خلاف قانون، خلاف اخلاق..خلاف قانون، خلاف اخلاق. خلاف قانون، خلاف اخلاق. خلاف قانون، خلاف اخلاق. خلاف قانون. خلاف اخلاق.

بیا بشکن روایت رو ، تو نقش تازه وارد شو
کجای نقطه پایان می خوای تو فال من باشی؟
نخواستم بگذرم از تو ، که تو دنبال من باشی!
فقط یک پلک با من باش، نمی خوام از کسی کم شی
ازت تصویر می گیرم، که رویای یه قرن ام شی
فقط یک پلک با من باش، بگم سرتاسرش بودی
به قلبم حمله کن یک بار، بگم تا آخرش بودی
اگه قلبت یه جا دیگه ست
با چشمات صحنه سازی کن
اگه گیری نمی تونی
توی دو نقش بازی کن
نمی شی عشق ثابت
پس بیا و اتفاقی باش
یه فصلو که نمی مونی
تو یک لحظه اقاقی باش
نمیشه با تو که خوبی
به ظاهر هم کمی بد شد
به آدمهای شهرت هم
علاقه مند باید شد
+ repeat
من آدم دروغگویی نیستم در کل. مخصوصا وقتی با دروغ گفتن بدونم ضرری به کسی وارد میشه.. هرچند گاهی اوقات پیش میاد که راست نگم، اونم بیشتر در مواقعی که موضوع شخصا به خودم مربوط باشه. بعنوان مثل هفته گذشته یکی از دوستام ازم پرسید خونتون رو عوض کردید، کجا رفتید؟ و من به دروغ گفتم که فلان جا! نخواستم توضیح بدم بهش که اره، به خاطر گندی که بالا اوردیم قراره خونه خودمون رو بفروشیم، یا با قیمت خوبی بدیم رهن، و خودمون چون پول نداشتیم اومدیم پایین شهر یه خونه با پول پیش کم اجاره کردیم. نخواستم بفهمه توی چه اوضاع بدی قرار داریم. اما بعدش خیلی فکر کردم که چرا برام مهمه که اون نفهمه واقعیت چیه؟ چی وادارم کرد که بهش دروغ بگم راجع به این قضیه؟!
تنها یه دلیل داشت. اونم این بود که میدونستم اگه واقعیت رو بفهمه نه تنها ناراحت نمیشه بلکه ته دلش خوشحال هم میشه. آره داستان غم انگیزیه بفهمی اونایی که دورتن، اونایی که چند ساله دوستتن، اونایی که کلی وقت گذروندی باهاشون، کلی خوش گذروندی کنارشون..........بگذریم!
دقیقا چند روز بعد این اتفاق با رسم شکل برام افتاد. چند تای دیگه از دوستام که فکر میکردم واقعی ترن(!) وقتی واقعیت رو فهمیدن اصن نتونستن جلوی خوشحالی خودشون رو بگیرن. . واقعا ضایع بود. خیلی حس بدی پیدا کردم اون روز. نه بخاطر اوضاع ناجوری که درگیرش بودم، بیشتر بخاطر اینکه دیدم، و حس کردم که اونا از وضعیتی که برای من پیش اومده خوشحالن. اصلا تصورش رو نداشتم.
خلاصه گذشت.. روزای بدی گذشت.
حالا
من امروز آمادگیشو دارم توی چادر هم زندگی کنم، و واقعا به تخمم نیست کدوم یکی از دوستام، چه اندازه از این قضیه خوشحال میشه. برای خودم قانون جدیدی تصویب کردم که اصلا دیگه دروغ نگم. هیچ کجا و توی هیچ شرایطی... مخصوصا وقتایی که برای حفظ پرستیژ باشه..البته مادرم از این قانون مستثناست. برای خوشحالی مادرم، از هیچ دروغی دریغ نمیکنم.
اصول و قاعده چیزای خیلی خوبی هستن. بنظرم توی انجام هرکاری اگه این دوتا مورد رو رعایت کنی تا حد خیلی زیادی اون کار میتونه باب میلت پیش بره.
مهمترین کار ما چیه؟ زندگی کردن.
و این سوال رو باید از خودت بپرسی که توی زندگی چه اصول و قواعدی برای خودت داری؟ و چقدر رعایتشون میکنی؟ چقدر براشون ارزش قائلی؟ چقدر وقت میذاری آپدیتشون کنی؟
خلاصه که نباید زندگی رو خیلی الکی بگیری داداش.
... جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر، مغرور و بی نیاز، اما نه از دلیری و غرور و استغنا، که از نداشتن، نخواستن.
زندگی
کوچک تر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آنکه دلم بر آن بلرزد. هستی
تهی تر از آنکه بدست آوردنی مرا زبون سازد و من تهی دست تر از آنکه از دست دادنی مرا بترساند.
اونقدر اوضام(!) بی ریخته، که اصلا دوست ندارم بشینم شرح حالی از این روزام بنویسم. تا دلت میخواد بد. تا دلت میخواد غمگین.. وعضیه ها...
استرس یعنی چی؟ دغدغه یعنی چی؟ دلهره یعنی چی؟ ترس یعنی چی؟ دلشوره یعنی چی؟ ناراحتی یعنی چی؟ بدبختی یعنی چی؟ گرفتاری یعنی چی؟
من برای تمام این ها تعاریف جدیدی پیدا کردم در یکماه گذشته.
چطوری باید اتفاقاتی که اتفاقاتی نیستن رو از اتفاقاتی که اتفاقی هستن تفکیک کرد؟