-
بهترین مونولوگ تاریخ بشریت
شنبه 16 اسفند 1404 01:56
اون پست رویاهای اسیدی رو تبدیل کردم به یه مونولوگ که خودم باور دارم تا حدی کیرینج شده البته میتونست بدتر از اینم باشه. ولی خب ذاتا آدم خوش سلیقه ای هستم و در بدترین حالت یه چیز معمولی میسازم :)) اصلا شما برید گوش بدید و بعد اینجا با لایک و دیس لایک نظر بدید. دیسلایک نکنید لطفا بهترین مونولوگ تاریخ رو از...
-
پیروزی کــون بر شمشیر
شنبه 16 اسفند 1404 00:43
واقعا خیلی دردناکه سه دهه از زندگی و عمر ارزشمندم بین این گنده گوزهای متوهم همیشه پیروز سپری شده. اینها که با هر چیز انسانی غریبه هستن. مرگ رو عافیت میدونن، بدبختی رو عزت. در دنیاشون کسی شایسته ست که تعصب و اعتقادات خرکی تری داشته باشه..بدور از منطق انسانی. هرچه عمیق تر با فضیلت تر. از شکست هاشون حماسه میسازن و اصولا...
-
سینما 6 بعدی
جمعه 15 اسفند 1404 09:12
ضعفم توی فیلم و سریال دیدن این روزها بیش از همیشه خودش رو نشون میده. داشتم Poor Things میدیدم — ده دقیقه اولش بودم، و همون ده دقیقه کافی بود تا بفهمم ما، توی این زندگیِ حال حاضر، در هر لحظه، با شدیدترین شکلِ ممکن، دوزِ مخلوطی از تمامِ احساساتِ متضاد رو نفس میکشیم. واقعا نشستن و دیدن یه همچین فیلمی کمک میکنه به...
-
این چراغ نیمه جان زنده ست هنوز
جمعه 15 اسفند 1404 08:45
تو قشنگی، مثل شبی که آخوندا میرن، شبی که سکوت سنگی نیم قرنی ما درهم میشکنه، و زندگی، نفس تازهای میکشه. صبحی طلوع میکنه که بوی ترس نمیده، و عشق، دوباره با صدای بلند توی دلامون قهقه میزنه.
-
رویاهای اسیدی
سهشنبه 12 اسفند 1404 05:29
G Eazy Stan by me مدت زیادی بود رویا پردازی نکرده بودم. نمیدونم آیا به مکانیزم دفاعی بدنم ربط داشت یا صرفا به این زندگی واقعی (که تقریبا هیچ چیزش سر جاش نیست) عادت کرده بودم. قبلا رویا باف ماهری بودم. از هرچیزی که توی زندگی واقعی ازش محروم بودم یه ورژن رویایی توی ذهنم میساختم و باهاش زندگی میکردم. رویاهای ادامه دار و...
-
پر لذت
دوشنبه 11 اسفند 1404 03:34
امروز من هرکاری کردم لذتش برام دو برابر بود. انگار لاتاری برنده شده باشم. هربار یادش میفتم از ته وجودم خوشحال میشم و انگیزه ای تازه میگیرم.. هنوز حجم شادی دیشب توی مولکول ها بدنم جاری هستش... یادمه یه بار داشتم با چت جی پی تی راجع به لذت مواد کشیدن صحبت میکردم. ازش خواستم برام شبیه سازی کنه که درک کنم لذت استعمال...
-
طلوع
یکشنبه 10 اسفند 1404 08:02
امروز رفتم بالا پشت بوم و طلوع خورشید رو تماشا کردم.باید خوب توی ذهنم ثبت میشد چه شبی رو پشت سر گذروندم. اون اتفاقات هنوزم سورئال بنظر میرسن.. چه داستانهایی که میشه سالها بعد با شور و حرارت تعریفشون کرد از دیشب. چه حس و چه احوالاتی.. + تبریک به همه عاشقان نور و زندگی
-
پایان زندگی او...
یکشنبه 10 اسفند 1404 04:51
واقعا فالس اینفورمیشنی که عرزشی ها توی رسانه های جمهوری اسلامی باهاش مواجه هستن ریده تو مغرشون. تازه میفهمم بنده خداها تقصیری ندارن که اینقدر ابله و گوسفند صفت هستن. خیلی اوضاع خیته... :)))
-
عزیزهای دل
جمعه 8 اسفند 1404 09:09
شما آدم های فوق العاده ای هستید.
-
بلاگ زمینی
یکشنبه 12 بهمن 1404 04:13
دوست ندارم اینجا به نوشتن ادامه بدم. همون 1درصد خایمال های رژیم که اینجا در رفت آمدن حالمو بهم میزنن و باعث میشن که دیگه نخوام در مجاورت افکار تخمی شون باشم. تو فکر اینم -اگه قرار باشه بنویسم- برم یه یه چنل تلگرام بزنم و اونجا شروع کنم به نوشتن. البته مطمئن نیستم شاید اینکارو کردم.
-
رقت انگیزم
یکشنبه 12 بهمن 1404 04:00
در چند ساعت اخیر، اینقدر از زهرمار سیاست بلعیدم که ذهنم مثل شهری پس از بمباران، زیر آوار تحلیل و اضطراب از هم فروپاشیده..
-
مغزی که آنلاین نیست
سهشنبه 7 بهمن 1404 18:49
بعد از اینکه تونستم به نت وصل بشم، توی واتساپ به یکی از مشتریهام پیام دادم؛ در واقع بعد از دو هفته جواب پیامی رو که برام فرستاده بود،دادم. بندهخدا یه ذره ذوق کرد وقتی دوباره صدای منو شنید. گفت این روزها صدای هرکسی رو از ایران میشنوه خوشحال میشه. با هم راجع به یکی از پروژههای قبلی صحبت کردیم. گفت قراره یهکم اصلاح...
-
ریدم به حکومتتون
سهشنبه 7 بهمن 1404 17:36
سس مایونزی که یکماه پیش 140 هزارتومن بود، قیمت جدیدش برای مصرف کننده شده 350هزارتومن. این وسط 40هزار نفرهم کشته شده تازه..
-
این جنایت قانونی
یکشنبه 5 بهمن 1404 18:51
زندهام، و همین فعل ساده مثل سنگی در گلویم گیر کرده است. نه از آنرو که زندگی را دوست ندارم، بلکه چون سایهی کسانی که دیگر نفس نمیکشند روی هر دم و بازدمم افتاده. از آن شب سردی که کفِ آسفالت با خون همآغوش شد، صداها زودتر از اجساد دفن شدند. دیوارها یاد گرفتند که گلولهها سریعتر از شعارها به مقصد میرسند؛ و خیابان...
-
وطنم بوی خون میده..
جمعه 3 بهمن 1404 18:06
ای کاش منم مرده بودم و چیزایی که امروز دیدم رو هرگز نمیدیدم.
-
نه کاملاً ناامید، نه واقعاً امیدوار...
جمعه 3 بهمن 1404 00:28
نه شروعش یادمه نه تهش معلومه.. یه مدت اعصابخوردیِ محضه؛ عذاب، دلچرکینی، ناامیدی غلیظ. همهچی بیمعناست. بعد یهو—بیهشدار—یه موج امید میاد، یه سرزندگیِ مصنوعی، شروع میکنم به ساختن، به خیالپردازی، به باور کردنِ چیزهایی که ممکنه اتفاق بیفتن. بعدش خستگی میاد، خشم دنبالش، کلافگی مثل طناب میپیچه دور سینهم. میبینم...
-
از ترس مردم تا درسِ تاریخ
پنجشنبه 2 بهمن 1404 00:18
تاریخ بارها اینو گفته، ولی هربار دیکتاتور ها وانمود میکنن استثنا هستن. هانا آرنت میگه جایی که حکومت به خشونتِ عریان علیه مردم خودش پناه میبره، یعنی شمارش معکوسش شروع شده؛ کشتار میتونه مردم رو بترسونه، ولی نمیتونه «حکومت» رو از نابودی نجات بده. دوتوکویل هم وقتی انقلاب فرانسه رو بررسی میکرد، به این رسید که...
-
چون ساکِتَم خوبم؟
چهارشنبه 1 بهمن 1404 05:00
امشب از اون شبهای تخمیه. که سرما فقط هوا رو نگرفته، اعصابمو هم منجمد کرده. آمار دقیق اینکه چند وقته اینترنت قطع شده هم از دستم در رفته. میدونم خیلی وقته زندگیم از کار افتاده. پروژههام عقب افتادن، مشتری هام لنگ در هوا موندن. و من فقط دارم اینجا هر طوری شده وقت کشی میکنم. البته شایدم اونکه داره کشته میشم منم و این...
-
این خفگی واقعی ست..
سهشنبه 30 دی 1404 01:59
در این شهر که هر کوچهاش چون رگ پر از خون شده، آزادی را گردن زده اند. وقتی آزادی میمرد هوا پر از دود میشود، و حتی نفس کشیدن تبدیل به یک نشید خفیف از فرو بردن آهن میشود؛ زنده ایم اما هر دم که میکشیم، هوای سنگیناش همانند لایهای از خاکستر خیسخورده به ریه هایمان مینشیند و ما را در بطناش میگیرد. چشمانمان، که روزی...
-
پاکت سیگار من کو؟
دوشنبه 29 دی 1404 05:29
-سوپرایز.. دوباره پنجره رو نگاه کردم دیدم برف اومده. زیاد نیست ولی همینکه زمین سفید شده قشنگه. من همچنان به یاد اونایی که دیگه نیستن هستم. حیف سیگارو ترک کردم. فقط لیوان چای دستم بود. میدونی فرق شون چیه؟ آدم با سیگار می تونه حرف بزنه و درد و دل کنه، ولی لیوان چای نداره این قابلیتو.. سیگار دود میکرد غم و غصه هارو.. اما...
-
نمیتونم غریبه باشم
دوشنبه 29 دی 1404 03:50
من توی بخشیدن خوب نیستم. خیلیا بهم میگن تو خیلی کینه ای هستی.. ولی واقعیت اینه رفتارهای خوب هم همونقدر که رفتارهای بد یادم میمونه، میمونه. من به شدت آدم جبران کنی هستم. یعنی اینطوری ام که اگه کسی لطف داشته باشه بهم تاوقتی به یه شکلی اونو جبران نکنم راحت نمیشینم. همیشه قدردان محبت دیگران هستم. ولی در اون لبه شمشیرم در...
-
شب شد دوباره
یکشنبه 28 دی 1404 01:45
مثل پروانه ای در مشت.. چه آسون میشه ما رو کشت. نای نوشتنم نیست دیگه. امروز برای چند ساعتی تونستم به اینترنت وصل بشم. و یه سری عکس و فیلم دیدم که روحمو خراش داده. واقعا چه جهنمی بوده ایران.. چقدر اینا وحشی و بی وجود و بی همه چیزن. واقعا دیگه هیچ میلی به زندگی ندارم. دیگه اصلا نمیخوام که وجود داشته باشم. نوشتن هم دیگه...
-
ترسوها دوبار میمیرن
شنبه 27 دی 1404 00:30
چیزی که توی چند روز اخیر فعالیت در اینجا متوجه شدم.. اینه که خیلی ها میترسن از حرف زدن. از اینکه به واسطه ابرازعقایدشون مشکلی براشون پیش بیاد. خب از اونجایی که ما با یه حکومت توتالیته وحشی طرفیم کمی منطقیه این ترس. ولی بخش بزرگی از این ترس توهمه... دیکتاتورها دوست دارن ترسناک بنظر برسن. دوست دارن مردم ازشون حساب ببرن...
-
تف به روت ج_مهوری اس_لامی پارت 2
جمعه 26 دی 1404 07:12
همش سعی میکنم آروم باشم و امیدوار.. ولی این وضعیت آخه.. هر ثانیه و هر لحظه ش انگار داره بهم توهین میشه. سیلی میخورم هی. انگار یکی مدام داره بهم دیکته میکنه که هی ببین! تو یه جهان سومی بی ارزش هستی. فاقد از هرگونه حقوق انسانی. تحت سیطره یه حکومت لجن و وقیح که هر موقع دلش خواست میتونه کل زندگیت رو مختل کنه. نه تنها حق...
-
پنج عصر
پنجشنبه 25 دی 1404 18:32
پنج عصر بیدار شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. برف همه جارو سفید کرده بود. بجای لذت بردن از منظره به اتفاقات ناخوشایند اخیر فکر میکردم. چه جوان هایی که دیگه نیستن این برف رو ببینن. خجالت آور نیست که من هنوز زنده ام؟ موضوع دیگه ای که آ زارم میداد ظرف های نشسته توی سینک بود. شستن قابلمه های غذا که از چند روز پیش موندن...
-
تف به روت ج_مهوری اس_لامی
پنجشنبه 25 دی 1404 03:31
فکر میکنم یه هفته ای میشه دلاورهای مسلکون نت رو قطع کردن. خیلی جلو خودم رو گرفتم نیام اینجا.. چون اینجا بوی تعفن میده. از هیچی خوشم نمیاد. اومدن و نوشتن توی این خراب شده برام حس خوشایندی نداره. دل چرکینم ازش. حتی اونشب اومدم چندتا وبلاگ خوندم کم مونده بود بالا بیارم. آخه دیگه آدم میمونه چی بگه..حالا باز اینجا خوبه از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 شهریور 1403 22:56
شرایطش جور نبود و مام نخواستیم. همون کنار شیک و با کلاس وایسادیم. بدون تقلاهای بیهوده...
-
hell
شنبه 31 شهریور 1403 22:50
گاها میتونی از اینکه باید بشینی ساعت ها "با کون پاره گی ادیت بزنی" هم احساس خوشبختی کنی.
-
برعکس
سهشنبه 27 شهریور 1403 10:25
از اونجایی که همه به پایان اهمیت میدن. بنظرم مرگ باید شکوهمند باشه!
-
همینطوری
سهشنبه 27 شهریور 1403 10:22
نظر منو بخوای نود و نه درصد آدما بدختن. نو کَپ و تازه بدبختی آدمهای پولدار واقعی تره!