جنگل آسفالت
جنگل آسفالت

جنگل آسفالت

بالاخره یه روزی هم میاد که یه کاری واسه خودم میکنم. قد تمام عمرم اون یه روز رو به خودم بدهکارم...

آنقدر کز تو دلی چند بود شاد بس است!

امروز خیلیارو جریمه کردم، فک کنم 27 تا شد.
هنوزم یه کمی عذاب وجدان دارم نسبت به اون مردی که ساعت 8 جریمه شد...  جروبحثمون شد و بهش گفتم یکمی سوادتو ببر بالا :| اونم چندتا حرف زد بهم و خلاصه هیچی..
یکیشم یه پیر مردی بود که میگفت ندارِ و مریضه و خلاصه :|
نمیدونم چرا عذاب وجدان دارم. اگه جریمه ش هم نمیکردم اتفاقی نمیوفتاد ولی ترسیدم سرهنگ بیاد ماشینارو ببینه و بعد بهم غر بزنه..  فقط و فقطم میگن بنویس بنویس بنویس.

اصلا کارمو دوست ندارم ولی هیچ چاره ای هم ندارم.
تف تو این زندگی سربازی. :| :| :| اعصابم خورده حوصله ندارم اصلا..خدایا خودت شاهدی من این وسط هیچ کاره ام و جز فحش چیزی نصیبم نمیشه. اگه حقی نا حق شد امروز عمدی نبود باور کن...

این روزا با اینکه کم و بیش وقت دارم، هرگز نخواستم بشینم نقاشی بکشم. یا خوشنویسی تمرین کنم، یا حتی کتاب بخونم، یا فیلم نگاه کنم...
وقتی میام خونه، خسته و کوفته میشینم دوتا2 بازی میکنم. تنها بازی ای که هنوزم از چشمم نیوفتاده و براش وقت میذارم!
دوست دارم روزامو سریع بگذرونم و این بهترین راه حلشه.

>> فردا چون 22 بهمنِ ما آماده باش هستیم. و من هرچند خوابم میاد و باید استراحت کنم ولی دلم نمیخواد به این زودی(اشاره به ساعت دوازدو و نیم شب) بخوابم :|

سرباز بودن حس غریبی ست(1)

یکهو سرباز میشی و تا بیای خودتو پیدا کنی میبینی اجازه نداری خودت باشی! هرتحفه ای بودی واسه خودت بودی، از الان تا دو سال تعطیل. در طول خدمت تو همون چیزی هستی که یگان خدمتیت میخواد. به این معنی که شخصی گریت به صفر میل میکنه.  بعد از آموزشی تازه متوجه میشی ناخواسته توی یه چارچوب فروت کردن و  آدمی شدی که جز "چشم" چیزی نمی تونی بگی. سختیارو که ناچاری تحمل کنی.. و عادتم میکنی بهشون. یه سری تو مخیام هستن که زجرکشت میکنن. تا قبل از سربازی شاید روزی صدبار این سوال توی ذهنت میمومد که آخه سربازی چیه؟ به چه دردی میخوره؟ چرا من باید برم خدمت؟ ولی بعدش چون هزارتا سرباز میبینی دوروبرت همه چیز برات بدیهی میشه.. خلاصه میپذیری که تو هم مثل بقیه سربازی و  باید دو سال از زندگیتو بدی بره. اونم چه مفت.. بدون هیچگونه حق اعتراض. خودتو آماده میکنی و روزهارو میشماری. روزهای مسخره ای که ساعتاش کندِ و تا دلت بخواد دیر میگذره.

البته توی خدمت خیلی چیزا میبینی و یاد میگیری. فضای پادگان با تمامی فضاعایی که قبلا توش بودی تفاوت داره. جو سنگین روزهای تکراریش گاهی اوقات دیوانه کننده ست.. آسایشگاه، صبحگاه، لباس های سبز زیتونی، شامگاه، سلف، بوفه، فرمانده گروهان، یقلوی، بدو رو، رژه، نظافت، نگهبانی، برجک، پانچو، سرما، گرما، تنهایی، غربت، پوتین، واکس، نماز جماعت، گت، آنکادر، پا مرغی، کلاشینکف، صف جمع، میدان تیر، اسلحه، دژبان، ارشد، گردان، فرمانده پادگان، پا فنگ، پیش فنگ، وسایل تشریفات. خاموشی، بیدارباش و کلی اصطلاح های دیگه که درکشون فقط از پس اونایی برمیاد که خودشون توی پادگان بودن.   
دوستی ها.. خنده ها...گریه ها...
واقعیتش اینه که من اون دوماه دوران آموزشیم رو با هیچ دوماه دیگه از زندگیم عوض نمی کنم. نه اینکه خوش گذشته باشه بهم. اتفاقا برعکس، خدا میدونه چقدر سخت بود. ولی ارزششو داشت. 700 کیلومتر دورتر از شهرم، 700 کیلومتر دور از خانواده. توی جهنم سردی که هواش  آوازه فراوانی داره. ..


صفحه ای از دفتر خاطراتم


بعلت کمبود وقت ناتمام ماند. (ادامه دارد)

امروز حدودا یه ساعتی با امین و میلاد توی پاسگاه بودیم. امین یکی از افسرنگهبانای پاسگاه ست. و میلادم یکی از اخطاریه نویسِ(جریمه نویس) که اومده بود آمارشو تحویل بده. منم پاس پیاده جلوی پاسگاه بودم که چون سرهنگ نبود رفتم نشستم توی پاسگاه. توی این یه ماهی که گذشته برای اولین بار بود که میرفتم پیش بچه ها. کلی خندیدیم کنار هم.. میلاد از سوتی هاش تعریف میکرد و ادای سرهنگ رو درمیاورد. امینَ م کلی از خاطرات دوران آموزشیش رو تعریف کرد و اینکه چقدر شیطون بوده اونموقع. ساعت حدودا 4 بود که دیگه جمع و جور شدیم و رفتیم سر پستامون. من میدان پروانه بودم که باید طرح رو نگه میداشتم و نمیذاشتم ماشین های شخصی وارد محدوده طرح بشن.  هوا هم کلی سرد بود و کلی لرزیدم. 4 ساعت بعدشم یعنی ساعت 8 اومدم خونه :)

+

حالا که ردی نمونده باقی

برای بار دهم یا شایدم بیشتر سعی میکنم که شروع کنم به نوشتن. اینکه چی میخوام بنویسمم مهم نیست. "نوشتن" خودش مهمترین هدفمه.
اینکه آدم یه جایی، یه ردی از خودش باقی بذاره خیلیه و برای من این یعنی که دارم به خودم اهمیت میدم. یعنی اینکه خوبم!
قبلا فکر میکردم اگه برم خدمت احتمالا چقدر خاطرات داشته باشم برای ثبت کردن اما الان...
بگذریم. من هیچوقت نویسنده خوبی نمیشم.

اصلا هم اتفاقی نیست

صبح مهمون داشتم.
خیلی نموند و هرچی تعارف کردم هم نیومد تو. دو دقیقه پشت پنجره نشست. خیلی هول و دستپاچه یه عکس ازش گرفتم.. یه چیزایی میگفت ولی نفهمیدم با کی کار داشت و چیکار داشت. پریدو رفت.. و من هر دو دقیقه پنجره رو چک میکنم شاید دوباره بیاد..

دبیرستان های پسرانه-به شیرینی اغراق


قشنگترین قشنگ دنیایی تو اگه کنار اینکه سرت بالاست، سرپایین انداختنم یاد بگیری
عکس: گوگل

100 شخصیت برتر

بچه ها آلن مور،
آلن مور بچه ها.
این نویسنده انگلیسی شخصیتش چنان ابهتی داره که حتی از دیدن عکساش پشمای آدم میریزه!! یکی از بهترین نویسنده های انگلیسی معاصرِ. از معروف ترین کمیک استریپاش میشه به  batman killing joke و  v for vendetta و wtachmen و ... اشاره کرد.

اون چیزی که باعث میشه کاراکتراش دوست داشتنی و از دید من قابل ستایش باشن نقل قول ها یا همون quotes هایی هستن که هرکدوم از این شخصیات ها جاهایی از داستان بیان میکنن. بعضی جاها انقدر عمیقن که به شدت آدمو تحت تاثیر قرار میدن..



اما خود آلن مور هم کم جذابیت نداره، متن پایین نقلی قول محسن آزرم(روزنامه نویس و منتقد سینما) درباره آلن مورِ.

"نباید گولِ ریش و موی انبوهش را خورد. درست است که قیافه اش به آدم هایی می ماند که همین حالا از دلِ غاری تنگ و تاریک، یا جنگلی دوردست بیرون آمده اند و بویی از انسانیت نبرده اند، اما واقعیت چیز دیگری است. «آلن مور» یک انگلیسی واقعی است. پنجاه و سه سال قبل، در نورث همپتن به دنیا آمده و بیش تر کارهایش در مجله مشهور و مهمی مثل «دی سی» چاپ شده اند. یک داستان نویس درجه یک، با ذهنیتی سرشار از خلاقیت و ایده های نبوغ آمیز. اما رابطه نابغه غارنشین و سینما، همیشه رابطه ای یک طرفه و البته خصمانه بوده است. آلن مور می گوید که علاقه ای به ساخته شدن داستان هایش ندارد و ترجیح می دهد آنها لابه لای صفحات مجله ها باقی بمانند. حکایت دشمنی او با سینمای هالیوود، یکی از مشهورترین داستان های تاریخ سینما است. می گوید وقتی او را به نمایش خصوصی «از جهنم» (که براساس یکی از رُمان های او ساخته شده است) دعوت کردند، با اکراه وارد سینما شد. با نفرت به آدم هایی که روی صندلی ها نشسته بودند نگاه کرد و پیش از آنکه چراغ ها را خاموش کنند، شروع کرد به بازی کردن با ریشِ انبوهش. در جوابِ لبخندهایی که نثارش می شد (خیلی ها در سالن سینما بودند که رمان های گرافیکی او را دوست داشتند) رویش را برمی گرداند و بالاخره، وقتی فیلم روی پرده افتاد، شروع کرد به غُر زدن و موقعی که ده دقیقه از شروع فیلم گذشت، از جا بلند شد، یکی از بدترین فُحش های عالم را، با صدایی که همه آدم های توی سینما بشنوند، نثارِ کارگردان و باقی عوامل فیلم کرد و از سالن بیرون زد. می گویند وقتی فردای آن شب، از کمپانی تولید فیلم تلفنی با او تماس گرفتند، چنان عربده ای کشیده که صدایش را همه کارمندهای کمپانی شنیده اند! خب، چه می شود کرد؟ این روشِ معمولِ آلن مور است. علاقه ای ندارد که کسی درباره سینما، هالیوود و اقتباس از رُمان های گرافیکی با او حرف بزند. «چون همه شان ابله اند. یک مُشت آدمِ بی سواد، یک مُشت تاجرِ بی کلّه، یک مُشت نفهم که فکر می کنند همه چیز را می فهمند. با آنها باید این طوری حرف زد. باید بهشان یادآوری کرد که چیزی حالی شان نیست. اگر به آنها احترام بگذارید، هوا برشان می دارد. آن وقت فکر می کنند کسی هستند. ولی نیستند. وقتی اسم هالیوود را می شنوم، پوست تنم مور مور می شود. موهایم سیخ می شوند. حس می کنم با یک عده زبان نفهم روبه رو شده ام که می خواهند ایده های خودشان را به من تحمیل کنند. خیلی دلم می خواهد رمانی بنویسم که در آن یک آدم عاقل و خوش ذوق، هالیوود را بترکاند و این دروغ بزرگ را بفرستد هوا.» خب، فکر می کنید دلیل این همه بد و بیراه چیست؟ یعنی کمپانی تولیدکننده فیلم، از آلن مور اجازه نگرفته است؟ آنها به مور خبر داده بودند. خودش می گوید «من از این برادران واچوفسکی خوشم نمی آید. وقتی ماتریکس را دیدم، حالم بد شده بود. خیلی بد بود. نمی دانم کدام یکی شان با من تماس گرفت. کلّی از من تعریف کرد که بهش گیر ندهم. گفت این داستانت را می خواهیم فیلم بکنیم. حاضری فیلمنامه را بخوانی؟ بهش گفتم فیلمنامه خواندن کار من نیست، من کارهای مهمتری توی این دنیا دارم. شما هم اگر نمی توانید داستانی برای فیلم تان بنویسید، به کار بقیه کاری نداشته باشید.» آلن مور در یکی از چند مکالمه اش با تولیدکننده های فیلم، گفته بود که اگر دست از سرش برندارند و بخواهند نامش را در عنوان بندی فیلمی که روانه سینماها می کنند بیاورند، به نشانه اعتراض نامش را از همه کارهایی که برای دی سی کرده حذف می کند و دیگر برایش مهم نیست که کسی او را به یاد بیاورد یا نه. مور اضافه کرده بود که هرچند این کار برایش آسان نیست، ولی حس می کند چاره دیگری برایش نمانده است. "

اون چیزی رو که دلم نمیخوادو نمیخوام و نمیپذیرم، و همین بعضی وقتا چه گناه بزرگیه، آدمو تبدیل به خودخواه ترین آدم روی زمین میکنه.

قطعه ای از بهشت

شب که میشود در اتاق را میبندم. خودم میمانم و خودم. خودم و یک عالمه تنهایی. خودم و یک اتاق که پر شده از آت آشغال هایی که حاصل چندین سال زندگی نه چندان پربار من است. کتاب ها و سی دی ها و جزوه ها و نقاشی ها و نقاشی دیجیتال هایی که چاپشان کرده ام، کامپیوتر و کمد و یک عالمه وسایل دیگر. که همه شان با هم مجموعه منظمی از بی نظمی ها را تشکیل داده اند. مجموعه ای که میتوانی ساعت ها خودت را درشان غرق کنی و نفهمی ثانیه ها چطور از پس هم میروند. طبیعی ست هر کسی در طول عمرش چندبار عمیقا به مفهوم جملهء «هیچ کجا خونه آدم نمیشه» پی میبرد. اما خانه بدون اتاق آدم چقدر خانه است؟ در واقع برای تو خانه همان اتاق 3در3 متر است که وسایل مهم و غیر مهمت را در آن جا کرده ای. اتاقی که شبها و روزهایت را در آن میگذرانی. اتاقی که همیشه به تو آرامش هدیه میدهد. میشود گفت سهم واقعی هرکس از کره ی زمین به اندازه اتاقش است. و چقدر شرمنده شدی از دیدن آنهایی که نه اتاقی داشتند، نه خانه ای.. پیش خودت هزار بار خدا را شکر کردی که همین سقف کوچک را داری.  و از خدا خواستی هر آدمی روی کره زمین اتاقی داشته باشد حتی اگر سقفش چکه کند. حتی اگر گچ دیوارهایش ریخته باشد. حتی اگر رنگ و روی دیوارهایش رفته باشد. از خدا خواستی هر کسی اتاق مخصوص خودش را داشته باشد تا بهمراهش آرامش داشته باشد.. حتی این فکر را هم کردی که ای کاش میتوانستی قسمتی از اتاقت که بلا استفاده مانده را به آنها که احتیاج داشتند هدیه بدهی.. زندگی بدون داشتن اتاق هیچ معنایی نمیتواند داشته باشد...

یک قرن بدون حس

میدید که در حال سقوطه، توی یه فضای بی نهایت سفید رنگ. توی هوا دست و پا میزد. ناگهان با یه سطح شیشه ای برخورد میکرد و صدای خورد شدن استخوان هاشو میشنید. چندثانیه بعد از شدت درد از هوش میرفت.. وقتی به هوش میمومد دوباره خودشو میدید که در حال سقوطه.. دست و پا میزد..



بنظرم یه عکاس خیلی باید خلاق باشه که از جشن running of the bulls اسپانیایی ها همچین عکسی بندازه..


These scars long have yearned for your tender caress
To bind our fortunes, damn what the stars own
Rend my heart open, then your love profess
A winding, weaving fate to which we both atone
You flee my dream come the morning
Your scent  berries tart, lilac sweet
To dream of raven locks entwisted, stormy
Of violet eyes, glistening as you weep
The wolf I will follow into the storm
To find your heart, its passion displaced
Amidst the cold to hold you in a heated embrace
You flee my dream come the morning
Your scent  berries tart, lilac sweet
To dream of raven locks entwisted, stormy
Of violet eyes, glistening as you weep
I know not if fate would have us live as one
Or if by love's blind chance we've been bound
The wish I whispered, when it all began
Did it forge a love you might never have found
You flee my dream come the morning
Your scent  berries tart, lilac sweet
To dream of raven locks entwisted, stormy
Of violet eyes, glistening as you weep
لینک دانلود آهنگ
آهنگ رو دانلود کنید و ترکیبش کنید با عکس