-
فاقد اهمیت
یکشنبه 14 تیر 1405 16:14
توی بیتوجهی و نادیده گرفتن آدمهایی که دوستداشتنی نیستند(تخمی هستن)، مهارت بالقوهای دارم. این مهارت در طول سالها اونقدر توی ذهنم پرورش پیدا کرده که خیلی وقتها حتی قبل از اینکه چیزی به اسم دلخوری شکل بگیره، طرف از ذهنم حذف میشه. من با تکیه بر یه سری پالسهایی که از رفتار آدمها نسبت به اطرافیان، محیط کار و سبک...
-
نوشته های زمان برخطی
پنجشنبه 11 تیر 1405 10:07
این حجم از کلافگی طبیعی نیست. انگار تمام موجودیتم هدف قرار گرفته شده. رفته بودم انباری. چیزی رو جابجا میکردم و بخش خیلی کوچیکی از گوشت دستم کنده شد. چیز مهمی نیست ولی یجوری میسوزه انگار چیز مهمیه. هی نگاه میکنم بهش. با اینکه زخم کوچیکیه و حتی بتادین و رسیدگی لازم نداره اما خیلی داره میسوزه و همین رفته روی مخم. درست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 خرداد 1405 17:55
دست و دلم به کار نمیره. نمیدونم از از گشادیه یا استرس!
-
در باب مملکت داری :))
سهشنبه 26 خرداد 1405 07:09
یکی از عادت های ذهنم رویابافی در رابطه با ایرانه، اینطوری که اگه مثلا من به مدت 10 سال همه کاره این کشور بودم چه کارهایی میکردم و مسائل مختلف چطور حل میکردم. گاهی اوقات واقعا به چالش های بزرگی بر میخورم و ذهنم خیلی درگیرش میمونه تا به یه راه حل منصفانه برسه... تو وقتی حاکم یک کشور باشی، همیشه بین خوب و بد انتخاب...
-
سر در بلاگ اسکای
جمعه 22 خرداد 1405 00:59
توی اون روزهایی که دسترسی به همهچیز قطع شده بود و عملاً کار و زندگیمون تعطیل شده بود، یه دلخوشی کوچیک داشتیم: اینجا با چند آدم حسابی آشنا شده بودیم و نوشتههاشون رو میخوندیم. همین ارتباطهای کوچیک کمک میکرد یه کم زمان بگذره و حالوهوامون بهتر بشه..با اینکه من کلا خیلی حال نمیکردم با فضای کلی(!) اینجا ولی بسته شدن...
-
در ستایش و حسرت غذا
جمعه 22 اسفند 1404 20:19
گالری گوشیمو زیر و رو میکردم و عکسای غذا رو میدیدم. من عادت ندارم از غذا عکس بگیرم مگر اینکه خیلی زیاد خوشرنگ خوشمزه باشن که نظرمو جلب کنن. خیلی دوست داشتم با دوستم بریم یا از این پیتزا چارگوشا بخوریم، یا از اون وزیریا. ولی روزا که همه جا بسته ست به لطف ماه رمضونشون. شبا هم دوستم نمیاد. میگه با این وضعیت ایست بازرسی...
-
دو دست گمشده
جمعه 22 اسفند 1404 15:49
پنجره رو باز کردم. چه هوایی. چه بوی بارونی.. اووووم. این هوا به این زیبایی یه دختر بهونه گیر اما خجالتی کم داره. از اینا که دلشون خرید میخواد ولی روشون نمیشه مستقیم بگن. که به زور دستشو بگیری و در حالی که امتناع میکنه هیچی دلش نمیخواد ببریش بازار و کوله شو پر کنی از خوراکی هایی که دلش میخواد. یه جوری که خیالت راحت...
-
how about that
پنجشنبه 21 اسفند 1404 18:11
یه موضوعی که خیلی کنجکاویم رو برانگیخته و تعجب میکنم که چرا هیچ اخباری ازش پوشش داده نمیشه قیمت دلاره! من مطمئنم هر وقت دیگه ای بود از این موضوع یه حماسه میساختن و ازش بعنوان بزرگترین دستاورد اقتصادی قرن یاد میکردن! ولی مثل اینکه الان خیلی زشته اون عرررررزشی بخت برگشته بفهمه بعد از شهادت مبارک آقاشون قیمت دلار طی دو...
-
در ستایش دوست
پنجشنبه 21 اسفند 1404 10:54
یکی از دوستام خیلی بارشه از نظر سیاسی. اسم ها و قایع و تاریخ ها به طرز شگفت انگیزی خوب یادش میمونه. فکر نمیکنم از رجل سیاسی ایران،- از زمان رضا خان تا به امروز- شخص مهمی وجود داشته باشه و این دوستم شناخت یا اطلاعاتی نسبت بهش نداشته باشه. توی تلگرام، توی توئیتر(اکس حاضر)، کلی پیج و شخص رو دنبال میکنه و خلاصه تمام...
-
stardew valley
چهارشنبه 20 اسفند 1404 11:33
این روزها کمتر اخبار دنبال میکنم. بیشتر گیم میزنم و میخورم و میخوابم. یه بازی دارم شبیه ساز مزرعه ست. همه چیز دارم توش. گربه و مرغ و گاو و گوسفند. یکی از گاوام اسمش اینه: توی این بازی اولش با هیچی شروع میکنی و من برای هر چیزی که بدست آوردم واقعا کلی زحمت کشیدم. این خونه زندگی الکی جمع نشده از اونجایی که ذهن بیزنسی فوق...
-
بچه های جنگی
دوشنبه 18 اسفند 1404 18:38
بچه هایی که تو جنگ فعلی بدنیا میان، تو جنگ قبلی درست شدن :))
-
جنگل آسفالت
دوشنبه 18 اسفند 1404 09:37
همین آدرس جنگل آسفالتو توی بیان هم داشتم. و 14 سال پیش که دانشجو بودم اونجا مینوشتم. الان حتی پسوردشو یادم نیست که برم بک آپ بگیریم ازش. چون قرار بود تا الان بیان بگا بره ولی مثل اینکه تا شب قدر تمدیدش کردن. البته اونقدری هم مهم نیست. رفتم برای آخرین بار دیدم و خوندم اون نوشته های قدیمی خودمو. درسته اونزمان هیچ چیز به...
-
فاقد اهمیت
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:24
دیگه کم کم همه چیز داره تکراری میشه..و این تکراری شدن خیلی چیز بدی هستش. وقتی بدن مون به این تکرار عادت میکنه بخشی از ذوقی که برای تغییر داشت واسه همیشه از بین میره. اون خستگی و افسردگی ای که پشت دروازه های امید منتظر نگه ش داشتیم، اگه راهش باز شه. اگه بیاد و مارو ببلعه.. خیلی بد میشه. اون قول ها و وعده هایی که به...
-
تشنه لالایی و نوازش
یکشنبه 17 اسفند 1404 02:31
من هنوز امیدوارم. کاش میشد جای اون موج انفجار، فقط نوازش موجهای آروم آب رو کنار ساحل حس کنی. ای کاش همه اون موشکهایی که دیدی، فقط موشکهای کاغذی بودن که باد اونها رو با خودش میبرد.کاش هیچوقت نفسنفس زدنات از ترس و دلهره نبود، و از شورِ لمسِ عشق و لذتِ زندگی بود.
-
دم آخری
شنبه 16 اسفند 1404 13:15
چه شانسی آوردیم که شیشه های خونه نشکست... ولی برق مون بلافاصله قطع شد. مامان زهرترک شده و من باید حواسم بهش باشه.. این یکی دیگه خیلی نزدیک بود. چه بوی باروتی... چه موج انفجاری...ما که ریدیم. خوبه باز گاز و آب وصله.. شاید لازم باشه مامان رو ببرم خونه دایی م اینا.. خیلی میترسه. تجربه سهمگینی بود. تکرار میکنم تف به روت...
-
چیشد ازگل؟
شنبه 16 اسفند 1404 04:07
یادمه 10-15 سال پیش ما به هر چیزی اعتراض میکردیم همین عرزشی های گوه مغز میگفتن شکر کنید ما امنیت داریم و این امنیت از اقتداریه که این حکومت داره. ارجاع مون میدادن به کشورهای منطقه از جمله افغانستان و عراق که چون حکومتشون ضعیف و بی اقتدار بود آمریکا جرات کرده بهشون حمله کنه.. الان تعاریف رو عوض کردن. میگن چون ما داشتیم...
-
بهترین مونولوگ تاریخ بشریت
شنبه 16 اسفند 1404 01:56
اون پست رویاهای اسیدی رو تبدیل کردم به یه مونولوگ که خودم باور دارم تا حدی کیرینج شده البته میتونست بدتر از اینم باشه. ولی خب ذاتا آدم خوش سلیقه ای هستم و در بدترین حالت یه چیز معمولی میسازم :)) اصلا شما برید گوش بدید و بعد اینجا با لایک و دیس لایک نظر بدید. دیسلایک نکنید لطفا بهترین مونولوگ تاریخ رو از...
-
پیروزی کــون بر شمشیر
شنبه 16 اسفند 1404 00:43
واقعا خیلی دردناکه سه دهه از زندگی و عمر ارزشمندم بین این گنده گوزهای متوهم همیشه پیروز سپری شده. اینها که با هر چیز انسانی غریبه هستن. مرگ رو عافیت میدونن، بدبختی رو عزت. در دنیاشون کسی شایسته ست که تعصب و اعتقادات خرکی تری داشته باشه..بدور از منطق انسانی. هرچه عمیق تر با فضیلت تر. از شکست هاشون حماسه میسازن و اصولا...
-
سینما 6 بعدی
جمعه 15 اسفند 1404 09:12
ضعفم توی فیلم و سریال دیدن این روزها بیش از همیشه خودش رو نشون میده. داشتم Poor Things میدیدم — ده دقیقه اولش بودم، و همون ده دقیقه کافی بود تا بفهمم ما، توی این زندگیِ حال حاضر، در هر لحظه، با شدیدترین شکلِ ممکن، دوزِ مخلوطی از تمامِ احساساتِ متضاد رو نفس میکشیم. واقعا نشستن و دیدن یه همچین فیلمی کمک میکنه به...
-
این چراغ نیمه جان زنده ست هنوز
جمعه 15 اسفند 1404 08:45
تو قشنگی، مثل شبی که آخوندا میرن، شبی که سکوت سنگی نیم قرنی ما درهم میشکنه، و زندگی، نفس تازهای میکشه. صبحی طلوع میکنه که بوی ترس نمیده، و عشق، دوباره با صدای بلند توی دلامون قهقه میزنه.
-
رویاهای اسیدی
سهشنبه 12 اسفند 1404 05:29
G Eazy Stan by me مدت زیادی بود رویا پردازی نکرده بودم. نمیدونم آیا به مکانیزم دفاعی بدنم ربط داشت یا صرفا به این زندگی واقعی (که تقریبا هیچ چیزش سر جاش نیست) عادت کرده بودم. قبلا رویا باف ماهری بودم. از هرچیزی که توی زندگی واقعی ازش محروم بودم یه ورژن رویایی توی ذهنم میساختم و باهاش زندگی میکردم. رویاهای ادامه دار و...
-
پر لذت
دوشنبه 11 اسفند 1404 03:34
امروز من هرکاری کردم لذتش برام دو برابر بود. انگار لاتاری برنده شده باشم. هربار یادش میفتم از ته وجودم خوشحال میشم و انگیزه ای تازه میگیرم.. هنوز حجم شادی دیشب توی مولکول ها بدنم جاری هستش... یادمه یه بار داشتم با چت جی پی تی راجع به لذت مواد کشیدن صحبت میکردم. ازش خواستم برام شبیه سازی کنه که درک کنم لذت استعمال...
-
طلوع
یکشنبه 10 اسفند 1404 08:02
امروز رفتم بالا پشت بوم و طلوع خورشید رو تماشا کردم.باید خوب توی ذهنم ثبت میشد چه شبی رو پشت سر گذروندم. اون اتفاقات هنوزم سورئال بنظر میرسن.. چه داستانهایی که میشه سالها بعد با شور و حرارت تعریفشون کرد از دیشب. چه حس و چه احوالاتی.. + تبریک به همه عاشقان نور و زندگی
-
پایان زندگی او...
یکشنبه 10 اسفند 1404 04:51
واقعا فالس اینفورمیشنی که عرزشی ها توی رسانه های جمهوری اسلامی باهاش مواجه هستن ریده تو مغرشون. تازه میفهمم بنده خداها تقصیری ندارن که اینقدر ابله و گوسفند صفت هستن. خیلی اوضاع خیته... :)))
-
عزیزهای دل
جمعه 8 اسفند 1404 09:09
شما آدم های فوق العاده ای هستید.
-
بلاگ زمینی
یکشنبه 12 بهمن 1404 04:13
دوست ندارم اینجا به نوشتن ادامه بدم. همون 1درصد خایمال های رژیم که اینجا در رفت آمدن حالمو بهم میزنن و باعث میشن که دیگه نخوام در مجاورت افکار تخمی شون باشم. تو فکر اینم -اگه قرار باشه بنویسم- برم یه یه چنل تلگرام بزنم و اونجا شروع کنم به نوشتن. البته مطمئن نیستم شاید اینکارو کردم.
-
رقت انگیزم
یکشنبه 12 بهمن 1404 04:00
در چند ساعت اخیر، اینقدر از زهرمار سیاست بلعیدم که ذهنم مثل شهری پس از بمباران، زیر آوار تحلیل و اضطراب از هم فروپاشیده..
-
مغزی که آنلاین نیست
سهشنبه 7 بهمن 1404 18:49
بعد از اینکه تونستم به نت وصل بشم، توی واتساپ به یکی از مشتریهام پیام دادم؛ در واقع بعد از دو هفته جواب پیامی رو که برام فرستاده بود،دادم. بندهخدا یه ذره ذوق کرد وقتی دوباره صدای منو شنید. گفت این روزها صدای هرکسی رو از ایران میشنوه خوشحال میشه. با هم راجع به یکی از پروژههای قبلی صحبت کردیم. گفت قراره یهکم اصلاح...
-
ریدم به حکومتتون
سهشنبه 7 بهمن 1404 17:36
سس مایونزی که یکماه پیش 140 هزارتومن بود، قیمت جدیدش برای مصرف کننده شده 350هزارتومن. این وسط 40هزار نفرهم کشته شده تازه..
-
این جنایت قانونی
یکشنبه 5 بهمن 1404 18:51
زندهام، و همین فعل ساده مثل سنگی در گلویم گیر کرده است. نه از آنرو که زندگی را دوست ندارم، بلکه چون سایهی کسانی که دیگر نفس نمیکشند روی هر دم و بازدمم افتاده. از آن شب سردی که کفِ آسفالت با خون همآغوش شد، صداها زودتر از اجساد دفن شدند. دیوارها یاد گرفتند که گلولهها سریعتر از شعارها به مقصد میرسند؛ و خیابان...