-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 مهر 1396 05:23
کتاب های بیشتری بخونیم. فیلم های بیشتری ببینیم، آدم های جدیدتری بشناسیم، به جاهای بیشتری سفر کنیم. روزهامونو یه شکل نگذرونیم، نسبت به زندگی و لحظه هایی که توش هستیم تا این حد بی تفاوت نباشیم. زندگی خوب یا بد، سخت یا آسون. زشت یا زیبا، پولدار یا بی پول، فرصتیه که فقط یکبار در اختیار ما قرار میگیره. گند نزنیم بهش.
-
دروغ تعطیل
جمعه 31 شهریور 1396 02:58
من آدم دروغگویی نیستم در کل. مخصوصا وقتی با دروغ گفتن بدونم ضرری به کسی وارد میشه.. هرچند گاهی اوقات پیش میاد که راست نگم، اونم بیشتر در مواقعی که موضوع شخصا به خودم مربوط باشه. بعنوان مثل هفته گذشته یکی از دوستام ازم پرسید خونتون رو عوض کردید، کجا رفتید؟ و من به دروغ گفتم که فلان جا! نخواستم توضیح بدم بهش که اره، به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 شهریور 1396 02:55
اصول و قاعده چیزای خیلی خوبی هستن. بنظرم توی انجام هرکاری اگه این دوتا مورد رو رعایت کنی تا حد خیلی زیادی اون کار میتونه باب میلت پیش بره. مهمترین کار ما چیه؟ زندگی کردن. و این سوال رو باید از خودت بپرسی که توی زندگی چه اصول و قواعدی برای خودت داری؟ و چقدر رعایتشون میکنی؟ چقدر براشون ارزش قائلی؟ چقدر وقت میذاری...
-
دوباره هبوط
چهارشنبه 29 شهریور 1396 12:53
... جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر، مغرور و بی نیاز، اما نه از دلیری و غرور و استغنا، که از نداشتن ، نخواستن . زندگی کوچک تر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آنکه دلم بر آن بلرزد. هستی تهی تر از آنکه بدست آوردنی مرا زبون سازد و من تهی دست تر از آنکه ا ز دست دادنی مرا بترساند.
-
زندگی من
دوشنبه 27 شهریور 1396 23:38
"زندگی من" با صدای خودم: +
-
غمنامه تدفین گل
دوشنبه 27 شهریور 1396 01:53
اونقدر اوضام(!) بی ریخته، که اصلا دوست ندارم بشینم شرح حالی از این روزام بنویسم. تا دلت میخواد بد. تا دلت میخواد غمگین.. وعضیه ها...
-
حسرت درناها
یکشنبه 26 شهریور 1396 12:23
دلم یه هوای سرد میخواد. با شال و پالتو.. یه رفیق که تو باشی یه خیابون پر از برف یه مسیر طولانی تا کافه.. که پیاده بریم باهم!
-
گـــــزافه
شنبه 25 شهریور 1396 11:18
جدی جدی اعصابم خورده. دوست دارم با مشت بکوبم به دیوار، دوست دارم بزنم شیشه هارو بشکنم. دوست دارم همه چیزو داغون کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. میخوام یقه شو بگیرم با مشت بزنم توی چشش. میخوام با تیغ همه جاشو خط خطی کنم طوری که خون همه جارو برداره. میخوام گردنشو بشکونم. اون باید تقاص کارایی که با من کرده رو پس بده....
-
کار من نیست، به تو درمون دادن
پنجشنبه 23 شهریور 1396 11:48
استرس یعنی چی؟ دغدغه یعنی چی؟ دلهره یعنی چی؟ ترس یعنی چی؟ دلشوره یعنی چی؟ ناراحتی یعنی چی؟ بدبختی یعنی چی؟ گرفتاری یعنی چی؟ من برای تمام این ها تعاریف جدیدی پیدا کردم در یکماه گذشته.
-
موقعیت نوشت (؟)
چهارشنبه 22 شهریور 1396 17:34
چطوری باید اتفاقاتی که اتفاقاتی نیستن رو از اتفاقاتی که اتفاقی هستن تفکیک کرد؟
-
حضرت مادر
چهارشنبه 22 شهریور 1396 17:33
دلم می خواست توی آغوشش بودم. دلم میخواست میتونستم صورتمو به صورتش بچسبونم و پیشونیشو ماچ کنم. دلم می خواست دستامو گره میکردم دور کمرش.. دلم می خواست دستاشو میبوسیدم هر دقیقه و بهش میگفتم غصه نخور، همه چیزو درست میکنیم. دلم میخواست سرمو میذاشتم روی پاهاش و تلوزیون نگاه میکردم. اون زنی که پیر شده دیگه مادرمه. و خدا...
-
کسی در منِ که غمگینه همیشه
چهارشنبه 22 شهریور 1396 05:30
به تعبیری (امید به آینده به علاوه اشتیاق و توانایی در حل مسائل تا رسیدن به وضع مطلوب) تقسیم بر (دغدغه های موجود به علاوه مقدار احساس یاس و ناامیدی در حل مشکلات) مساوی می شود با میانگین انگیزه شخص! فرمول بدی نیست منتهی جواب همیشه به صفر میل میکنه... ایراد از ماست یا فرمول؟
-
تجربه نوشت (1)
سهشنبه 21 شهریور 1396 09:48
اینکه میگن طرف باید با ترساش روبرو بشه چرته. نه اینکه کلا بی فایده باشه، درسته روبرو شدن با ترس ها آدمو قویتر میکنه، اما بخشی از وجودش دیگه نمیتونه مثل سابق باشه. یعنی یه سری چیزارو هم این وسط از دست میده... یه بخشی از احساسشو، یه بخشی از عاطفه شو.. قوی ولی بی روح تر میشه.
-
جمله سازی
یکشنبه 19 شهریور 1396 04:04
1. فردا میتونه بدترین روز زندگی من باشه. 2. فردا از استرس میمرم. 3. فردا اولین روز کاریه من خواهد بود. 4. فردا خیلی زودتر از چیزی که انتظار دارم شروع و پایان پیدا میکنه. 5. فردا حتما یک خبر خوب به من میرسه. 6. فردا با برادرم دعوا میکنم. 7. فردا یک روز کاملا عادی خواهد بود. 8. فردا؟ خدا خودش به خیر بگذرونه! 9. فردا...
-
آخرین درِ نجات
شنبه 18 شهریور 1396 01:50
از دل های چرک گرفته بیزارم. خیلی وقت است در این شهر دنبال نگاه های قشنگ میگردم. حیف که هرچه ادم دیدم از جنس سنگ بودند. شکر که وقتی زمین خوردم دوستانم تنهایم نگذاشتند. فقط یک دل سیر خندیدند و خوشحال شدند! که خب عیبی نداشت. من سلاحی نداشتم جز سکوت.. دردها را تحمل کردم و وانمود کردم که هیچ نشکستم. روزهای عجیبی گذشت.. با...
-
متن و ترجمه آهنگ the weeknd - in the night
جمعه 13 مرداد 1396 08:41
این آهنگ در مورد دختری هست که در بچگی مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته و این تجربه باعث شده اون قادر به درک معنی عشق واقعی نباشه و در عوض اون از س**ک**س برای ایجاد احساس در دنیای خالی و پوچی که زندگیش در اون جریان داره، استفاده کنه. "In The Night" All alone she was living اون همیشه تنها زندگی میکرد ( all...
-
ما به همه چیز معترضیم آقا...
پنجشنبه 15 تیر 1396 22:19
نتیسنتبسنسبی سیبنتسبابابسابس سنتبیایستبسبسیبسیانبس نتسایبنستباسبسسبینتبسی تناابسنتانسبنتانیسب نتابیسذرذتیسازذتن نتذتنربذنتتنذسیدذ دذتنرسنتذتنربنتذ نتدئدئزطدتنزمن سنتیستدذردنت سینسیتتابیسسیبنت نتبابا نتتنب نتاب نتتابب بسددزئی تیتنستندیثو ئثئدئدثئصتزدوئظمنتثنثه زهتثصهصهثد داتتسیسایب تنصثاقثاق وئسیدودب مننتصثمنقتائوطوتق...
-
تحمل کن
پنجشنبه 25 خرداد 1396 04:38
همه چی مثل قبل خوب خوب میشه وو غما دور میشنو دلامون نزدیک تر از قبل بهم، مثل قبل مچکرم از همه اونایی که باعث شدن دنیای به جای زشت تری برای ما تبدیل بشه. دست تک تکشونو میبوسم که با سیلی زدن تو گوش خوبیا. ما این وسط خیلی چیزا داشتیم که از بین رفت، اما مهم نیس. یه روزی همه چیز درست میشه و ماهم میشیم همون آدم خوبی که...
-
40
سهشنبه 23 خرداد 1396 05:39
امروز بیست وسومه خرداده. و من بعد از 10 روز مرخصی دوباره باید برم سر خدمت. خدمتی که کلا 40 روز دیگه ش مونده. از یه لحاظایی 40 روز خیلیه، اما خب، 40 روز درکنار 19 ماه و بیست روزی که خدمت کردم خیلی عدد گنده ای نیست. اینم میگذره بهرحال. امشب خوابم نبرد. البته روزو به صورت کامل خواب بودم طبیعی بود خوابم نبره. کلا این ده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اردیبهشت 1395 23:34
من آدم بدبختی هستم. از خیلی جهات.
-
زیر باران باید ماند
دوشنبه 9 فروردین 1395 21:46
امشب تا ساعت نه نیم توی پاسگاه بودیم. بدجوری هم بارون میومد. وقتی داشتم میومدم خونه اون یه تیکه آخرو دوئیدم که خیس نشم. دقیقا 2 متری خونه یهو خوردم زمین.تا پاشدم دیدم کف دو تا دستام هم زخم شده و داره خون میاد. یه پرایدی هم زد کنار و صدام کرد. گفت: «بیا برسونمت. کمک نمیخوای؟» بهش گفتم:«ممنون، خونه مون همینجاست» معلوم...
-
سرباز بودن حس غریبی ست(2)
پنجشنبه 5 فروردین 1395 01:54
از فردا خیلیا میرن سر کاراشون. منم میرم سر خدمتم. دوباره همه چیز از نو شروع میشه... اینم در جای خودش حس عجیب و تازه ایه. یه حس غربتی... هرچند در حد و اندازه های غربت اون سربازایی نیست که الان بلیت به دست توی ترمینالن و شبو توی اوتوبوس میخوابن. اونایی که میرن تا احتمالا دوباره تابستون برگردن خونه شون. بمیرم براشون که...
-
فقط من هم جالب نیست
چهارشنبه 4 فروردین 1395 01:44
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که زانفاس خوشش بوی کسی می آید از غم عشق مکن ناله و فریاد که من زده ام فالی و فریادرسی می آید این یکی از اون شعرهایی بود که توی خیابون، سرپست حفظش کردم. شعری که دوست داشتم الان یکی بود این رو با صدای آروم در گوش خودم زمزمه میکرد. آروم آروم. یجوری که میتونستم تلفظ تک تک کلمه هاشو بشنوم....
-
سرباز بودن غم انگیز است(1)
جمعه 28 اسفند 1394 00:58
هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار یه سرباز بخت برگشته نیست. مخصوصا اگه سرباز نیروی انتظامی باشه و مخصوصا اگه سرباز راهور باشه. نمیخوام راجع به اتفاق های سختی که این روزا میفته غر بزنم. نمیخوام پای آماده باش های تخمی این چند روز رو بکشم وسط. این نیست که حالم خراب شده باشه و بخوام زمین و آسمون رو فحش بدم. نه در حالت کلی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اسفند 1394 20:20
-مهمترین اتفاق زندگیت؟ داشتم به جوابش فکر میکردم. خیلی طول کشید و به جواب نرسیدم. اتفاق های زندگی من همه معمولی بودن و هیچ موردی نبوده که بتونم روش برچسب مهم بزنم. و در بیشتر مواردش خودِ اتفاقِ هم اتفاقی نبوده که اصن اتفاق بحساب بیاد :| خلاصه هیچی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اسفند 1394 20:02
بالاخره یه روزی هم میاد که یه کاری واسه خودم میکنم. قد تمام عمرم اون یه روز رو به خودم بدهکارم...
-
آنقدر کز تو دلی چند بود شاد بس است!
دوشنبه 17 اسفند 1394 21:29
امروز خیلیارو جریمه کردم، فک کنم 27 تا شد. هنوزم یه کمی عذاب وجدان دارم نسبت به اون مردی که ساعت 8 جریمه شد... جروبحثمون شد و بهش گفتم یکمی سوادتو ببر بالا :| اونم چندتا حرف زد بهم و خلاصه هیچی.. یکیشم یه پیر مردی بود که میگفت ندارِ و مریضه و خلاصه :| نمیدونم چرا عذاب وجدان دارم. اگه جریمه ش هم نمیکردم اتفاقی نمیوفتاد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 بهمن 1394 00:27
این روزا با اینکه کم و بیش وقت دارم، هرگز نخواستم بشینم نقاشی بکشم. یا خوشنویسی تمرین کنم، یا حتی کتاب بخونم، یا فیلم نگاه کنم... وقتی میام خونه، خسته و کوفته میشینم دوتا2 بازی میکنم. تنها بازی ای که هنوزم از چشمم نیوفتاده و براش وقت میذارم! دوست دارم روزامو سریع بگذرونم و این بهترین راه حلشه. >> فردا چون 22...
-
سرباز بودن حس غریبی ست(1)
جمعه 9 بهمن 1394 00:02
یکهو سرباز میشی و تا بیای خودتو پیدا کنی میبینی اجازه نداری خودت باشی! هرتحفه ای بودی واسه خودت بودی، از الان تا دو سال تعطیل. در طول خدمت تو همون چیزی هستی که یگان خدمتیت میخواد. به این معنی که شخصی گریت به صفر میل میکنه. بعد از آموزشی تازه متوجه میشی ناخواسته توی یه چارچوب فروت کردن و آدمی شدی که جز "چشم"...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 بهمن 1394 22:39
امروز حدودا یه ساعتی با امین و میلاد توی پاسگاه بودیم. امین یکی از افسرنگهبانای پاسگاه ست. و میلادم یکی از اخطاریه نویسِ(جریمه نویس) که اومده بود آمارشو تحویل بده. منم پاس پیاده جلوی پاسگاه بودم که چون سرهنگ نبود رفتم نشستم توی پاسگاه. توی این یه ماهی که گذشته برای اولین بار بود که میرفتم پیش بچه ها. کلی خندیدیم کنار...