البته که همیشه دلم میخواست ببنمش. اینکه یه آدم رو کاملا بشناسی ولی ندیده باشیش مختص این دنیای رمزآلود وبلاگ نویسیه. وقتی داشتم آماده میشدم همش به این فکر میکردم که چقدر این لحظه ها غیرطبیعی هستن. انگار که من هیچوقت توقع نداشتم یه روزی به واقعیت تبدیل بشن. بعنوان یه پسر چه حسی میتونی به دختری داشته باشی که خوب میشناسیش و خیلی باهاش راحتی، و خیلی باهاش حرف میزنی؟ آیا اینا همش فقط یه دوستی ساده معمولیه؟ یا نه واقعا قراره اتفاقایی بیفته؟ بعضی وقتا فکر میکردم این همه صمیمیت بین مون باید به یه چیز بیشتری منتهی شه و خودم رو سرزنش میکردم که هیچوقت پامو فراتر از یه حدی نمیذاشتم .حتی با اینکه میدونستم اگه درخواستی هم داشته باشم به احتمال زیاد پذیرفته میشه یا اینکه در نهایت احترام ممکنه که قبول نکنه، اما چیزی هم بینمون خراب نشه. ولی هیچوقت اون کار رو نکردم . من بشدت آدم احساسی بودم که هیچ احساسی بروز نمیدادم. نمیدونم چه مرگم بود. قبول دارم آدم احمقی هستم. به خودم میگفتم آدمی که نتونه احساس درونیش رو به یه دختر بگه به هیچ دردی نمیخوره. ولی خب میدونی من ... من برای بیان احساساتم نیاز به محرکه بیشتری داشتم. انگاری همش منتظر یه فرصت عالی بودم. دوست نداشتم وقتی دارم باهاش توی این مسنجرا چت میکنم بهش بگم.. خیلی مسخره ست که توی اون لحظه ای که داری برای اولین بار به کسی میگی دوسش داری نتونی صورتش رو ببینی. خیلی دوست داشتم که مثلا وقتی توی کافه روبروم نشسته از جیبم یه نامه دربیارم بدم بهش. و توش توضیح داده باشم که چه حسی نسبت بهش دارم. یا اینکه مثلا وقتی داریم یه مسیری رو پیاده روی میکنیم کم کم سر صحبت رو براش باز کنم و هدیه کوچولو که نشان از سِر درونم داره رو بدم بهش. خلاصه که همچین چیزی مد نظرم بود همیشه.. و هیچوقت هم فرصتش تا امروز پیش نیومده بود. و امروز برای اولین بار بود که داشتم میرفتم ببینمش. ولی خب دوباره وسواس هام شروع شده بود. خیلی ضایع نیست که توی قرار اول به کسی که توی این مدت ابراز احساسات نکرده بودم، ابراز احساسات بکنم؟ اصلا اگه اون منو ببینه و ازم خوشش نیاد چی؟ اگه واقعا دنبال رابطه اینشکلی نباشه چی؟ خیلی دوست داشتم جواب این سوالارو بلد میبودم.. زندگی خیلی راحت تر میشد. خیلی سر در گم بودم. از اینکه نمیدوستم باید چیکار کنم رنج میکشیدم. هیچ کاری بنظرم درست نمیمومد.
خلاصه که رفتم. هدیه ای که آماده کرده بودم و نامه ای که نوشته بودم رو با خودم ...
شت شت و بازم شت..
من شبیه آدمی ام که سالهاست اوکس توسین توی بدنش ترشح نشده.
من آدمی ام که سالهاست اوکس توسین توی بدنش ترشح نشده.
من شبیه آدمی ام که سالهاست اوکس توسین توی بدنش ترشح نشده.
من آدمی ام که سالهاست اوکس توسین توی بدنش ترشح نشده.
من شبیه آدمی ام که سالهاست اوکس توسین توی بدنش ترشح نشده.
من آدمی ام که سالهاست اوکس توسین توی بدنش ترشح نشده.
جنگل شده بود این شهر
با منظره های بکر
یک جنگل خر تو خر
علامه و روشن فکر
دنیای بدون در
دنیای پر از بن بست
دنیای فقط در خواب
دنیای سراپا مست
از دهکده ی خونین
از حمله آپاچی
یک کوه جسد ماندو
یک مشت تماشاچی
که سوختو ساکت ماند
با فاجعه بار آمد
هی فصل زمستان شد
هی گفت بهار آمد
دندان به جگر دادو
آرام لبش را دوخت
با پای خودش پایِ
هر چوبه دار آمد
سرخوش شده از تاول
معتاد به هر لخته
در خشم نمکدان ها
با زخم کنار آمد
خورشید دوباره طلوع خواهد کرد
در سرزمین تاریکی ها
شیطان خوشحال از بوی ترس ماست
اما با دروغ نمیتوان جلوی نور ایستاد
وقتی دنیا داخل شعله ها افتاد ما دوباره به پا میخیزیم
بگذار هرج و مرج بیاید، این پایان ما نخواهد بود
بدون شک دنیایی تازه از درونش آغاز می شود
و ما روشنایی چراغی که روشن کرده ایم را می بینیم
وقتی که طوفان گذشت و آسمان آبی شد
روی مسیری که قول داده بودیم
شانه به شانه کنار هم قدم خواهیم زد
ساعت های کشنده ای رو گذروندم. من توی وضعیت عادی هم خیلی آدم خوشحالی نیستم. کافیه یه موضوعی درمیون باشه و بشینم یه گوشه و بیشتر فکر کنم.. راحت میتونم خودمو تا مرز دیوونگی برسونم. این قضیه هم چیزی نیست که بتونم باهاش کنار بیام.. در کل هرچقدر بیشتر فکر میکنم بیشتر حالم میگیره. واقعیت واقعا دیگه برام قابل تحمل نیست. هیچ راهی به ذهنم نمیرسه. مطمئن نیستم باید چیکار کنم..مدام اسم هایی که یا مردن یا توی زندانن توی ذهنم تکرار میشن.. رَواست که از این شرمندگی بمیرم.
خیلی عصبانی ام و خیلی خودخوری میکنم. مامان و برادر بزرگه رو هم دیگه عاصی کردم. خیلی سعی میکنن حرف هایی بزنن که آرومم کنن ولی خودشون خبر ندارن یکی از این چیزایی که داره منو آزار میده همین بی تفاوتیه ست.. که من واقعا نمیدونم چطوری و با چه سرنگی توی خون این مردم ازجمله خانواده خودم تزریق شده. اصلا انگار نه انگار..خیلی جالبه این مردم حتی همون حقی رو که جمهوری اسلامی بهشون داده رو هم مطالبه نمیکنن. واقعا تاسف آوره.
این حجم از بی تفاوتی دیگه تقصیر حکومت نیست.
حتی همینجا توی بلاگ اسکای خیلی ها فقط دارن از قطع شدن اینترنت نق میزنن.. گویا برای خیلیا گرون شدن سیصد درصدی بنزین و در آینده ای نه چندان دور تمام هزینه های زندگی اصلا موضوع مهمی نیست.. و اصلا هم کاری با جنایاتی که داره برعلیه مردم توی شیراز و کرج و بهبان و کرمانشاه میفته ندارن. این چند صد نفری هم که تا حالا جونشون رو از دست دادن که دیگه اصلا مهم نیستن.. صد در صد همشون اشرار بودن. بابا نایس. دمتون گرم.
واقعا جا داره داره این سوال رو از خودم بپرسم که چرا من دارم کون خودمو جر میدم و توی این سرما هر روز از ساعت 3 تا هفت شب با دوستام توی میدان اصلی شهر جمع میشم.. که چی بشه؟ گویا اکثر مردم مشکلی با گرونی و بیکاری و فساد و ناکارآمدی این دولت ندارن..خیلی قشنگ و عالیه.
ای کاش میتونستم مثل اینا باشم.. تا همین حد بی تفاوت..
اینکه مجبورم بعد از مدتها صرفا از روی اجبار اینجا بیام و سعی کنم ارتباطی با دنیای مجازی برقرار کنم به هیچوجه برام خوشایند نیست.
معتقدم اگر بخاطر بی عرضه گی خودم و تمام این مردم نبود هیچوقت کار به اینجا نمیرسید که این حکومت مستبد برای سرکوب اعتراضات مسالمت آمیز دست به هر کاری بزنه. در این حکومت مردم تا وقتی خوب و شریف و فهیم هستند که سواری بدن. به محض کوچکترین اعتراضی تبدیل به اشرار خواهند شد. و چه ابله مردمی که هنوز از روی ترس و منافع حاضرند این ننگ رو بپذیرن... هیچ کس دل خوشی از این نظام و این نحوه حکومت نداره ولی انگار همه منتظر هستند فرجی از آسمان بشه و تغییرات بصورت خودکار انجام بشه.. اگه امروز در کنار مردم معترض کشورتون نایستادید مطمئن باشید چند هفته بعد زیرسلطه این جمهوری اسلامی هم خواب خوشی نخواهید داشت.
یکی از نقطه ضعف هایی که میشه گفت درون وجود همه انسان ها هست اینه که همه شون به سختی و با مقاومت بسیار واقعیتی که برخلاف میلشون باشه رو میپذیرن.
فرقی نمیکنه ماشینی که بهش تکیه دادی و منتظر کسی هستی پراید باشه یا لامبورگینی.. وقتی صاحبش برسه یه حس غرور و افتخار بهش دست میده که گویا وصف شدنی نیست.