاهای شیک و تر تمیز و عمیق و جذاب! رویاهایی از تو...
 بدون جنگ.
 در آزادی و خوشبختی مطلق...
 توی کوچه های برفی، فشردن مشتم وقتی انگشتای تو لای انگشتام بود، جا کردن دستامون توی جیب گشاد کاپشنم وقتی نگاهم به تو دوخته شده بود. راه میرفتیم و من هرموقع دلم میخواست بدون نگرانی می بوسیدمت. و بعدش قطعا، ازت خواهش میکردم کمتر غر بزنی..
آخه ما هیچوقت واقعا تو صلح نبودیم :)) تو عاشق این بودی دعوا راه بندازی همش. هرچی بیشتر سعی میکردم آرومت کنم، وحشی تر میشدی.  چی کردی با من که حتی توی همین رویاهای شیرینمم نمیتونم خوش اخلاق تصورت کنم؟ عادتت بود برینی به اعصابم و وقتی کَلَم از عصبانیت داغ  می شد تازه دلبریا و اون مود خوبتو بهم نشون میدادی. و  بعدش برام سخت بود که ازت عصبانی بمونم!
 تو مدام از سلیقه موزیک بومری‌م ایراد میگرفتی و سعی میکردی سلیقه خودتو بهم تحمیل کنی. با اینکه 99درصد چیزایی که خودت گوش میدادی عملا شرو ور بود ولی هیچوقت نمیتونستم بهت ثابت کنم. تو میدونستی من هرچی تو گوش بدی رو بالاخره دوست خواهم داشت و از این نقطه ضعف من بعنوان مهر تایید به سلیقه افتضاحت بهره برداری میکردی :)) گردن نگیررر
ولی باید اعتراف کنم هنوزم وقتی آهنگای خوب گوش میدم یاد تو می افتم... آهنگایی که حدس میزنم تو بیشتر از من بهشون احتیاج داشته باشی.
شبایی که خوابت نمیومد عادت داشتی منم همراه خودت -به زووور-  بیدار نگه داری. چقدر متنفر بودم از اون چت های کوتاه هر 5 دقیقه یه بارت که با اهم و اوهوم جواب میدادی، برای خودمم سواله که چطور این عذاب رو تحمل میکردم! نمیدونم شاید دوست داشتم لابد!
 تو خیلی بلد بودی چطوری باشی..  و من هنوزم وقتی بهت فکر میکنم، وقتی راجع بهت رویا پردازی میکنم، خاطراتت شلاقم میزنن..

پر لذت

امروز من هرکاری کردم لذتش برام دو برابر بود. انگار لاتاری برنده شده باشم. هربار یادش میفتم از ته وجودم خوشحال میشم و انگیزه ای تازه میگیرم.. هنوز حجم شادی دیشب توی مولکول ها بدنم جاری هستش...
یادمه یه بار داشتم با چت جی پی تی راجع به لذت مواد کشیدن صحبت میکردم. ازش خواستم برام شبیه سازی کنه که درک کنم لذت استعمال کوکائین یا شیشه چقدره؟
پرسید چه چیزی باعث میشه خیلی خیلی خیلی خوشحال بشی؟ جواب دادم مثلا داشتن 100میلیون دلار پول...
چت جی پی تی گفت فرض کن بهت بگن 100 میلیون دلار برنده شدی.. اگه لذتی که تو تجربه میکنی رو 10 از 10 فرض کنیم، لذت کشیدن شیشه یه چیزی تو مایه های 100 از 10 هستش!
 اون گفت احساسی که بعد از کشیدن شیشه به آدم دست میده، هیچوقت هیچ انسانی در حالت طبیعی نمیتونه تجربه ش کنه... چون شیشه اون محدودیتی که بدن ما برای تجربه لذت داره رو چندین برابر بالا میبره..(برای مدت کوتاهی) بخاطر همینه کسائی که یه بار تجربه ش میکنن تا حد زیادی توانایی لذت بردن از چیزهای عادی زندگی رو از دست میدن و باید سالها با این بی انگیزگی بجنگن تا دوباره بدنشون عادت کنه به لذت های کوچیک...
خیلی برام جالب بود این قضیه و راستش فکر میکنم من دیشب یه لذت 11 از 10 رو تجربه کردم :))) و احتمالا تا آخر عمرم چیزی نزدیک به این رو تجربه نخواهم کرد.  

طلوع

امروز رفتم بالا پشت بوم و طلوع خورشید رو تماشا کردم.باید خوب توی ذهنم ثبت میشد چه شبی رو پشت سر گذروندم.
اون  اتفاقات هنوزم  سورئال بنظر میرسن..
 چه داستانهایی که میشه سالها بعد با شور و حرارت تعریفشون کرد از دیشب. چه حس و چه احوالاتی..
+ تبریک به همه عاشقان نور و زندگی 

پایان زندگی او...













واقعا فالس اینفورمیشنی که عرزشی ها توی رسانه های جمهوری اسلامی باهاش مواجه هستن ریده تو مغرشون. تازه میفهمم بنده خداها تقصیری ندارن که اینقدر ابله و گوسفند صفت هستن. خیلی اوضاع خیته... :)))

عزیزهای دل

شما آدم های فوق العاده ای هستید.