-
وطنم بوی خون میده..
جمعه 3 بهمن 1404 18:06
ای کاش منم مرده بودم و چیزایی که امروز دیدم رو هرگز نمیدیدم.
-
نه کاملاً ناامید، نه واقعاً امیدوار...
جمعه 3 بهمن 1404 00:28
نه شروعش یادمه نه تهش معلومه.. یه مدت اعصابخوردیِ محضه؛ عذاب، دلچرکینی، ناامیدی غلیظ. همهچی بیمعناست. بعد یهو—بیهشدار—یه موج امید میاد، یه سرزندگیِ مصنوعی، شروع میکنم به ساختن، به خیالپردازی، به باور کردنِ چیزهایی که ممکنه اتفاق بیفتن. بعدش خستگی میاد، خشم دنبالش، کلافگی مثل طناب میپیچه دور سینهم. میبینم...
-
از ترس مردم تا درسِ تاریخ
پنجشنبه 2 بهمن 1404 00:18
تاریخ بارها اینو گفته، ولی هربار دیکتاتور ها وانمود میکنن استثنا هستن. هانا آرنت میگه جایی که حکومت به خشونتِ عریان علیه مردم خودش پناه میبره، یعنی شمارش معکوسش شروع شده؛ کشتار میتونه مردم رو بترسونه، ولی نمیتونه «حکومت» رو از نابودی نجات بده. دوتوکویل هم وقتی انقلاب فرانسه رو بررسی میکرد، به این رسید که...
-
چون ساکِتَم خوبم؟
چهارشنبه 1 بهمن 1404 05:00
امشب از اون شبهای تخمیه. که سرما فقط هوا رو نگرفته، اعصابمو هم منجمد کرده. آمار دقیق اینکه چند وقته اینترنت قطع شده هم از دستم در رفته. میدونم خیلی وقته زندگیم از کار افتاده. پروژههام عقب افتادن، مشتری هام لنگ در هوا موندن. و من فقط دارم اینجا هر طوری شده وقت کشی میکنم. البته شایدم اونکه داره کشته میشم منم و این...
-
این خفگی واقعی ست..
سهشنبه 30 دی 1404 01:59
در این شهر که هر کوچهاش چون رگ پر از خون شده، آزادی را گردن زده اند. وقتی آزادی میمرد هوا پر از دود میشود، و حتی نفس کشیدن تبدیل به یک نشید خفیف از فرو بردن آهن میشود؛ زنده ایم اما هر دم که میکشیم، هوای سنگیناش همانند لایهای از خاکستر خیسخورده به ریه هایمان مینشیند و ما را در بطناش میگیرد. چشمانمان، که روزی...
-
پاکت سیگار من کو؟
دوشنبه 29 دی 1404 05:29
-سوپرایز.. دوباره پنجره رو نگاه کردم دیدم برف اومده. زیاد نیست ولی همینکه زمین سفید شده قشنگه. من همچنان به یاد اونایی که دیگه نیستن هستم. حیف سیگارو ترک کردم. فقط لیوان چای دستم بود. میدونی فرق شون چیه؟ آدم با سیگار می تونه حرف بزنه و درد و دل کنه، ولی لیوان چای نداره این قابلیتو.. سیگار دود میکرد غم و غصه هارو.. اما...
-
نمیتونم غریبه باشم
دوشنبه 29 دی 1404 03:50
من توی بخشیدن خوب نیستم. خیلیا بهم میگن تو خیلی کینه ای هستی.. ولی واقعیت اینه رفتارهای خوب هم همونقدر که رفتارهای بد یادم میمونه، میمونه. من به شدت آدم جبران کنی هستم. یعنی اینطوری ام که اگه کسی لطف داشته باشه بهم تاوقتی به یه شکلی اونو جبران نکنم راحت نمیشینم. همیشه قدردان محبت دیگران هستم. ولی در اون لبه شمشیرم در...
-
شب شد دوباره
یکشنبه 28 دی 1404 01:45
مثل پروانه ای در مشت.. چه آسون میشه ما رو کشت. نای نوشتنم نیست دیگه. امروز برای چند ساعتی تونستم به اینترنت وصل بشم. و یه سری عکس و فیلم دیدم که روحمو خراش داده. واقعا چه جهنمی بوده ایران.. چقدر اینا وحشی و بی وجود و بی همه چیزن. واقعا دیگه هیچ میلی به زندگی ندارم. دیگه اصلا نمیخوام که وجود داشته باشم. نوشتن هم دیگه...
-
ترسوها دوبار میمیرن
شنبه 27 دی 1404 00:30
چیزی که توی چند روز اخیر فعالیت در اینجا متوجه شدم.. اینه که خیلی ها میترسن از حرف زدن. از اینکه به واسطه ابرازعقایدشون مشکلی براشون پیش بیاد. خب از اونجایی که ما با یه حکومت توتالیته وحشی طرفیم کمی منطقیه این ترس. ولی بخش بزرگی از این ترس توهمه... دیکتاتورها دوست دارن ترسناک بنظر برسن. دوست دارن مردم ازشون حساب ببرن...
-
تف به روت ج_مهوری اس_لامی پارت 2
جمعه 26 دی 1404 07:12
همش سعی میکنم آروم باشم و امیدوار.. ولی این وضعیت آخه.. هر ثانیه و هر لحظه ش انگار داره بهم توهین میشه. سیلی میخورم هی. انگار یکی مدام داره بهم دیکته میکنه که هی ببین! تو یه جهان سومی بی ارزش هستی. فاقد از هرگونه حقوق انسانی. تحت سیطره یه حکومت لجن و وقیح که هر موقع دلش خواست میتونه کل زندگیت رو مختل کنه. نه تنها حق...
-
پنج عصر
پنجشنبه 25 دی 1404 18:32
پنج عصر بیدار شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. برف همه جارو سفید کرده بود. بجای لذت بردن از منظره به اتفاقات ناخوشایند اخیر فکر میکردم. چه جوان هایی که دیگه نیستن این برف رو ببینن. خجالت آور نیست که من هنوز زنده ام؟ موضوع دیگه ای که آ زارم میداد ظرف های نشسته توی سینک بود. شستن قابلمه های غذا که از چند روز پیش موندن...
-
تف به روت ج_مهوری اس_لامی
پنجشنبه 25 دی 1404 03:31
فکر میکنم یه هفته ای میشه دلاورهای مسلکون نت رو قطع کردن. خیلی جلو خودم رو گرفتم نیام اینجا.. چون اینجا بوی تعفن میده. از هیچی خوشم نمیاد. اومدن و نوشتن توی این خراب شده برام حس خوشایندی نداره. دل چرکینم ازش. حتی اونشب اومدم چندتا وبلاگ خوندم کم مونده بود بالا بیارم. آخه دیگه آدم میمونه چی بگه..حالا باز اینجا خوبه از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 شهریور 1403 22:56
شرایطش جور نبود و مام نخواستیم. همون کنار شیک و با کلاس وایسادیم. بدون تقلاهای بیهوده...
-
hell
شنبه 31 شهریور 1403 22:50
گاها میتونی از اینکه باید بشینی ساعت ها "با کون پاره گی ادیت بزنی" هم احساس خوشبختی کنی.
-
برعکس
سهشنبه 27 شهریور 1403 10:25
از اونجایی که همه به پایان اهمیت میدن. بنظرم مرگ باید شکوهمند باشه!
-
همینطوری
سهشنبه 27 شهریور 1403 10:22
نظر منو بخوای نود و نه درصد آدما بدختن. نو کَپ و تازه بدبختی آدمهای پولدار واقعی تره!
-
33سال زندگی خود را در یک جمله خلاصه کنید
سهشنبه 27 شهریور 1403 09:54
احتمالا بدون اینکه خودم بدونم، یه روزی آخرین پست رو توی این وبلاگ میذارم. و از الان بگم دنیا حتی بدون من هم جای تخمی ای هستش :|
-
کاوه بعدی ایران یک زن است
یکشنبه 17 مهر 1401 10:49
با قطع کردن چندتا گل نمیتونی جلوی اومدن بهار رو بگیری.. ندا، ستار، نوید، مهسا، حدیث، نیکا، سارینا... به نام تو که اسم رمز ماست شب مهسا، طلوع صد نداست بخوان که شهر، سرود زن شود که این وطن، وطن شود شباهنگام، میان کوچههاست به در کوبد، که نوبت شماست برادرم، که سنگر من است چو سایهسار روشن است دویدنش، فراخ سینهاش چو...
-
جوانان وطن
پنجشنبه 31 شهریور 1401 02:07
خب خب خب دوباره رسیدیم به این وبلاگ کوفتی. دوباره نت قطع شد و ما در حال گذراندن با اینترانت هستیم. امروز وسط درگیری ها بودم.. وسط اعتراضات.. و چیزی که نظرمو بشدت جلب کرد شجاعت دهه هشتادی ها بود.. بچه های 15-16 ساله بی پروا.. که نمیخوان بذارن جوونیشون و زندگیشون بدست دیو سیاه جمهوری اسلامی از بین بره. خیلی جرات داشتن...
-
6
پنجشنبه 10 شهریور 1401 05:25
چنان بیگانه ای که حتی نامم را نمیدانی
-
5
شنبه 22 مرداد 1401 18:08
لذت ببر از مردن خودت...
-
4
چهارشنبه 12 مرداد 1401 04:30
میتونست همه چیز چند لول بهتر باشه.. ولی حالا که نیست مهمم نیست.
-
3
دوشنبه 3 مرداد 1401 23:52
بعد از چند روز بالاخره امروز کونم گرفت پاشم تا آتلیه برم و کادوی تولد سارا رو بدم چاپ کنن. قبلشم با بهی خان هماهنگ کرده بودم که بعدِ کار بیاد پیشم. در واقع اول بهی رو دیدم بعد باهم رفتیم آتلیه. توی اون مدتی هم که طول کشید تا چاپ آماده شه رفتیم بستنی نعمت دوتا آیس پک زدیم. و بهی خان از داستانای توی شرکتشون برام گفت....
-
2
دوشنبه 3 مرداد 1401 23:29
پستای قبلمو داشتم میخوندم، خداییش چه روزهای بدی رو گذروندم. یعنی فاکداپ به تمام معنااااااا بودم. الان اوضاع بهتره.. دلم میخواد زر بزنم..
-
1
دوشنبه 3 مرداد 1401 23:27
آقا من دلم میخواد توی بعضی از پستام کاملا بی ادب باشم. مشکلی نیست؟
-
یه فصل دیگه؟
دوشنبه 3 مرداد 1401 23:25
-
یک از صفحه آخر
یکشنبه 23 آبان 1400 07:04
اندازه یه شب بیدار موندن و تا صبح یوتوب دیدن و موزیک گوش دادن و شکلات خوردن وجود نداشتی.
-
پنجاه و هفت از فصل دوم
سهشنبه 6 مهر 1400 23:30
تا حد ممکن سرم تو کون خودمه تو زندگیم ولی باز از کسشعر بودن یه سریا عقم میگیره. .. یعنی دلم میخواد بگم بهشون گوه تو اون اخلاق و رفتار و شیوه زندگیتون..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 شهریور 1400 13:59
کلی آدم بخاطر کرونا مردن، دل ما هم بینشون مرد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 شهریور 1400 10:07
بیدار شدم. مامان هنوز نمیدونه خاله فوت شده. یه چندماه بسیار تخمی در انتظارمونه.. امیدوارم مامان بتونه هندل کنه...همین یه خواهرو داشت. + خاله کرونا گرفته بود. دو هفته ای بود توی بیمارستان بستری بود.