جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

خلاف قانون خلاف اخلاق

خلاف قانون، خلاف اخلاق..خلاف قانون، خلاف اخلاق. خلاف قانون، خلاف اخلاق. خلاف قانون، خلاف اخلاق. خلاف قانون. خلاف اخلاق.

چیست کار؟

تقریبا دو هفته ای میشه که توی یه کانون آگهی و تبلیغات به عنوان طراح مشغول به کار هستم. خیلی بهتر از جائیه که قبلش آزمایشی میرفتم. اینجا شرایطش، شرایط دلخواه منه. روزی 4 ساعت نیمه وقت میرم اونجا. و اگه لازم باشه طرحی بزنم بعدازظهر از خونه این کارو انجام میدم و با تلگرام میفرستم براشون. حقوقش به نسبت اینکه فقط 4 ساعت از وقتمو میگیره خوبه. راضی کننده ست. هرچند نمیشه به عنوان یه شغل درست و حسابی بهش نگاه کرد ولی تجربه خوبی بحساب میاد. مثلا طراحی ویژه نامه و آگهی نامه، تیزر تلوزیون شهری و غیره، کارهایی هستن که من تا حالا انجام نداده بودم ولی اینجا دارم تجربه شو بدست میارم. و نکته خوب دیگه اینه که جو محیط کاری مون خیلی خوب و صمیمانه ست. این بیشتر از همه چیز منو خوشحال میکنه و امیدوارم روزی نرسه که این جو صمیمی از بین بره.
یه گروهی هم داریم توی تلگرام که اعضای شرکتمون هستن، شبا که میایم خونه تازه میشینم چرت و پرت گفتن و خندیدن.. امشب بخاطر دربی فردا کلی کری خونی کردیم واسه هم خخخخ. در کل برای من 80 درصد تفریحه تا کار. یجور سرگرمی که میتونم حداقل خرج خودمو ازش دربیارم.
اینم تصویر شرکتمون، که البته معمولا به این خلوتی نیست.. میز سمت راستی میز منه.

نیستی و این نبودنت حیــــــف!

ابی - پلک

دارم یه قصه می سازم ، از این تنهایی بی تو

بیا بشکن روایت رو ، تو نقش تازه وارد شو
کجای نقطه پایان می خوای تو فال من باشی؟
نخواستم بگذرم از تو ، که تو دنبال من باشی!

فقط یک پلک با من باش، نمی خوام از کسی کم شی
ازت تصویر می گیرم، که رویای یه قرن ام شی
فقط یک پلک با من باش، بگم سرتاسرش بودی
به قلبم حمله کن یک بار، بگم تا آخرش بودی

اگه قلبت یه جا دیگه ست
با چشمات صحنه سازی کن
اگه گیری نمی تونی
توی دو نقش بازی کن

نمی شی عشق ثابت
پس بیا و اتفاقی باش
یه فصلو که نمی مونی
تو یک لحظه اقاقی باش

نمیشه با تو که خوبی
به ظاهر هم کمی بد شد
به آدمهای شهرت هم
علاقه مند باید شد
+ repeat

دَر رو

توی یه مرحله ای اونقدر مسئولیت پذیر میشی که حتی مسئولیت اشتباهات دیگران رو هم بعهده میگیری!

کتاب های بیشتری بخونیم. فیلم های بیشتری ببینیم، آدم های جدیدتری بشناسیم، به جاهای بیشتری سفر کنیم. روزهامونو یه شکل نگذرونیم، نسبت به زندگی و لحظه هایی که توش هستیم تا این حد بی تفاوت نباشیم. زندگی خوب یا بد، سخت یا آسون. زشت یا زیبا، پولدار یا بی پول، فرصتیه که فقط یکبار در اختیار ما قرار میگیره. گند نزنیم بهش.

دروغ تعطیل

من آدم دروغگویی نیستم در کل. مخصوصا وقتی با دروغ گفتن بدونم ضرری به کسی وارد میشه.. هرچند گاهی اوقات پیش میاد که راست نگم، اونم بیشتر در مواقعی که موضوع شخصا به خودم مربوط باشه. بعنوان مثل هفته گذشته یکی از دوستام ازم پرسید خونتون رو عوض کردید، کجا رفتید؟ و من به دروغ گفتم که فلان جا! نخواستم توضیح بدم بهش که اره، به خاطر گندی که بالا اوردیم قراره خونه خودمون رو بفروشیم، یا  با قیمت خوبی بدیم رهن، و خودمون چون پول نداشتیم اومدیم پایین شهر یه خونه با پول پیش کم اجاره کردیم. نخواستم بفهمه توی چه اوضاع بدی قرار داریم. اما بعدش خیلی فکر کردم که چرا برام مهمه که اون نفهمه واقعیت چیه؟ چی وادارم کرد که بهش دروغ بگم راجع به این قضیه؟!
 تنها یه دلیل داشت. اونم این بود که میدونستم اگه واقعیت رو بفهمه نه تنها ناراحت نمیشه بلکه ته دلش خوشحال هم میشه. آره داستان غم انگیزیه بفهمی اونایی که دورتن، اونایی که چند ساله دوستتن، اونایی که کلی وقت گذروندی باهاشون، کلی خوش گذروندی کنارشون..........بگذریم!
 دقیقا چند روز بعد این اتفاق با رسم شکل برام افتاد. چند تای دیگه از دوستام که فکر میکردم واقعی ترن(!) وقتی واقعیت رو فهمیدن اصن نتونستن جلوی خوشحالی خودشون رو بگیرن. . واقعا ضایع بود.  خیلی حس بدی پیدا کردم اون روز. نه بخاطر اوضاع ناجوری که درگیرش بودم، بیشتر بخاطر اینکه دیدم، و حس کردم که اونا از وضعیتی که برای من پیش اومده خوشحالن. اصلا تصورش رو نداشتم.
خلاصه گذشت.. روزای بدی گذشت.
حالا
من امروز آمادگیشو دارم توی چادر هم زندگی کنم، و واقعا به تخمم نیست کدوم یکی از دوستام، چه اندازه از این قضیه خوشحال میشه.  برای خودم قانون جدیدی تصویب کردم که اصلا دیگه دروغ نگم. هیچ کجا و توی هیچ شرایطی... مخصوصا وقتایی که برای حفظ پرستیژ باشه..البته مادرم از این قانون مستثناست. برای خوشحالی مادرم، از هیچ دروغی دریغ نمیکنم.

اصول و قاعده چیزای خیلی خوبی هستن. بنظرم توی انجام هرکاری اگه این دوتا مورد رو رعایت کنی تا حد خیلی زیادی اون کار میتونه باب میلت پیش بره.
مهمترین کار ما چیه؟ زندگی کردن.
و این سوال رو باید از خودت بپرسی که توی زندگی چه اصول و قواعدی برای خودت داری؟ و چقدر رعایتشون میکنی؟ چقدر براشون ارزش قائلی؟ چقدر وقت میذاری آپدیتشون کنی؟
خلاصه که نباید زندگی رو خیلی الکی بگیری داداش.

دوباره هبوط

... جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر، مغرور و بی نیاز، اما نه از دلیری و غرور و استغنا، که از نداشتن، نخواستن.
زندگی کوچک تر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آنکه دلم بر آن بلرزد. هستی تهی تر از آنکه بدست آوردنی مرا زبون سازد و من تهی دست تر از آنکه از دست دادنی مرا بترساند.

زندگی من

"زندگی من" با صدای خودم: +

غمنامه تدفین گل

اونقدر اوضام(!) بی ریخته، که اصلا دوست ندارم بشینم شرح حالی از این روزام بنویسم. تا دلت میخواد بد. تا دلت میخواد غمگین.. وعضیه ها...

حسرت درناها

دلم یه هوای سرد میخواد. با شال و پالتو..
یه رفیق که تو باشی
یه خیابون پر از برف
یه مسیر طولانی تا کافه..
که پیاده بریم باهم!

گـــــزافه

جدی جدی اعصابم خورده. دوست دارم با مشت بکوبم به دیوار، دوست دارم بزنم شیشه هارو بشکنم. دوست دارم همه چیزو داغون کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. میخوام یقه شو بگیرم با مشت بزنم توی چشش. میخوام با تیغ همه جاشو خط خطی کنم طوری که خون همه جارو برداره. میخوام گردنشو بشکونم. اون باید تقاص کارایی که با من کرده رو پس بده. انتقاممو  ازش میگیرم. من نمیذارم آب خوش از گلوش بره پایین. اون هنوز نمیدونه با کی طرفه////

کار من نیست، به تو درمون دادن

استرس یعنی چی؟ دغدغه یعنی چی؟ دلهره یعنی چی؟ ترس یعنی چی؟ دلشوره یعنی چی؟ ناراحتی یعنی چی؟ بدبختی یعنی چی؟ گرفتاری یعنی چی؟
من برای تمام این ها تعاریف جدیدی پیدا کردم در یکماه گذشته.

موقعیت نوشت (؟)

چطوری باید اتفاقاتی که اتفاقاتی نیستن رو از اتفاقاتی که اتفاقی هستن تفکیک کرد؟